یکی بود یکی نبود، بادبادک رفته بود تو آسمونا همینطور بالا رفت و بالا رفت تا به اوج رسید. باد مثل یک تاکسی بادبادک را سوار کرده بود و این طرف و اون طرف می برد. خنده های بادبادک آسمون رو پر کرده بود. بادبادک یه مدت این طرف و اون طرف رفت و بازی کرد و توی آسمان ورجه وورجه کرد. اما کم کم خسته شد و از حرکت وایستاد.
بادبادک روی یک نقطه وایستاد و از اون بالا خیره شد به زمین و به بچه هایی که نگاهش می کردند نگاه می کرد. بادبادک ازون بالا برای بچه ها چشمک می زد و دنباله اش را تکون می داد. کم کم بچه ها هم خسته شدند. بچه ها نخ بادبادک رو به شاخه ی درخت بستند و به خونه برگشتند. اما بادبادک همونطور تو اوج آسمون توی یک نقطه وایستاده بود و زمین را تماشا می کرد.
بادبادک می دونست که بچه ها یک ساعت دیگه دوباره برمی گردند و با اون بازی می کنند. واسه خاطر همین خسته نمی شد و همچنان خوشحال منتظر بچه ها بود. اما یک ساعت گذشت و بچه ها نیومدند. بادبادک خسته شده بود. دو ساعت دیگه هم گذشت. انتظار بادبادک رو کلافه کرده بود. نمی دونست باید چکار کنه. هی به این طرف و اون طرف می رفت و تو دلش هی غر می زد. اما باز هم زمان گذشت و نزدیک بود هوا تاریک بشه اما اون همونطور تو آسمون رها شده بود.
اون اصلا دوست نداشت شب همونجا بمونه. ممکن بود شب بادهای تندتری بوزه و نخش را پاره کنه. حالا دیگه هرطوری شده باید خودش را به پایین می کشید. اما زورش به باد و هوای سنگین پایینتر که نمی رسید.
بادبادک باید یه کاری می کرد که سنگین بشه و بتونه پایین بیاد. اگه مچاله می شد حتما سنگین می شد و می افتاد. اما این اصلا فکر خوبی نبود. بهتر بود نخش پاره بشه و گم بشه، اما مچاله نشه. هیچ بادبادکی دوست نداره مچاله بشه.
دوباره فکر کرد اگر از وسط تا بشه و دوباره تا بشه و تا بشه تا یک مربع کوچیک تبدیل بشه می تونست روی زمین بیفته اما این طوری هم حصیر هاش می شکستند این هم راه خوبی نبود.
همین طور که بادبادک حرص می خورد و فکر می کرد ناگهان کلاغی از نزدیکی بادبادک گذشت. بادبادک فکری کرد و با خوشحالی کلاغ را صدا زد. بادبادک از کلاغ خواست که اون را به زمین برسوند.
کلاغ خیلی کار داشت و می خواست زود به خونه برگرده، اما دلش برای بادبادک سوخت و قبول کرد. کلاغ بادبادک را به نوکش گرفت و آروم آروم به سمت زمین پرید. هر بار که باد میومد نزدیک بود ببادبادک پاره بشه. اما کلاغ مقداری صبر می کرد تا هوا آروم بشه، دوباره کمی پایینتر میومد. کلاغ هنوز به زمین نرسیده بود که بچه ها برگشتند. کلاغ از ترس بچه ها بادبادک را ول کرد و پرید و رفت.
بادبادک هم با یک وزش باد، تکون خورد و لای شاخه های درخت گیر کرد. بچه ها با هم کمک کردند و بادبادک رو درآوردند. بچه ها بادبادک را به خونشون بردند. اما اونها نمی دونستند که باید از بادبادک معذرت خواهی کنند. آخه بچه ها خیلی وقتها حواسشون به این چیزها نیست.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
سپاس از همراهیتون
اصلا ارزش یکبار خواندن برای کودک را هم نداشت.
هم خیلی بعضی جاها بی جهت طولانی وخسته کننده بود
وهم بی محتوا
سلام همراه گرامی ، امیدواریم که سایر قصه های سایت نظر شما رو جلب کرده باشه
ممنون اکثر قصه هاتون عالیه ولی این جالب نبود و نتیجه اخلاقی نداشت
با تشکر
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز ، قطعا با نظر ارزشمندتون در بهتر شدن سایت به ما کمک می کنین
سلام خاله صدف جونم. ما محمد و محدثه از مشهد هرشب قصه هاتونو با صدای مامان گوش میدیم.ای کاش این قصه هم مثل بقیه ی قصه هاتون پایانش جالب تر بود.😘😘
سلام دوست خوبم ،ممنونم که هر شب به قصه های وولک گوش میکنین عزیزم
من همیشه وقتی قصه هاتون رو میشنوم عصابم خورد میشه
چرا؟!
شوخی مردم داستاناتئن عالی
خوشحالم که با وولک همراهی زهراجان:)
🤩🤩🤩😍😍😇😇😇😘😘😘💖💘💌💓💗❤️🧡💚💙💜🖤💔❣️💟💕💞💞💓🦄🦄🦄💐🌸💮
🌷🌻🌺🥀🌹
ممنون دوست من
خیلی قصه ش باحال بود.
💕💞💓