4.3/5 - (15 امتیاز)
برای شنیدن قصه ها به صورت صوتی وارد شوید

 

بنیامین کلاس دوم بود و یک پسر پرانرژی و فعال بود که عاشق فوتبال بازی کردن، شنا و دوچرخه سواری بود. اون شوت های خیلی خوبی می زد و خیلی سریع می دوید و از اینکه با دوستهاش بازی کنه خیلی لذت میبرد. بنیامین همیشه پر از ایده های جدید و هیجان انگیز برای بازی بود که وقتی به دوستهاش می گفت همه با اشتیاق قبول می کردند و کلی با هم بازی می کردند.

تا اینکه روز تولد بنیامین رسید. اون از پدر و مادرش خواسته بود تا براش یک تبلت بخرند تا بتونه مثل دوستهاش بازی های کامپیوتری بکنه .. اون دیده بود که بعضی از دوستهاش تبلت دارند و خیلی وقتها باهاش بازی می کنند.. مامان و بابای بنیامین که همیشه از رفتار و کارهای بنیامین راضی بودند و میدونستند که بنیامین خیلی خوب درسهاش رو می خونه ، حواسش به تکالیفش هست، مسیولیت های توی خونه اش رو به خوبی انجام میده و توی کارهای خونه کمک می کنه تصمیم گرفتند خواسته اون رو برآورده کنند و براش یک تبلت هدیه خریدند.. ولی باید بهتون بگم که از وقتی که بنیامین هدیه اش رو گرفت همه چیز تغییر کرد…

بنیامین دلش می خواست زودتر جشن تولد تموم بشه تا اون بتونه تبلتش رو روشن کنه و باهاش بازی کنه.. کمی که گذشت بنیامین که دیگه نمی تونست تحمل کنه به آرومی تبلت رو برداشت و رفت توی اتاقش و اون رو روشن کرد.

چشمهای بنیامین با دیدن اون همه بازی هیجان انگیز توی تبلت برق زد و خیره به نور و صدای بازیها شد. بازی های توی تبلت جذاب بودند و پر از نور و صدا..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری قصه ها رو صوتی گوش کنی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

چشمهای بنیامین روی بازی خیره مونده بود. انگشتهاش انگار به صفحه تبلت چسبیده بودند و گوشهاش دیگه هیچ صدایی رو نمی شنید… بله اون تبلت مثل یک صفحه جادویی بنیامین رو مسحور خودش کرده بود. بنیامین بدون توجه به آدمهایی که بیرون از اتاق برای تولد اون اومده بودند غرق بازی شده بود و تند تند انگشتهاش رو روی صفحه تکون میداد. یک دفعه برادر کوچیکش ایلیا  وارد اتاق شد و در حالیکه توپ فوتبال رو بالا و پایین می انداخت با هیجان گفت:” بنیامین ما می خوایم بریم توی حیاط فوتبال بازی کنیم تو نمیای ؟”

بنیامین بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با بی حوصلگی گفت:” نه من نمیام فوتبال..”  ایلیا با تعجب گفت:”واقعا نمیای ؟ تو که همیشه عاشق فوتبال بودی !” ولی حرفهای ایلیا بیهوده بود بنیامین حتی به اون نگاه هم نمی کرد و همه حواسش توی تبلت بود ..

ایلیا توپش رو براشت و به طرف حیاط رفت. اون می دونست که همه این اتفاقها به خاطر هدیه جدید یعنی تبلت هست..

توی حیاط بچه ها مشغول شوت کردن ، قایم موشک بازی کردن، بالا رفتن از درخت و کارهای دیگه بودند. ولی بنیامین کل بعدازظهر رو روی کاناپه مچاله شده بود و همه حواسش به بازی با تبلت بود ،تا زمانیکه شارژ تبلت تموم شد و خاموش شد!

بنیامین از روی مبل بلند شد و چشمهاش رو که از شدت خیره موندن به صفحه تبلت قرمز شده بود رو مالوند و یک نفس عمیق کشید.. بعد از پنجره به حیاط نگاه کرد. هوا تاریک شده بود و دوستهاش یکی یکی داشتند به خونه هاشون می رفتند.. بنیامین اصلا نفهمیده بود روز تولدش چطور گذشته بود و حالا شب شده بود و وقت خواب بود!

صبح روز بعد بنیامین به محض اینکه چشمهاش رو باز کرد دوباره به سراغ تبلتش رفت و وقتی اون رو روشن کرد و چشمش به صفحه پرنور تبلت افتاد دوباره میخکوب شد و بدون توجه به دنیای اطرافش مشغول بازی شد.

ایلیا دوباره به سراغ بنیامین اومد و گفت:” صبح بخیر بنیامین.. امروز هوا گرم و آفتابیه .. میای بریم استخر شنا کنیم؟ الان آب بازی خیلی کیف میده !”

اما بنیامین که دوباره غرق بازی با تبلت شده بود بدون اینکه به ایلیا نگاه کنه سرش رو تکون داد و گفت:” نه الان نمیام ..”

ایلیا دوباره تنهایی به سراغ بچه ها رفت و همگی با هم شیرجه زدند توی استخر و کلی آب بازی و شنا کردند و بعد هم همگی بستنی خوردند.

بچه ها کل روز رو مشغول بازی و شنا بودند و عصر همگی خوشحال و خسته به خونه هاشون رفتند. اما در عوض بنیامین کل روز رو روی مبل لم داده بود و به تبلت زل زده بود و هیچ کار دیگه ای نکرده بود و انقدر بازی کرده بود تا بازی تموم شده بود و باخته بود ..

صبح روز بعد دوباره همین ماجراها تکرار شد.. متاسفانه بنیامین به بازی با تبلت خیلی عادت کرده بود و اون بازی تونسته بود بنیامین رو وابسته بکنه و گولش بزنه .. اون اصرار داشت که تا مرحله های بعدی بازی جلو بره و این باعث شده بود که هر روز بیشتر از دیروز دلش بخواد با تبلت بازی کنه .. دیگه خبری از اون بنیامین پرانرژی و فعال نبود و فقط از صبح تا عصر روی مبل نشسته بود و به تبلت زل زده بود..

ایلیا از بنیامین خواست که با هم به سینما برند و یک فیلم هیجان انگیز و بامزه رو ببینند.. ولی بنیامین مثل روزهای قبل گفت:” نه من سینما نمیام.. خودتون برید”

ایلیا باز هم همراه با دوستهاش همگی به سینما رفتند و پاپ کورن خوردند و از دیدن اون فیلم لذت بردند.. اما بنیامین چی؟ اون کل روز رو روی مبل نشسته بود و بازی کرده بود تا وقتی که شارژ تبلت تموم شده بود !

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری قصه ها رو صوتی گوش کنی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

اون روز وقتی بنیامین تبلت رو کنار گذاشت احساس خستگی زیادی می کرد. کسل و بی حوصله بود. همون موقع چشمش به عکسهایی خورد که روی میز پخش شده بودند. عکسهای تولد بنیامین ..بنیامین با دیدن اون عکسها احساس عجیبی پیدا کرد. توی عکس ها ایلیا و دوستهاش مشغول فوتبال بازی کردن و شیرجه زدن توی استخر و بستنی خوردن بودند..اما توی هیچ کدوم از عکسها بنیامین نبود! بنیامین با حسرت به عکسها نگاه کرد. دلش برای دوستهاش و همه اون کارها تنگ شده بود..

همون موقع مامانش به آرومی وارد اتاق شد. نگاهی به بنیامین کرد و با لحن آرومی گفت:” به نظر میرسه که این چند روز توی بازی با تبلت خیلی زیاده روی کردی؟ درسته؟”

بنیامین با صدای غمگینی گفت:” بله.. مثل اینکه این چند روز خیلی چیزها رو از دست دادم… من توی هیچ کدوم از عکسهای تولدم نیستم ! اما آخه مامان من اصلا نمیدونم چطوری این اتفاق افتاد! بازی با تبلت خیلی وسوسه انگیزه و من وقتی واردش میشم انگار دیگه نمی تونم قطعش کنم !”

بنیامین غمگین و ناراحت بود. اون کلی تجربه خوب و هیجان انگیز رو به خاطر یک بازی کامپیوتری مسخره و بی نتیجه از دست داده بود.. مامان با آرامش گفت:” من میدونم که بازی با تبلت شاید در اول جذاب و سرگرم کننده به نظر برسه ولی استفاده زیاد از اون ضررها و آسیب های زیادی داره ..همونطور که دیدی تو،  این چند روز همه چیز رو فراموش کرده بودی و همه توجهت فقط به اون بازی بود.. این اصلا اتفاق خوبی نبود .. حالا می خوای چند روز به طور کامل تبلت رو کنار بگذاری و مثل گذشته برنامه های قبلیت رو انجام بدی؟”

بنیامین از شنیدن این پیشنهاد خوشحال شد و سریع قبول کرد و تبلت رو توی کشو گذاشت و درش رو بست و قفل کرد و کلیدش رو هم انداخت بالای کمد که نتونه به راحتی اون رو برداره! بعد با صدای بلند گفت:” آخیششش! دیگه تموم شد.. دیگه هیچ چیزی نمی تونه من رو گول بزنه ، من قوی و با اراده ام و میتونم وقتم رو اونجور که می خوام بگذرونم.. دلم برای بازی با ایلیا و دوستهام تنگ شده..”  مامان لبخند زد.

صبح روز بعد وقتی بنیامین از خواب بیدار شد زیر چشمی به کشویی که تبلت اونجا بود نگاه کرد . اون خوشحال بود که دیگه چیزی نمی تونه اون رو گول بزنه و حواسش رو پرت کنه ..

بعد سریع از تختش بیرون اومد، لباسش رو عوض کرد و رفت که صبحانه بخوره و یک روز خیلی خوب رو شروع بکنه .. ایلیا که هنوز توی تخت بود با دیدن بنیامین هیجان زده شد و گفت:” صبح بخیر بنیامین..” بنیامین هم با اشتیاق گفت: “صبح بخیر ایلیا! به نظرت امروز با هم چه کارهایی بکنیم ؟”

ایلیا باورش نمی شد که این حرف رو داره از بنیامین می شنوه ! بعد در حالیکه چشمهاش از تعجب گرد شده بود با خوشحالی گفت:” واای باورم نمیشه که تو دوباره برگشتی پیش ما ! امروز قراره با دوستهامون بریم توی جنگل و یک قلعه هیجان انگیز بسازیم ! ما یک جای خوب و دنج برای این کار پیدا کردیم ..”

بعد از صبحانه بنیامین و ایلیا به جنگل رفتند و همراه دوستهاشون مشغول ساختن قلعه هیجان انگیز شدند. اون روز به همه بچه ها خیلی خوش گذشت. اونها با کمک هم یک قلعه ی درختی ساختند و کلی خندیدند و کیف کردند.

عصر که بنیامین که به خونه برگشت خسته اما خوشحال و راضی بود. درسته که کمی زخم و خراش روی دست و پاهاش افتاده بود اما در عوض یک لبخند بزرگ روی لبهاش داشت.. اون کلی خاطره و تجربه جدید به دست آورده بود و ته قلبش احساس شادی و رضایت می کرد.. بنیامین قبل از خواب به فردا و تجربه های جذاب و جدیدی که در انتظارش بود فکر کرد و لبخند زد و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت…

خب بچه های گلم بگید ببینم شما هم از موبایل و تبلت و بازی های کامپیوتری استفاده می کنید؟ چقدر ؟ حتما می دونید که استفاده زیاد از این وسایل می تونه به چشمها و مغزتون آسیب برسونه و براتون ضرر داشته باشه.. مطمینم که شما عزیزای دلم مراقب سلامتی ذهن و مغز و جسمتون هستید ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

28 پاسخ
  1. بنیامین سبیلان ۹ ساله از ارومیه
    بنیامین سبیلان ۹ ساله از ارومیه می گوید:

    سلام ، این داستان داستان منه ، همه چی من این اینه حتا اسم من هم بنیامینه
    این قصه خیلی آموزنده و جزاب بود😊😊😊😊

    پاسخ
  2. بنیامین رنجبر هستم
    بنیامین رنجبر هستم می گوید:

    سلام چی جالب اسم من هم بنیامین کلاس دوم هم هستم تقریباً زندگی من هم با گوشی مامانم مثل این داستان است

    پاسخ
  3. نیما
    نیما می گوید:

    من نیما هستم، من هم زیاد با گوشی مامانم بازی می کنم و توی لبتاپ کارتون می بینم، اما از این به بعد روز 5 دقیقه بازی می کنم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *