یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک اقیانوس بزرگ و زیبا یک دلقک ماهی سرحال و شادی زندگی میکرد. دلقک ماهی قصه ما یک روز تصمیم گرفت که به سفر بره و جاهای دیگه اقیانوس رو هم ببینه بچه ها. آقای دلقک ماهی بعد از سفر طولانی خودش از طریق اقیانوس سرانجام به شهر تپه های مرجانی رسید . تپه های مرجانی شهری آروم و بسیار زیبا بود.آقای دلقک ماهی که از شهر مرجان ها خیلی خوشش اومده بود تصمیم گرفت یه مدت اونجا زندگی کنه. فقط به نظرش اومد که اینجا یه خورده زیادی ساکت و بی سر و صداست.
دلقک ماهی گشت و گشت تا یک خونه خوب و قشنگ بین شقایق های دریایی پیدا کرد و همونجا موند.بچه ها جونم یه چند روزی از اومدن دلقک ماهی به شهر تپه های مرجانی گذشته بود اما تو این چند روز هیچکس به دیدن و ملاقات دلقک ماهی نیومده بود.
اون همونطور که داشت باخودش فکر میکرد که چرا کسی به دیدنش نیومده ناگهان صدای داد و فریاد شنید.بله بچه ها شقایق های دریای ماهی پستچی رو نیش زده بودن و گزیده بودنش.آخ آخ اون حتما باید آسیب دیده باشه.آقای دلقک ماهی به پستچی کمک کرد و جای نیش شقایق دریایارو براش پانسمان کرد، بعدش هم یک علامت هشدار دهنده بزرگ به شقایق های دریایی آویزون کرد. اون با خودش فکر کرد شاید به همین خاطره که تا حالا کسی به دیدنش نیومده.به خاطر همین دلقک ماهی تصمیم گرفت که به جای اینکه منتظر باشه تا همسایه هاش به دیدنش بیان خودش به ملاقات همسایه هاش بره و اونارو ببینه. دلقک ماهی پیش خودش فکر کرد که دیدن همسایه ها و جمع کردن اونا دور هم میتونه خیلی سرگرم کننده و جالب باشه.
اول از همه اون به خونه آقای دلفین رفت و در زد.آقای دلفین تا دلقک ماهی رو دید و فهمید که میخواد بیاد تو گفت :” متاسفم آقای دلقک ماهی ما یه نوزاد جدید داریم که همه وقت مارو گرفته ، ما خیلی سرمون شلوغه” در همون موقع بود که صدای گریه دلفین کوچولو از توی خونه شنیده شد. دلقک ماهی فهمید که الان زمان مناسبی برای دیدن آقای دلفین نیست.
بعد از خونه آقای دلفین دلقک ماهی به خونه آقای هشت پا رفت، اما به نظر میرسید که سر آقای هشت پا خیلی شلوغه.اون خیلی سریع و با عجله به آقای دلقک ماهی گفت:” من تصمیم گرفتم خونمو رنگ کنم ، همونطوری که داری میبینی من تمام دیوارای خونه رو با جوهر پوشوندم” دلقک ماهی که دید سر آقای هشت پا خیلی شلوغه ازش خداحافظی کرد و رفت.
اون به سمت خونه خانم سالمون حرکت کرد.وقتی که دلقک ماهی به خونه خانم سالمون رسید دید که چندتا چمدون حاضر و آماده توخونه خانم سالمون وجود داره.خانم سالمون گفت :” من دارم به همراه خانوادم به سمت بالای رودخونه سفر میکنم تا به همراه اونا بریم و جایی رو که تو رودخونه به دنیا اومدم رو ببینیم”
دلقک ماهی که نتونسته بود به خونه هیچکدوم از همسایه هاش بره خیلی غمگین شده بود، تو راه برگشت به سمت خونه اون به چیزی برخورد کد و تعادل خودشرو از دست داد و لغزید. بله بچه ها اون خانم سفره ماهی بود که خودش رو کف اقیانوس لا به لای شن و ماسه ها قایم کرده بود و دیده هم نمیشد.آقای دلقک ماهی سعی کرد با خانم سفره ماهی صحبت کنه اما سفره ماهی اصلا دلش نمیخواست با هیچکدوم از همسایه هاش صحبت کنه بچه ها.
دلقک ماهی از اینکه همسایه هاش خیلی مشغول بودن و نتونسته بود با هیچکدومشون آشنا بشه ناراحت بود اما به سرعت نقشه ای کشید که خیلی زود همه همسایه هارو خیلی زود دور خودش جمع کنه و حسابی درکنار هم خوش بگذرونن.
خلاصه جونم براتون بگه فردا صبح آقای دلقک ماهی صبح زود از خواب بیدار شد و با شور و شوق و هیجان زیاد مشغول درست کردن غذا برای تمام همسایه های اطرافش شد.همسایه ها حتما امشب به دیدن آقای دلقک ماهی میومدن. چه کسی می تونه در برابر بوی شگفت انگیز جلبک های سرخ شده و پلانکتون های دریایی خوشمزه مقاومت کند و از اونهمه غذای خوشمزه نخوره؟ خلاصه دلقک ماهی درست کردن شامش رو تموم کرد و بعد منتظر موند ومنتظر موند و صبر کرد.
تا اینکه… هیچ کس به جز آقای خرچنگ توی مهمونی دلقک ماهی حاضر نشد و شرکت نکرد.طفلی دلقک ماهی، اون به اندازه یکی دوتا قاشق غذا خورد و بعد با صورتی ناراحت وغمگین میز غذا رو ترک کرد. آقای خرچنگ از پشت میز بلند شد و اومد کنار دلقک ماهی نشست و بهش گفت :” اخماتو باز کن دوست عزیز !همه کسایی که تو همسایگی و دور و بر توان سرشون شلوغه ، فقط تو اینطوری نیستی”
خلاصه شب شده بود وهمه اهالی اقیانوس بهخواب رفته بودن ولی چراغای خونه دلقک ماهی تمام طول شب روشن بود، اون نمیتونست بخوابه و خوابش نمیبرد ،اون سعی کرد چراغارو خاموش کنه اما بعد دوباره رف و چراغارو روشن کرد ، اون همینطوری هی چراغارو خاموش و روشن کرد تا اینکه دلقک ماهی یه تصمیمی گرفت ، اون پیش خودش گفت :” من باید یه راهی پیدا کنم تا تمام همسایه هامو دور هم جمع کنم حتی اگر خیلی سرشون شلوغ باشه”
صبح روز بعد نهنگ های معروف آواز خون به همراه هشت پای بازیگر که هشت تا عروسک رنگی رنگیشو به پاهاش وصل کرده بود و حتی یک دسته از لاک پشت های بند باز و آکروبات باز به شهر تپه های مرجانی وارد شدن.اسم این گروه سیرک اوقات خوش اقیانوس بود که آقای دلقک ماهی اوناروبه شهر مرجانی دعوت کرده بود.اون تصمیم گرفته بود تا یک روز هیجان انگیز و پر از شادی برای همسایه هاش فراهم کنه.
صدای آهنگ و موسیقی خیلی بلند بود.همسایه ها یکی یکی از خونه هاشون بیرون اومدن تا ببینن چه خبر شده.بالاخره همه همسایه ها به این سرگرمی پیوستن و شروع کردن با همدیگه حرف زدنو خندیدن و همینطور که حرف میزدن و میخندیدن برنامه هایی که گروه سیرک اقیانوس براشون اجرا میکرد رو هم تماشا میکردن.همسایه ها که خیلی بهشون خوش گذشته بود از گروه سیرک خواستن تا برای همیشه تو شهر مرجان ها بمونن.و ازاون زمان به بعد اونها از جشن های خیلی زیادی در کنار هم لذت بردن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
خسته نباشید ممنون که این قدر قصه های قشنگ برای بچه ها میگذارید ۰
لطفا بازم از این قصه های قشنگ بگذارید ۰
این قصه ها برای بچه ها خیلی آموزنده هستند
ممنون❤️🙏🏻🧡
درود بر ما و سپاس که همراه ما هستین
سلام
خسته نباشید ممنون که این قدر قصه های قشنگ برای بچه می گذارید
خداحافظ❤️
سلام
🙏🌹❤️👍
عالی
مثل همیشه
عالیه ممنونم از شما
سپاس از نظر لطفتون
سلام خیلی خیلی ممنون واقعا زیبان من هم با شنیدنش ن آروم میشم
درود بر شما دوست عزیز خوشحالیم که راضی هستین
خیلی خوب بود دوست دارم قصه های جذاب دیگری هم بگزارید
ممنون از شما دوست عزیز
🥳🥳🥳🥳♥️♥️😍🥰🌷🌛🦄🐬🐙 🦀🦑
Hi IAM mahoor
Thank u
ممنون از شما دوست مهربان
سلام عالیییییییییییییی بود
ممنون از سایت شما 🙏🏻🙏🏻💄💄♥️♥️💎💎💍💍
ممنونم از همراهی شما
ممنونم عالی بود
♥️♥️♥️
ممنون از شما