قصه جذاب و شنیدنی چارلی شکمو
4.5/5 - (57 امتیاز)


 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری موش شکمویی بود به اسم چارلی.چارلی به محض اینکه غذاش رو داخل قفس‌اش میذاشتن همه‌ی اون رو یک‌دفعه میخورد و تموم میکرد و بعد هم بینی کوچیک‌اش رو از لابلای قفس بیرون می‌آورد تا شاید چیز دیگه‌ای برای خوردن به اون بدن.
اون از توی قفس ‌اش میتونست تمام غذاهای خوشمزه‌ای رو که رو میز وسط آشپزخونه بود ببینه و بوی اون‌ها رو هم حس کنه.
فقط بوی یک تکه نان تازه کافی بود تا اون به درون چرخی که برای ورزش کردن توی قفس‌اش گذاشته بودن بره و مدت‌ها توی اون بچرخه.
اون با خودش غرغر می‌کرد:
” این اصلاعادلانه نیست، اون‌ها اون بیرون اون‌همه میخورن و من بیچاره اینجا از گرسنگی دارم می‌میرم”
و معمولا درست در همین لحظه که این حرف رو می‌زد، غذای زیادی رو که خورده بود به یاد می‌آورد و احساس می‌کرد شکمش زیادی پر شده
اون با خودش گفت:
“اگه من می‌تونستم از این قفس بیرون برم، با اون‌همه غذای روز میز برای خودم یه جشن حسابی می‌گرفتم”
و از فکر اون غذاهای خوشمزه دهنش آب افتاد.
خلاصه یک شب بعد از اینکه همه رفته بودن بخوابن، چارلی آخرین دور رو توی چرخش زد تا هرچه زودتر به رختخواب پوشلالی‌اش بره و بخوابه
اون همونطور که توی چرخش می‌چرخید، صدای عجیبی شنید.
چارلی با خودش فکر کرد:
“خنده‌داره، دختر کوچولو همین امروز چرخ منو روغن کاری کرده
حتما دوباره نیاز به روغن کاری داره”
اون ایستاد و از چرخش بیرون اومد؛ اما اون صدای عجیب هنوز هم میومد.
چارلی آروم نشست و با دقت گوش داد و بعد فهمید که صدای در قفسِ که جیرجیر می‌کنه،
در باز مانده بود. چارلی از خوشحالی کمی بالا و پایین پرید و بعد به سمت در رفت و بعد با دقت به بیرون نگاه کرد. اون می‌خواست ببینه آیا
خطری هست یا نه ؟

اما همه چیز به‌نظر خوب و آروم می‌رسید. گربه روی صندلی خوابیده بود و خروپف می‌کرد.
چارلی علاوه بر شکمو بودن، زرنگ و باهوش هم بود؛ اون وقتی از قفس بیرون اومد اول به دستگیره قفل نگاهی انداخت تا بفهمه چطوری کار می‌کنه.
اون حالا مطمین بود که می‌دونه چطور قفل رو از داخل قفس باز کنه
بعد بو کشید. از مهمونی تولد اون شب، مقداری غذاو تکه‌های کیک، روی میز مونده بود.
چارلی خیلی زود به میز رسید و دهنش رو از تکه های کیک و شکلات و ساندویچ پنیر پر کرد
وقتی که خوب سیر شد، لپ‌هاش رو از بیسکوئیت کاکائویی پر کرد و به سرعت به قفس‌اش برگشت و در رو پشت سرش بست
چارلی با خودش فکر کرد:
“خیلی خوبه. دیگه هیچوقت گرسنه نمی‌مونم.”
شب بعد چارلی دوباره از قفس بیرون رفت و حسابی از خودش پذیرایی کرد و هر شب از اون به بعد، این کار رو تکرار می‌کرد.
از هر چیزی که روی میز مونده بود مثل تکه‌های موز و آجیل و خرده‌های نون و ژله و پیتزا و خلاصه هرچی بود توی دهن‌اش جا می‌کرد
موقع برگشتن به قفس هم لپ‌هاش رو از غذاهای مختلف پر و پر تر می‌کرد.
اصلا حواسش نبود که روز به روز داره چاق تر و چاق تر می‌شه
اگر چه دیگه فهمیده بود دیگه نمی‌تونه بدون افتادن در چرخش بچرخه و مثل قبل چابک و زبل نیست.
یه شب وقتی قفل در رو باز کرد و خواست از قفس بیرون بیاد متوجه شد که انقدر چاق شده که از در رد نمیشه!!
برای مدتی با بداخلاقی گوشه قفس نشست. لپ‌هاش هنوز از دیشب پر غذا بود؛ اما اون انقدر شکمو و حریص بود که باز هم غذا می‌خواست.
ناگهان فکری به ذهنش رسید. با خوش فکر کرد:
“از اون گربه تنبل می‌خوام که کمکم کنه.” اون با صدای بلند شروع به داد و فریاد کرد تا بالاخره گربه که داشت خواب گرفتن موش رو می‌دید، بیدار شد.
گربه به چارلی گفت:
“چی می‌خوای؟”
چارلی مشکل‌اش رو برای گربه توضیح داد.
گربه مکار که با خودش فکر می‌کرد امشب می‌تونه یه شام اضافه بخوره گفت:
“من خیلی خوشحال می‌شم به تو کمک کنم.”
بعد با پنجه‌های قوی و تیزاش، میله‌های قفس رو خم کرد. حالا دیگه اونقدر جا بود که چارلی راحت بیرون بیاد.
گربه با یک حرکت تند و سریع چارلی رو گرفت و درسته قورت داد!!!
اون خیلی احساس سیری می‌کرد.
چون چارلی و تمام غذاهاییکه خورده بود حالا توی شکم گربه بود.
اون راحت به صندلی‌اش برگشت و خیلی زود دوباره خوابش برد و صدای خر و پف اش بلند شد.
دهان گربه باز مانده بود؛ در شکم اون چارلی احساس خیلی بدی داشت. هر بار که گربه خروپف می‌کرد صدایی مثل رعد و برق، تو سر چارلی می‌پیچید.
چارلی با خودش فکر کرد:
“هر طور شده باید از اینجا بیرون برم.”
و به سمت دهان باز گربه راه افتاد.
اما اون خیلی چاق شده بود و نمی‌تونست از دهن گربه بیرون بیاد.
از داخل دهان گربه می‌تونست سگ رو که روی زمین دراز کشیده بود ببینه.
اون با صدای آرومی گفت:
“کمک . . . کمک . . .”

سگ خیلی سریع بیدار شد و چشمش به چیز عجیبی افتاد.
گربه روی صندلی‌اش خوابیده بود و خروپف می‌کرد اما همونطور که خواب بود حرف هم می‌زد و کمک می‌خواست.
سگ به طرف گربه راه افتاد اون خیلی متعجب و گیج شده بود.
ناگهان یه جفت چشم ریز دید و صدای آرومی که از دهن گربه بیرون میومد.
اون صدای چارلی بود.
چارلی التماس کنان گفت:
“لطفا، لطفا مرا از اینجا بیرون بیار.”
سگ که دل خوشی از گربه نداشت، دوست داشت حتما به چارلی کمک کنه.
اون به چارلی گفت:
“من دم‌ام رو تو دهن گربه می‌ندازم، تو اون‌رو بگیر و بیرون بیا.”
“اما حواس‌ات جمع باشه صدایی در نیاری که گربه بیدار شه و دم منو گاز بگیره و بخوره.”
سگ خیلی سریع نوک دم‌اش رو در دهان گربه گذاشت و اونقدر اون‌رو تو دهن گربه فرو برد که چارلی بتونه با اون پنجه‌های کوچیک‌اش اونو بگیره و بیرون بیاد.
بعد با تمام قدرت‌اش، دم‌اش رو بیرون کشید.
چارلی از دهن گربه بیرون پرید و تمام غذاهایی رو هم که توی لپ‌هاش ذخیره کرده بود از دهنش بیرون پرید.
بادوم‌زمینی، سیب، تکه‌های شیرینی مربایی و پیتزا و و و یه عالمه چیز دیگه. . .
چارلی همونطور که به سرعت به طرف قفس‌اش می‌دوید گفت:
“مچکرم ، مچکرم”
اون درون قفس رفت و در رو محکم بست و گفت:
“از این به بعد در قفس‌ام میمونم و فقط غذاهایی رو که در قفس‌ام میذارن می‌خورم.”
انگار موش‌کوچولوی قصه ما یاد گرفته بود که نباید طمع‌کار و زیادی پرخور باشه.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

13 پاسخ
  1. سها
    سها می گوید:

    سلام خیلی خوب بود واقعا از بهترین قصه ای بود که وولک گفته خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی صدای چارلی بامزه بود

    پاسخ
  2. مقداد رمضانیان
    مقداد رمضانیان می گوید:

    خیلی شکمو بود موش چاااااااااااارلی عاااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    ااااااااااااللی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *