قصه جذاب و شنیدنی سگ باوفا
4.1/5 - (59 امتیاز)


 

 

 

 

یکی بود یکی نبود. پسر کوچولویی زندگی می‌کرد که علاقه زیادی به حیوانات داشت و تمام آن‌ها را دوست داشت.
این پسر سگی داشت که بسیار خوب و مهربان بود و آن نیز علاقه بسیار زیادی به پسر کوچولو داشت.
نام این سگ را پسر کوچک «بوبو» گذاشته بود و هر جا می‌رفت و هر کاری می‌کرد آن را نیز به همراه خود می‌برد.
سگ باوفا نیز نسبت به صاحبش خیلی مهربان بود و هرگز از او جدا نمی‌شد.
این وضع ادامه داشت تا اینکه یک روز پسر کوچک ناگهان به بستر بیماری افتاد و دیگر نتوانست از اتاقش خارج شود.
پدر و مادرش برای او پزشک آوردند و قرار شد چند روزی در اتاق خود استراحت کند و از داروهایی که پزشک داده بود بخورد تا خوب شود.
سگ باوفا وقتی ارباب خود را بیمار دید دیگر نمی‌دانست از شدت تأثر و ناراحتی چه بکند. او مرتب زوزه می‌کشید و پارس می‌کرد و خودش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌انداخت.
پدر و مادر پسرک می‌خواستند سگ را آرام کنند ولی او دست‌بردار نبود. حیوان باوفا دلش می‌خواست اجازه بدهند او نیز در کنار پسرک باقی بماند. ولی پزشکی دستور داده بود هیچ‌کس حتی آن سگ به اتاق پسر کوچک نرود. چون در غیر آن صورت بیماری‌اش شدت می‌گرفت.
سگ روزها در کنار پنجره اتاق پسرک می‌ایستاد و پارس می‌کرد و پسر کوچولو که در بستر بیماری افتاده بود دلش برای او می‌سوخت اما خوب، کاری نمی‌توانست بکند.
روزها یکی پس از دیگری گذشت و بالاخره پسر کوچک حالش بهتر شد. اولین کاری که کرد این بود که به حیاط خانه‌شان آمد.
سگ مهربان وقتی صاحب خود را دید دمش را جنباند و چند بار پارس کرد و به‌طرف وی رفته و شروع به بوسیدن پاهای او نمود و به این وسیله شادمانی خودش را از شفا یافتن پسر کوچک ابراز داشت.

پسرک در کنار وی به روی زمین زانو زد و او را نوازش کرد و گفت:
– بوبو … خیلی متشکرم که به فکر من بودی تو حیوان خیلی خوبی هستی.
بوبو به پسرک نگریست و دمش را جنباند.
پسر کوچولو گفت:
– بوبو … من باید چند روزی به باغ عمویم بروم. چون آنجا آب‌وهوای خوبی دارد و پزشک گفته که اگر مدتی در آنجا استراحت کنم خیلی خوب است.
بوبو مثل آنکه بخواهد بگوید مرا هم با خودت ببر شروع به پارس کردن نمود و پسر کوچولو دستی به روی سر وی کشیده و گفت:
– آه… البته … البته که ترا هم با خود می‌برم، ناراحت نباش کوچولو.
بوبو بازهم خوشحال شد و دمش را جنباند و به این وسیله از پسر کوچک سپاسگزاری کرد.
فردای آن روز پسر کوچک به‌اتفاق سگ مهربان و باوفای خود به راه افتاد و به باغ عمویش که در همان نزدیکی قرار داشت رفت.
عموی پسر کوچولو تعداد زیادی حیوان داشت و بوبو از دیدن آن‌ها غرق در تعجب شده بود.
سگ باوفا اول‌ازهمه، چشمش به اسب قهوه‌ای‌رنگی که در آنجا بود افتاد و پارس کنان به‌طرف او رفت؛ اما وقتی نزدیک اسب رسید متوجه شد حیوان کاری با وی ندارد و نمی‌خواهد آزاری به او برساند آرام گرفت و با اسب دوست شد.
بوبو بازهم در باغ شروع به گردش کرد و ناگهان چشمش به چند مرغ و جوجه افتاد و متوجه شد که آن‌ها از وی می‌ترسند و از سر راهش کنار می‌روند.
سگ باوفا دلش می‌خواست با مرغ‌ها و جوجه‌ها نیز دوست بشود و به همین جهت با مهربانی جلو رفت و به مرغ بزرگ گفت:
– من نمی‌خواهم آزاری به شما برسانم … من شمارا دوست دارم و می‌خواهم دوستتان باشم.

خانم مرغه زبان بوبو را نمی‌فهمید. ولی از حرکات وی فهمید که او قصد بدی ندارد و اجازه داد بچه‌هایش با بوبو دوست شوند و بازی کنند.
اما در آن باغ چند گربه زندگی می‌کردند که نمی‌خواستند با بوبو دوست شوند.
مادر گربه‌ها هر وقت بوبو را از دور می‌دید بچه‌هایش را به راه انداخته و از سر راه وی کنار می‌رفت.
بوبو هرچه پارس می‌کرد و می‌گفت او نمی‌خواهد گربه‌ها را اذیت کند خانم گربه باور نمی‌کرد.
این وضع ادامه داشت تا یک روز یکی از بچه‌گربه‌ها وقتی داشت فرار می‌کرد ناگهان پایش لغزید و به داخل جوی آبی که از وسط باغ می‌گذشت افتاد.
بیچاره بچه‌گربه شروع به جیغ زدن کرد و با ناتوانی خودش را به این‌طرف و آن‌طرف انداخت. بوبو که در همان نزدیکی بود دیگر درنگ نکرد؛ به داخل جوی پرید و با دندانش به‌آرامی پشت کله بچه‌گربه را گرفته و او را از غرق شدن نجات داد و به کنار جوی آورده، به روی زمین نهاد.
مادر گربه که آن صحنه را دیده بود دانست که سگ قصد آزار بچه‌هایش را ندارد جلو رفت و از وی تشکر کرد و شروع به خشک نمودن بچه‌اش کرد.
به‌این‌ترتیب، سگ باوفا با گربه‌ها نیز دوست شد و از آن بعد در آن باغ به‌راحتی به زندگی پرداخت.
پسر کوچولو نیز هرروز به باغ می‌آمد و در میان گل‌ها و گیاهان آنجا گردش می‌کرد و از اینکه سگ مهربانش با تمام حیوانات دوست شده است بسیار خوشحال و شادمان بود و از سگ باوفایش تشکر می‌کرد.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

47 پاسخ
  1. النا و ایلیا
    النا و ایلیا می گوید:

    خیلی قصه ی قشنگ و جالبی بود . ممنون از قصه های خوب و عالی تون. لطفا باز هم قصه ی عکس دار بگذارید .ممنون❤️🙏🏻💕

    پاسخ
  2. مسیب
    مسیب می گوید:

    سلام خیلی ممنون از بابت قصه هاتون
    ولی یک مقدار ساده تر و روونتر بنویسین واقعا سخته بچه همش میپرسه این یعنی چی اون یعنی چی.
    بازم ممنون به خاطر قصه های قشنگتون

    پاسخ
  3. ایلیا
    ایلیا می گوید:

    میخواستم بگم سگ واق واق میکنه نه پارس لطفا اصلاحش کنید پار نام سرزمینمون هست که اعراب روی صدای سگ گذاشتن

    پاسخ
  4. آراد و آوا
    آراد و آوا می گوید:

    سلام قصه هاتون عالیه من هر ظهر قبل خواب برا بچه هام که چهارسالشون هست قصه های شمه رو میخونم.

    پاسخ
  5. علط دیلمی فر
    علط دیلمی فر می گوید:

    باسپاس ازهمه شما ..چرا درهنگام بیان داستان زبان پارسی را پاس نمیدارید مگه سگ پارس میکنه یا واق واق ..اعراب بخاطر مخالفت بازبان پارسی میگفتند سگ پارس میکند

    پاسخ
      • پرنسا
        پرنسا می گوید:

        سلام من پرنسام هستم واصلا از سگ نمترسم وآرزو دارم یه سگ بخرم واین قصه آیی که برای من گفتید خیلی من را خوشحال کرد و ممنون از شما و خدانگهدار

        پاسخ
  6. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    سگ باوفا خیلی قصه قشنگی ولی من سگ باوفا نمیشناسم من خرگوش باوفا میشناسم ولی قصه خوبی بود

    پاسخ
  7. لیدیا تهران
    لیدیا تهران می گوید:

    سلام شبتون زیبا مرسی از داستان‌های قشنگتون من هروقت پیش نوه ام میرم یاشب پیشش میخوابم قصه های شمارو واسش تعریف میکنم نوه ام پنج ساله اس همه رو حفظ کرده خسته نباشید سپاسگزارم اززحماتتون

    پاسخ
  8. ماهان
    ماهان می گوید:

    سلام پسر منم خیلی راضی بود خیلی کتابی نباشع آخه بچه هس وی خوب نمیدونه چیه عالی بود

    پاسخ
  9. 🌈🦄Anita🦄🌈
    🌈🦄Anita🦄🌈 می گوید:

    سلام خیلی خیلی خیلی خیلی قصه ی قشنگ و جالبی بود.ممنون برای قصه ی خوبتان فقط لطفا قصه های بیشتری با کارکتر دختر بگید.

    پاسخ
  10. باران
    باران می گوید:

    سلام قصه ی خیلی خوبی بود الان برای پسرم خوندم اونم باآرامش خوابید. ممنونم بابت قصه های قشنگتون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم که همراه ما هستین دوست عزیز و خوشحالم که محتوای سایت و قصه ها براتون مفید بوده

      پاسخ
  11. تامیلا
    تامیلا می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قصه‌ی قشنگ دستتون درد نکنه دست قصه گو خیلی بیشتر دردنکنه

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *