2.4/5 - (18 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود، توی یه بعد از ظهر خنک و زیبای پاییزی آرش و خواهر کوچولوش کم کم از دوستاشون خداحافظی کردند و رفتند به طرف خونه، بهارک دست داداشش رو محکم گرفته بود و دوست داشت خیلی خیلی زود به خونه برسه آرش فهمید که بهارک نگرانه با مهربونی گفت: «چی شده خواهرکوچولو، چرا نگرانی؟»بهارک کوچولو که تازه یاد گرفته بود حرف بزنه با لحن شیرینی گفت: «یعنی…. یه چیزی…»

داداشی گفت:« انگار از یه چیزی میترسی؟ یا فکر میکنی قراره یه چیزی بشه؟»

بهارک یه کم فکر کرد. بعد شونه هاش رو بالا انداخت و دست آرش را محکمتر گرفت و گفت:« آخه همه جا داره تاریک میشه من از شب می ترسم نکنه راه خونه رو گم کنیم.» آرش گفت:« نگران نباش من راه خونه رو خوب بلدم.» بعد بهارک رو بغل کرد و به راهش ادامه داد.آرش و بهارک رسیدند به خونه. دیگه غروب شده بود و مادر میز شام را چیده بود. بعد از شام آرش و بهارک مثل همیشه به اتاقشون رفتند تا بخوابند وقتی روی تختهاشون دراز کشیدند آرش دید خواهرش هنوز نگرانه. واسه همین کنارش نشست. ملافه ی بهارک رو روش کشید و بهش گفت:« هنوز که داری فکر می کنی نمی خوای بگی چی شده؟»

بهارک با ناراحتی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:« هیچی نیست. شبت بخیر.»

اینو گفت و ملافه رو روی سرش کشید. آرش هم بلند شد و رفت سرجاش خوابید اما یکم که از شب گذشته بود با صدای بهارک از خواب بیدار شد. بهارک ملافش رو دستش گرفته بود و بالای سر آرش وایستاده بود با صدای آرومی گفت:« داداشی من میتونم پیش تو بخوابم؟ آخه خیلی میترسم.» آرش تعجب کرد چشماشو مالید و گفت:« باشه بیا ولی آخه از چی میترسی؟» بهارک کنار آرش خوابید و همینطور که خودش را زیر ملافه پنهان می‌کرد گفت:« آخه شبا از همه جا صدا میاد. بعد یه چیزی میخوره به در اتاقمون.

وقتی که هوا تاریک میشه همه چی تکون میخوره. من از همین ها می ترسم.» آرش خندید و گفت:« من هم وقتی کوچولو بودم مثل تو شبها از سر و صدا می ترسیدم. اما یک شب مامان و بابا به من گفتند که شب ها چرا ما بچه ها از سر و صدا می ترسیم حالا بلند شو تا آروم و بی سر و صدا از اتاق بریم بیرون می خوام توی خونه یه چیزی بهت نشون بدم.» آرش دست بهارک را گرفت و با هم آروم از اتاقشون بیرون رفتند همینطور که توی خونه راه می‌رفتند آرش به بهارک گفت:« شبها یه صدایی میشنوی که شاید توی روز نشه اونها رو بشنویم آخه توی روز همه بیدارند و یه عالمه صداهای بلندتر وجود داره که همه برامون آشناست. اما شبها که اینقدر ساکته وقتی باد از لای پنجره میاد تو در و پنجره ی اتاق تکون میخوره و صدا میده. بعضی وقتا هم صدای تیک تاک ساعت روی دیوار رو میشنویم. حتی صدای یخچال هم شبا به نظرمون ترسناک تر میاد. بهارک و آرش تمام خونه رو چرخیدند وآرش به بهارک نشون داد که هیچ چیز ترسناکی توی خونه نیست. بعد برگشتن توی اتاقشون و از پنجره به بیرون نگاه کردند بهارک یه نفس عمیقی کشید و چون که خیالش راحت شده بود با خوشحالی رو کرد به آرش و گفت:« تو خیلی داداش خوبی هستی با این چیزهایی که گفتی من فهمیدم که شب اصلا ترس نداره دیگه از هیچی نمیترسم.» اون شب بهارک خیلی سریع خوابش برد. آرش از اینکه توانسته بود به خواهر کوچولوش کمک کنه خیلی خوشحال بود . اون هم چشم هاشو بست و آروم خوابید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

16 پاسخ
  1. محیا
    محیا می گوید:

    سلام ممنون از داستان قشنگتون خیلی خوبه خواهرم تا داستانو گوش کرد سریع خوابش برد ممنون از قصه قشنگتون 😍😍

    پاسخ
  2. آدرینا علیزاده ۱۰ ساله از تهران
    آدرینا علیزاده ۱۰ ساله از تهران می گوید:

    من هرشب قصه های شما را گوش میدهم

    و عاشق وولک هستم

    🦄🧚‍♀️🦋❤💎🌈🥰😘😍

    پاسخ
  3. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    ای کاش من هم خواهر یا برادر کوچولو داشتم 😮‍💨
    من عضو کوچیک و آخری خانواده‌م هستم
    ولی ممنون بخاطر داستان‌ 🤗

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *