یکی بود یکی نبود. توی یکی از روستاهای سرسبز و زیبای آفریقا پسر بچه ای زندگی می کرد به اسم هنری! یک روز صبح که هنری از خواب بیدار شد خیلی خوشحال بود چون اون روز تولدش بود ..

هنری صبح زود با صدای قوقولی قوقوی خروسشون از خواب بیدار شد. اون خیلی خوشحال و هیجان زده بود سریع از تختش بیرون اومد و به طرف آشپزخونه دوید.


مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بود. هنری با هیجان گفت:” مامان میدونی امروز چه روزیه؟ ”

مامان خندید و گفت:” امروز روز تولدته عزیزم .. منم مثل همیشه صبحانه مورد علاقت رو درست کردم، سوپ ذرت شیرین..” بعد در حالیکه کاسه سوپ رو به هنری می داد گفت:” زود صبحانت رو بخور و آماده شو که بری پیش دبستانی ..”

چشمهای هنری برق زد و با خوشحالی گفت :” آخ جون سوپ ذرت ” بعد کاسه رو گرفت و مشغول خوردن شد. خوردن سوپ ذرتی که مامان پخته بود توی یک روز بارونی واقعا می چسبید..
این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
هنری بعد از اینکه صبحانه اش رو خورد آماده شد تا به مدرسه بره.. توی پیش دبستانی همه دوستهاش می دونستند که اون روز تولد هنریه ! همه با دیدن هنری دست زدند و براش شعر ” تولدت مبارک ” رو خوندند. بعد هم نامه ها و کارتهای تبریکی رو که برای هنری درست کرده بودند بهش دادند..

هنری از اینکه دوستهاش به یادش بودند و براش کارت تبریک درست کرده بودند خیلی خوشحال شد. اون حالا به نهار مورد علاقه ای که قرار بود مامان تو روز تولدش براش بپزه فکر می کرد.

توی کلاس خانم معلم بعد از اینکه کتاب داستان رو برای بچه ها خوند از بچه ها خواست تا در مورد آرزوهاشون حرف بزنند.

اول از همه هنری آرزوش رو گفت. هنری گفت:” من دوست دارم یک روز جهانگرد بشم و به همه کشورهای دنیا سفر کنم و غذای مخصوص هر کشوری رو بخورم.. اخه راستش رو بخواید من یه کم شکموام ..” بعد همه بچه ها خندیدند..

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
وقتی هنری به خونه برگشت مامان با یک غذای خوشمزه منتظرش بود. دختر خاله و پسرخاله های هنری هم به خونه شون اومده بودند تا نهار تولد رو همگی در کنار هم بخوردند.
هنری با دیدن میز نهار خیلی خوشحال شد. مرغ سوخاری، پوره سیب زمینی ، ساندویچ اسفناج و کیک کدو حلوایی.. خوراکی های مورد علاقه هنری!


هنری با خوشحالی مامان رو بغل کرد و ازش تشکر کرد. مامان خندید و گفت:” امسال باید شمع 5 سالگی رو فوت کنی هنری… تو یک سال بزرگتر شدی، تولدت مبارک عزیزم”


بعد همگی کنار هم دور میز نشستند و قبل از اینکه نهار خوشمزه ای که مامان پخته بود رو بخورند برای هنری دست زدند و شعر “تولدت مبارک” رو خوندند.

بعد از نهار بابا با مهربونی هنری را بغل کرد و توی هوا چرخوند و گفت:” تولدت مبارک هنری..خوشحالم که یک سال بزرگتر شدی ..”

اون روز به هنری خیلی خوش گذشت. روزی که مخصوص اون بود و مامان غذاها و خوراکی های مورد علاقش رو آماده کرده بود. دوستهاش براش نامه نوشته بودند و دخترخاله و پسرخاله هاش به خونه شون اومده بودند تا باهاش بازی کنند..
یک تولد ساده و خاطره انگیز… بله بچه ها جونم دیدید که هنری پسربچه آفریقایی توی روز تولدش چه کارهایی کرد و چقدر هم خوشحال بود و بهش خوش گذشت.. من فکر می کنم حتما لازم نیست که روز تولد با جشن مفصل و کادوهای جورواجور همراه باشه و میشه خیلی ساده و راحت تولدمون رو جشن بگیریم و خاطره انگیز کنیم ..
حالا شما بگید روز تولدتون چه کارهایی می کنید؟ چه چیزهایی خوشحالتون می کنه؟ چطوری می تونید یک تولد ساده و خاطره انگیز داشته باشید؟
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خاله صدف ممنون بابت قصه ی قشنگتون واقعا قشنگ بود🥰😍 من مرغ سوخاری با مخصوصا پوره ی سیب زمینی رو خیلی دوست دارم😍😍😍😍🥰🥰🤩🤩 عاشق سیب زمینی هستم😋😋😋😋😋😋🥔🥔🥔 پارسال من تولدم ساده بود.🎉🎈🎁🎀🎊 من با مامان و بابام رفتیم شهربازی و بعد شهربازی رفتیم رستوران
قصه قشنگی بود ❤️🥳🤩🎊
من دوست دارم روز تولدم غذاهای مورد علاقه ام را بخورم دوست هام را دعوت کنم بازی کنم، این داستان قشنگ بود ممنون از اینکه این داستان را تهیه و در
اختیار ما قرار دادید 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
چه آرزوهای قشنگی رویا جان💕💕💕امیدوارم به هر چیزی که دوست داری برسی
من روز تولد 10 سالگیم دوستام رو دعوت کردم
💕💞💓خیلی کار زیبایی کردی دوست مهربونم
واقعا که خیلی آموزنده بود دستتون درد نکنه 🙏🏻
🎂🍭🍩💁♀️❤
سلام قصه تون خیلی قشنگ بود منم مهدم تولد گرفتم خودم خبر نداشتم مامانم به خانومم گفته بود موهامو سوسکی درست کرده بود خوچگل شده بودم خودم به دوستام کیک دادم اونها بغلم کردن کلی دست زدن و خوشحال بودم و خوش گذشت
شبتون بخیر خداحافط
من عاشق
داستان هایم:))🩷😁
و این داستان های سایت
وولک هم واقعا فوق العادن🫧🧘🏻♀️
سلام خیلی خیلی قصه ی قشنگی بود مرسی خاله صدف 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️💯💯💯💯💯💯💯💯👍👍👍👍👍👍👍👍👍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😘🤩🤩🤩
سلام خاله خیلی قصه قشنگی بود😍😍
ممنونم بنیامین عزیزم❤️
من چیزهایی که طرح کرومی و ملودی و داره خیلی دوست دارم🔮
🥰
عالی بود خیلی خوشم اومد
😍😍