توی جنگل بالای یک درخت سرو بلند لونه ای بود که یک گنجشک کوچولو به همراه مامان و باباش اونجا زندگی می کردند. هر روز صبح مامان گنجشک و بابا گنجشک از خونه بیرون می اومدند و گنجشک کوچولو توی لونه می موند و بیرون رو تماشا می کرد.

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
یک روز که گنجشک کوچولو به بیرون خیره شده بود بابا گنجشکه با مهربونی گفت:” دیگه وقتشه که تو هم پرواز کنی و از لونه بیرون بری گنجشک کوچولو ..من میدونم که توی دیگه می تونی پرواز کنی !”

گنجشک کوچولو با ترس و نگرانی گفت:” نه ، نه، نه! من بیرون نمیرم! من نمی تونم پرواز کنم ..همینجا توی لونه می مونم ..”

بابا گنجشکه ادامه داد:” این لونه دیگه کم کم برای تو کوچیک میشه.. دیوارهاش هم روز به روز خشک تر و فرسوده تر میشه و ممکنه یک روز از بالای درخت بیفته پایین! تو باید بتونی که پرواز کنی ..”
گنجشک کوچولو به آرومی خم شد و از بالای درخت نگاهی به پایین کرد.. فاصله زیادی بود و به نظرش خیلی ترسناک بود..

بعد اخم کرد و با صدای آروم گفت:” ولی من تا حالا این کار رو نکردم .. اگر روی زمین بیفتم چی؟ این درخت خیلی بلنده .. تازه باد هم میاد .. بالهای من هم که قوی و پر زور نیستند! ”

مامان گنجشکه بغلش کرد و با مهربونی گفت:” اصلا به پایین نگاه نکن عزیزم.. تنها نیرویی که به تو و بالهات کمک می کنه اعتماد به نفسه .. تو باید خودت رو باور داشته باشی و مطمین باشی که می تونی از پسش بربیای..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
گنجشک کوچولو که غمگین به نظر میرسید با ناراحتی گفت:” اما آخه چطوری این احساس رو داشته باشم وقتی که نگرانم و حالم بده؟”
مامان گنجشکه گفت:” اعتماد به نفس احساسیه که توی ذهنت و توی مغزته .. از سرت بیرون میاد و توی همه بدنت پخش میشه .. بعد بهت قدرت میده و ترس ها و نگرانیهات رو از بین میبره ! اون بهت میگه که گنجشک کوچولو نگران نباش و امتحان کن.. تو می تونی که پرواز کنی! ”

گنجشک کوچولو با دقت به حرفهای مامان گنجشکه گوش می داد. مامان گنجشک ادامه داد:” آره عزیزم اعتماد به نفس نیرویی هست که بهت میگه : نترس و شانست رو امتحان کن، بپر و پرواز کن ! تو همه توانایی ها رو برای یک تجربه جدید داری .. فقط کافیه شروع کنی ..”

بعد مامان گنجشکه در حالیکه بالهای گنجشک کوچولو رو ناز می کرد اون رو به جلوی در لونه آورد و گفت:” خب گنجشک کوچولو حالا آروم بالهات رو باز کن و بپر و شروع به بال زدن کن! به خودت بگو که من می تونم هر کاری رو انجام بدم!”

گنجشک کوچولو من من کنان گفت:” ولی ، ولی اگه افتادم روی زمین چی؟ ” مامان گنجشک گفت:” تو تلاشتو بکن و سعی کن به بهترین شکل انجامش بدی .. اگر موفق نشدی هیچ اشکالی نداره .. دوباره تلاش کن .. مثل بقیه گنجشک ها ..”

گنجشک کوچولو نگاهی به پایین کرد و نفس عمیقی کشید. اون بالاخره تصمیمش رو گرفته بود..

بعد با صدای بلند گفت :” من می تونم بپرم، من می تونم ..” و در حالیکه بالهاش رو به هم میزد از لونه شون بیرون پرید .

اون بالهاش رو از هم باز کرد و شروع به بال زدن کرد.. باور کردنی نبود ولی گنجشک کوچولو اولین تجربه پروازش رو با موفقیت پشت سر گذاشت .. اون تند تند بال میزد و مثل گنجشکی که سالهاست پرواز می کنه بین درختها پرواز می کرد.


مامان گنجشک و بابا گنجشک با خوشحالی بهش نگاه می کردند و تشویقش می کردند.. بابا گنجشک با هیجان داد زد :” بهت افتخار می کنیم گنجشک کوچولو..”
مامان گنجشک با خوشحالی فریاد زد:” میدونستم که از پسش برمیای! فقط کافی بود که به خودت اعتماد کنی..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی خوب
شکر میکنم از نظرت عزیزم
خیلی قشنگ بود ممنون که قصه هاتونو به روز کردید
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی عالی بود.
خیلی خوشحالم که دوست داشتی دوست خوبم
عالی عالی
تصویر های بسبار زیبا و دلنشین
👏👏👏👌👌👌
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیز
عالیه
هر شب یه قصه برای دخترم از این سایت میخونم ، فوقالعاده ست.
چه عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
عالی و زیبا چه مادر گنجشک،مهربانی بود که به پسرش گنجشک کوچولو یاد داد که پروتز کنه
بسیار عالی و آموزنده،ممنون
ممنونم از نظر خوبتون
خیلی خوب بود پسرم را دوست داره
🥰🥰
اعتماد به نفس خیلی مهمه 🪹🐥🐥
❤❤❤
خیلی خوب بود 👍
❤️