3.6/5 - (41 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. دو تا دوست بودن که توی یه جاده ی قدیمی با هم قدم می زدند. کناره های جاده درخت های بلند بود و اونا  هم از سایه ی درختا استفاده می کردند و همین طور با هم راه می رفتند و حرف می زدند. یکی از اونها گفت:« ببینم اگه یه وقتی برای من اتفاقی توی این جاده بیفته، تو چی کار می کنی؟ »دوست دیگه گفت: «خب معلومه کمکت می کنم. دوتا دوست همیشه باید به هم کمک کنن. تو چی؟ تو بگو؟ اگه برای من اتفاقی بیوفته چیکار می کنی؟» اونم گفت: «منم بهت کمک می‌کنم ما دوتا دوستیم و این مسافرت رو با همدیگه شروع کردیم، پس باید به همدیگه کمک کنیم. »خلاصه این دوتا دوست با همدیگه حرف میزدند و خوش و بش می کردند و راه می رفتند که یهو سر و صدایی بلند شد هر دو تایی به اطراف نگاه کردند که دیدن یه خرس بزرگ و قهوه ای پرید توی جاده، شروع کردند به فرار کردند دوست اولی از درخت بالا رفت و خودشو کشید بالا. دوست دومی که نمی تونست خودش از درخت بالا بره. از دوستش خواست که بهش کمک کنه اما اون بالا بود و می ترسید بیاد پایین. بهش می گفت خب تو هم بیا بالای درخت. اون می گفت من نمی تونم نمی تونم از درخت بالا بیام یه دفعه خرس به اونا نزدیک شد.

دوست اولی که بالای درخت بود و همینطور از ترس میلرزید. دوست  دومی همونجا دراز کشید و چشماشو بست. اون دیگه نفس نکشید. خرس، اول به طرف درخت رفت. می خواست دوست اول را از اون بالا بکشه پایین، ولی دستش نرسید واسه همین رفت سراغ دوست دومی. رفت سراغ اون. ولی دید اون که افتاده .اول اونو بو کشید. اون مرد نفسشو حبس کرد تا خرس متوجه نشه اون زندست.

دوست اولی که بالای درخت بود و خیالش راحت بود. دوست دومی هم نفسشو حبس کرده بود که خرسه متوجه نشه اون زندست. خرس یکم مردو این طرف و اون طرف کرد. اون رو بو کشید اما مرد همچنان بی حرکت بود و تکون نمیخورد.خرس دماغ و دهن خودشو به صورت مرد کشید. ولی باز هم مرد تکون نخورد وقتی که خرس با خودش فکر کرد که اون مرد مرده. اون رو رها کرد و از اونجا دور شدو رفت. مردی که روی زمین دراز کشیده بود بلند شد و به دوستش که بالای درخت بود گفت بیا پایین، نترس اون خرسه بزرگ رفت. دوست اولی که بالای درخت بود از درخت اومد پایین و شروع کرد به خندیدن گفت: «چی شد نتونستی بیای بالای درخت؟»

مرد یک نگاهی بهش کرد و دیگه چیزی نگفت. دوباره دوست اولی ادامه داد و گفت: «خب حالا بگو ببینم اون خرس دم گوشت چی گفت؟ داشت حرف میزد.» دوست دوم گفت بله خرس توی گوشم گفت: «مردی که فرار کرد و بالای درخت رفت و سعی نکرد به تو کمک کنه. دوست خوبی برای تو نیست بهتره اونو رها کنی و خودت به راهت ادامه بدی.» مرد که از کار خودش شرمگین شده بود نمیتونست چیزی بگه. یاد حرفش افتاد که اول مسافرت به دوستش گفته بود، که هر جا که باشه هر مشکلی که پیش بیاد بهش کمک میکنه. اما اون اینجا این کارو نکردو فقط جون خودشو نجات داد. مرد دوم هم به راهش ادامه داد و دیگه کنار دوستش نموند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

11 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *