وقتی فلفلی بلا رفت تو خونه، مادرش با عصبانیت گفت:« از صبح تا حالا کجا بودی ؟ نگفتی من نگرانت میشم؟ ”
فلفلی بلا یک گوشه نشست و هیچی نگفت ، فلفلی دیگه اون جست و خیز و شادابی قبل رو نداشت. مادرش گفت:«از صبح تا حالا چیزی خوردی یا نه؟”
فلفلی بلا هیچی نمی گفت و همش در فکر دم کنده شده اش بود! و از همه مهمتر، خجالت میکشید که حیوونا اونو بدون دم ببینن و از اینکه بابا روباهه و مامان روباهه همه چیزرو بفهمن نگران بود چون میدونست که بدون اجازه از جنگل بیرون رفته بود.
خلاصه، مامان روباهه که از همه چیز بی اطلاع بود، مقداری غذا جلوی فلفلی بلا گذاشت و اون هم یواش یواش شروع کرد به خوردن غذا. فلفلی بلا پرسید:«بابا کجاس؟”
مادرش گفت:« برای پیدا کردن غذا رفته به سمت دهکده تا شاید بتونه مرغی اردکی چیزی بیاره”
فلفلی بلا با خودش گفت:«خدا کنه به سمت خونه بی¬بی کوکب نره، هوا تاریکه، شاید توی تله گیر کنه». به مادرش گفت:«من باید برم» و سریع از خونه خارج شد.
هرچی مادرش گفت:«کجا می¬ری؟ توی این شب تاریک، کجا می¬ری؟» اما فایده نداشت و فلفلی سریع خودش رو به ده نزدیک کرد. وقتی نزدیک دهکده شد از دور دید که پدرش به آرومی داره به خونه بی بی کوکب نزدیک میشه.
فلفلی مثل برق و باد دویید . اون دید که باباش دارد به تله نزدیک می شه و شاید یه قدم مونده بود که گوشت تله رو برداره که فلفلی بلا با یه جست وخیز خودشو روی باباش انداخت و بابا روباهه اون طرف، روی زمین پرت شد و پا گذاشت به فرار. بابا روباهه فکر کرد که یکی از سگ¬های روستا بوده که بهش حمله کرده.
فلفلی بلا که دنبال پدرش می¬دوید با صدای بلند فریاد زد:«بابا! بابا! نترس، منم فلفلی بلا» آقا روباهه با تعجب ایستاد وگفت:«فلفلی این چه کاری بود کردی؟ منو خیلی ترسوندی”.
فلفلی بلا گفت:«بابا، بی¬بی کوکب، تله گذاشته؛ بیا بریم از نزدیک تماشا کنیم.» بعد هر دوبا هم به سمت خونه بی بی کوکب رفتن ، آقا روباهه که تله رو قبلا دیده بود و می¬شناخت گفت:«آره، این تله ست ،حالا تو از کجا فهمیدی؟»
بعد فلفلی قضیه رو برای بابا روباهه تعریف کرد و گفت که با پشمالواومده بودن این طرفها بازی کنن و تله رو تو روز روشن دیده¬ ان ، ولی قضیه کنده شدن دمش رو نگفت.
آقا روباهه، فلفلی بلا را در آغوش گرفت و چندتا بوسه¬ی آبدار کرد وگفت:«تو جون بابا رونجات دادی، الهی که فدات بشوم! ”
فلفلی بلا گفت:«بابا، بیا بریم خونه.» بعد به سمت خونه به راه افتادن ولی هنوز چند قدم دور نشده بودن که بابا روباهه گفت :” نمیشه دست خالی بریم خونه، آخه توی خونه غذا نداریم.”
آقا روباهه به فلفلی بلا گفت:«تو پشت خونه بی¬بی کوکب کشیک بده تا من یه چیزی برای خوردن پیدا کنم !”
اما بابا روباهه هرچی گشت و گشت، چیزی برای خوردن پیدا نکرد.بعد رفت سراغ لونه¬ی مرغها، اونجا رو هم بی بی کوکب با قفلی که از شهر خریده بود بسته بود.
آقا روباهه از روی ناچاری توی سطل آشغال رو گشت و مقدار کمی غذای پس مانده و استخوان پیدا کرد و در کیسه¬ای گذاشت و صدا زد:« فلفلی بلا، بیا بریم.» بعد هر دو به راه افتادن. همین طور که داشتن به سمت خونه حرکت می¬کردن، ناگهان باد شدیدی شروع به وزیدن کرد ؛ آنقدر شدید بود که شاخه¬های درختان را به هم می¬کوبید. هوا هم داشت یواش، یواش روشن می¬شد. اول صبح خروس خوان بود و صدای قوقولی، قوقول خروس¬های ده به گوش می¬رسید.
صدای دلنشین خروس¬ها، دل فلفلی بلای قصه¬ی ما رو خوشحال می¬کرد.باد که با شدت تمام می¬وزید، باعث شد که دم فلفلی بلا – که پشمالوبراش با پشم گوسفند درست کرده بود کنده بشه، ولی فلفل بلا متوجه نشده بود.
یک دفعه آقا روباهه مثل اینکه برق گرفته باشدش، ایستاد و گفت:«فلفلی، بابا کو دمت؟!”
فلفلی بلا که خیلی هول شده بود و زبانش توی دهنش نمی¬چرخید، گفت:« بـ بـ بـ بـ باد کندش، حتماً باد کندش.” آقا روباهه گفت:«یعنی چی باد کنده فلفلی؟ راستشو بگو ” بعد فلفلی بلا هم از ترس چهار تا پا داشت چهارتا دیگه هم قرض گرفت و به سمت خونه دوید و مثل گلوله، خودش رو توی خونه انداخت.
مامان روباهه که خوابیده بود، از ترس از جا پرید و گفت چه خبره؟ چه خبره؟ و دید که فلفلی بلا، نفس نفس زنان یک گوشه¬ای پرتاب شده و صدا می¬زند:«مامان، مامان به دادم برس” و تمام ماجرای اون روز رو براش تعریف کرد. از اون زمان که اول صبح با پشمالو به مزرعه بی¬بی کوکب رفتن و بعد قضیه دمش و درآخر هم، نجات دادن پدرش از دست تله بی بی کوکب همه و همه رو تعریف کرد.
همینطور که داشت برای مادرش تعریف می کرد، پدرش وارد خونه شد و با عصبانیت داد می زد:” فلفلی بلا کجاست؟ فلفلی کجایی؟ بیا بگو دمت چی شده؟”
مامان روباهه گفت :” با عصبانیت که چیزی درست نمیشه، اگر فلفلی نبود تو الان تو تله بی بی کوکب گیر افتاده بودی ، بیا بشین تا با هم یه فکری کنیم شاید تونستیم مشکل فلفلی رو حل کنیم”
هر دو نشستند فکر کردن و فکر کردن تا به این نتیجه رسیدن که باید پیش آقا خرسه که دکتربود برن.
آقا روباهه، موقعی که آفتاب خوب بالا آمد و روز روشن شد، رفت و رفت تا به قله کوه رسید و پیش خرس طبیب رفت. خرس طبیب در حال جمع کردن عسل از کندوی زنبورها بود.
آقا روباهه از زیر درخت فریاد زد:«آقا خرس طبیب، آقا خرس طبیب.”
خرس، سرش را به پایین درخت انداخت و گفت:«بله ؟ چی شده ؟ کاری داشتی با من؟”
آقا روباهه گفت:«خرس طبیب، به دادم برس، کمکم کن ”
خرس، یواش یواش از درخت پایین آمد. گفت:” بگو ببینم چی شده؟”
قسمت آخر
آقا روباهه، تمام ماجرا رو تعریف کرد. خرس کمی فکر کرد و گفت:«اگر بتونی فقط امروز دم روبرای من بیاری می¬تونم اونو بخیه بزنم و با داروی گیاهی مداوا کنم.” آقا روباهه گفت:« دیشب فلفلی بلا به خاطر من جونش رو به خطر انداخت و منو از تله نجات داد، حالا من باید تلافی کنم وهرجور شده دمشو پیدا کنمو بیارم” و بعد به خرس طبیب گفت: «خواهش می¬کنم از قله کوه پایین بیا و تو خونه ما منتظر باش تا ببینم می تونم کاری کنم؟» آقا روباهه مثل برق و باد، خودش روبه خونه رسوند و قضیه رو به مامان روباهه گفت. مامان روباهه گفت:«دیدی گفتم یه راهی پیدا میشه.”
آقا روباهه گفت:«باید با هم دیگه بریم و دم رو ازخونه بی بی کوکب بیاریم”
فلفلی بلا که صدای پدر و مادرش رو می¬شنید، گفت:«من هم میامو کمک می کنم.» پدرش گفت:«نه، نه تو همینجا باش.» مادرش گفت:«بگذار بیاد، شاید بتونه کمکی بکنه”
فلفلی هم پشمالو رو صدا زد و قضیه رو به اون هم گفت و اونم اومد. هر چهارتایی باهم حرکت کردن تا به خونه بی بی کوکب رسیدن. ناگهان دیدن که سه، چهارتا سگ اطراف خونه بی¬بی کوکب پرسه می-زنن.
آقا روباهه، به مامان روباهه گفت:«حالا چه کار کنیم؟» مامان روباهه گفت:«باید منتظر باشیم تا سگ¬ها کمی از خونه فاصله بگیرن، بعد بریم و ببینیم دم فلفلی بلا کجاست؟”
برای زمان زیادی همونجا منتظر بودن و دل آقا روباهه مثل سیر و سرکه می جوشید و می¬گفت:«اگر نتونیم دم رو پیدا کنیم، چی میشه؟ آخه خرس طبیب گفته، باید قبل از غروب آفتاب پیدا بشه تا بتونه اونو بخیه کند»
خلاصه توی همین فکرها بودن که سگها مقداری از خونه فاصله گرفتن.
آقا روباهه، یواش یواش اطراف خونه روگشت، اما چیزی از دم فلفلی ندید. اطراف تله رو هم نگاه کرد، اما خبری از دم فلفلی بلا نبود، تا اینکه خودش رو به پشت پنجره خونه سوند.
ناگهان دید که بی بی کوکب برای قشنگی خونش، دم فلفلی بلا رو گذاشته روی طاقچه!
سریع خودش رو به مامان روباهه و فلفلی بلا و پشمالو رسوند و قضیه رو برای اونا تعریف کرد. آقا روباهه دید که دوباره سگها دارن به خونه نزدیک می¬شن، به خاطر همین به فلفلی بلا گفت: «من و مادرت، سگها را به سمت خودمون می¬کشونیم و شما دو تا وارد خونه بشین و دم رو سریع از رو طاقچه بردارین و بیارین.”
بعد آقا روباهه، به مامان روباهه گفت:«باید سگها رو به طرف خودمون بکشونیم تا این دوتا برن و دم رو بیارن.» و اینطوری شد که بابا روباهه و مامان روباهه به سمت سگها دویدن؛ سگ¬ها هم با دیدن این دو روباه، دنبال اونا دویدن و شروع کردن به پارس کردن.
فلفلی بلا و پشمالو هم وارد خونه شدن وخوشحال بودن که بی¬بی کوکب تو خونه نیست؛ اما متأسفانه دم رو طاقچه بود و دست اونا بهش نمی¬رسید. فلفلی بلا، از پشت پنجره می دید که چطور سگها به دنبال پدر و مادرش می¬دویدن و پیش خودش احساس خجالتوناراحتی میکرد که با این کارش، چطور جون پدر و مادرش رو به خطر انداخته ! پشمالو یک صندلی رو پیدا کرد تا فلفلی بلا روی اون بایسته ودم رو از روی طاقچه بیاره.اما باز هم دستش نمی¬رسید.
پشمالوی بیچاره رفت روی صندلی و به فلفلی بلا گفت:«بیا روی دوش من، شاید دستت برسه.” فلفلی بلا رفت روی دوش پشمالو که روی صندلی ایستاده بود، تااین که دستش رسید و دم رو از روی طاقچه برداشت و سریع از خونه خارج شد. آقاروباهه موقعی که دید فلفلی بلا با پشمالو موفق شدن دم رو بیارن ، به مامان روباهه گفت:«به سمت جنگل حرکت کن” و بعد چهار تایی به سمت جنگل فرار کردن.
حالا بشنویم از آقا خرسه که حوصله¬اش سر رفته بود و می خواست دوباره به قله کوه برگرده، اما همین که میخواست بره از دور صدای آقا روباهه رو شنید که فریاد می¬زد ” موفق شدیم ، خرس طبیب، موفق شدیم!”
آقا خرسه، سریع وسایلش رو آماده کرد و نگاهی به دم کرد و گفت:«خوبه ،خوبه ، می¬شه کاری کرد و فلفلی دوباره دمش رو به دست میاره ”
آقا خرس طبیب شروع کرد به بخیه کردن دم فلفل بلا، بعد هم مقداری داروی گیاهی روی دم گذاشت و با پارچه¬ای محکم روی اونو بست. بعد به آقا روباهه گفت:«اگربعداز سه روز بتونه دمش روتکون بده، معلومه که خوب شده”
آقاروباهه،از آقا خرس طبیب تشکر کرد و خرس به سوی قله کوه حرکت کرد.
مامان روباهه منتظر بود که ببینه بعد از سه روز دم فلفلی تکون می¬خوره یا نه؟ دل توی دلش نبود، تا اینکه بعد از سه روز، فلفلی بلا سعی کرد دم خودشو تکون بده، اما خیلی سخت بود و دمش اصلا تکون نمی¬خورد.
بابا روباهه گفت:«فلفلی سعی کن، یک بار دیگه تلاش کن ”
پشمالو هم اومده بود و داشت فلفلی بلا رو تشویق می¬کرد و هی صدا می¬زد:«آفرین، آفرین فلفلی، می-تونی، تو می¬تونی.» تا اینکه فلفلی با سعی و تلاش زیاد بالاخره تونست دم خودش رو تکون بده . پشمالو بالا و پایین می¬پرید و خیلی خوشحال بود.
خلاصه بعد از مدتی، دم فلفلی بلا خوب خوب شد. اون پیش خودش می¬گفت،” دیگه از این به بعد، نباید کاری کنم که دیگران رو به دردسر بندازم، باید همیشه حرفای مامان و بابام رو خوب خوب گوش کنم” و بعد به پدر و مادرش قول داد که مواظب کارهای خودش باشد که دیگه اونا رو به دردسر نندازه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خوب
خیلی قشنگ بود
ممنون از دیدگاه خوبتون
عالی
خوشحالیم که راضی بودین
ممنون پسر من ک حسابی لذت برد
با سپاس از شما دوست عزیز
ممنونیم بی صبرانه منتظر قسمت دوم بودیم پسرم وقتی فهمید قسمت دومش رو گذاشتید خیلی شادشد.
سپاس از نظر لطفتون
خیلی قشنگ و آموزنده بود، سپاس فراوان 🙏🌺
ممنونم از نظر خوب شما دوست مهربانم
ممنون هم قسمت اول زیبابود و هم قسمت بوم سپاس فراوان 🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
تشکر فراوان از شما که با وولک همراه هستین!
سلام محیا جان من میگه که قصه جالب و باحالی بود
سلام خیلی خوشحالم که محیا قصه رو دوست داشت
ممنونم
خخیللی خخخووبب
تشکر
سلام ممنون ازقصه بسیارزیباتون منتظرقصه های بعدی شماهستم من بنیامین کلانتری هستم کلاس دوم خودم بتونم قصه بخونم بازهم ممنون
درود بر تو بنیامین عزیز
خوشحالم که با وولک همراهی و میتونی قصه ها رو خودت دنبال کنی دوست قشنگم
سلام من امشب هم یکی دیگ ازقصه های قشنگتون روخوندم بسیارزیباوآموزنده بود…تشکرازشما
سلام و درود بر شما دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که با وولک و قصه های ما همراه هستین تشکر میکنم از نظر خوب شما
بسیارعالی بودممنون منتظرقصه های بعدی شماهستم من هرشب باقصه های زیبای شمالالا میکنم
خیلی هم عالی
آلی
تشکر