4.3/5 - (89 امتیاز)

اسم من رکسه… من میخوام از ماجراهای عجیب و غریبی که هفته گذشته برام اتفاق افتاد براتون تعریف کنم.. شاید باورتون نشه چه هفته بدی رو گذروندم! ببینم شما تا حالا به قانون هایی که توی خونه ، مدرسه یا شهرتون وجود داره فکر کردید؟ به نظرتون این قانونها خوب و به درد بخورن یا سخت و خسته کننده؟

بزارید من براتون تعریف کنم ..روز شنبه رباتی که تازه خریده بودم رو به مدرسه بردم تا به دوستهام نشون بدم، ولی خانم معلم تا ربات رو دید اون رو گرفت و گفت:” آوردن ربات بر خلاف قوانین مدرسه اس رکس!”

روز یکشنبه وقتی که بعد از مدتها داشتم با دوستهام بیسبال بازی می کردم، درست زمانی که نوبت من بود تا ضربه بزنم ، خواهر کوچیکم رز فریاد زد:” رکس! مامان میگه بیا خونه تکلیف هات رو انجام بده !” من جواب دادم:” اما من الان وسط بازی هستم !” خواهرم شانه هاش رو بالا انداخت و گفت:” من نمی دونم ، من که قانونها رو تعیین نمی کنم !”  من با ناراحتی چوب رو به دوستم دادم و به خونه رفتم ..

دوشنبه شب قبل از خواب داشتم کتاب جدیدی که از کتابخونه گرفته بودم رو می خوندم، درست به قسمت هیجان انگیز کتاب رسیده بودم که بابا وارد اتاقم شد و گفت:” وقته خوابه رکس!” من گفتم:” بابا ، به قسمت هیجان انگیز کتاب رسیدم..” اما بابا گفت:” ببخشید عزیزم .. این قانونه و باید زودتر بخوابی چون صبح مدرسه داری!”

روز سه شنبه همراه مدرسه برای اردو به شهربازی رفتیم ، من و دوستم استیو دل تو دلمون نبود که زودتر سوار ترن هوایی بشیم، ولی وقتی به جلوی صف رسیدیم مسیول بلیط به استیو اجازه داد سوار بشه ولی نگاهی به من کرد و گفت:” متاسفم پسرم تو نمی تونی سوار ترن بشی! قد تو کوتاهتر از قد مجاز هست..”

من با ناراحتی اعتراض کردم و گفتم:” این عادلانه نیست، من فقط کمی کوتاهتر از استیو هستم ..” آقای مسیول به خط قرمزی که روی دایناسور بود اشاره کرد و گفت:” نه طبق قانون قد شما باید تا این خط قرمز باشه ! ” چقدر بد !  قد من کمی کوتاهتر بود..

روز چهارشنبه وقتی از مدرسه به خونه بر میگشتم عجله داشتم که زودتر به خونه برسم..برای همین از روی چمن ها رد شدم. ناگهان آقایی فریاد زد:” پسر جان مگه تابلو رو نمی خونی؟” به اطرافم نگاهی کردم و چشمم به تابلویی افتاد که روش نوشته بود:” وارد چمن ها نشوید”

دور رو برم پر از تابلوهایی از قوانین بود. اینکه کجا راه بریم، کجا ماشینمون رو پارک کنیم، کجا با حیواناتمون راه بریم  و ..

وقت شام داشتم فکر می کردم که چه هفته بدی رو گذروندم که چشمم به اسفناج هایی افتاد که مامان برای شام درست کرده بود. با ناراحتی گفتم :” من اسفناج دوست ندارم!! ” و چیزی از غذام نخوردم .همه غذاشون رو خوردند و من مشغول ادابازی با خواهر کوچولوم شدم..

بعد از شام مامان دسر کاراملی که درست کرده بود رو روی میز گذاشت. من با اشتیاق بشقابم رو برداشتم تا یک تیکه از دسر رو بردارم ولی مامان گفت:” ببخشید عزیزم .. میدونی که تا شامت رو نخوردی نمیشه دسر بخوی! خودت این قانون رو می دونی ..”

من با عصبانیت گفتم:” من دیگه از این قانونها خسته شدم ! این قانونها همه چیز رو خراب می کنند.. من خیلی عصبانیم” بعد هم به سمت حیاط رفتم ..

مامان و بابا و رز به حیاط اومدند. مامان با مهربونی منو بغل کرد و گفت:” چی تو رو انقدر ناراحت کرده عزیزم؟” بعد من همه ماجراهایی که توی این چند روز اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم..پدرم گفت: ” اووه معلومه که خیلی هفته سختی رو گذروندی”  خواهرکوچولوم گفت:” من هم مثل تو خیلی وقتها از قانونها خسته میشم ..” 

ناگهان فکری به ذهنم رسید با هیجان گفتم:” من یه فکری دارم، چطوره این آخر هفته یه کم از قانونها فاصله بگییریم و هیچ قانونی نداشته باشیم؟” مامان و بابا به هم نگاهی کردند و گفتند:” چرا که نه؟ می تونیم امتحان کنیم” بعد مامان یه تیکه دسر کاراملی بزرگ برای من آورد و گفت:” بیا عزیزم بخور و لذت ببر!” وای این بهترین دسری بود که توی همه عمرم خوردم و کلی لذت بردم..

پنجشبه صبح روز تمیز کردن اتاقم بود .. ولی من این کار رو نکردم و به جاش رفتم تا برنامه مورد علاقم رو ببینم ..ولی خواهر کوچولوم مشغول تماشای کارتون بود. من گفتم:” کی کارتونت تموم میشه؟”  رز گفت:” هیچ وقت..” من با تعجب گفتم:” تو نمیتونی اینو بگی، چون ما باید نوبتی برنامه مورد علاقمون رو ببینیم..این قانونمون بود ” رز  خندید و گفت:” ولی قراره هیچ قانونی نداشته باشیم..”

 اوووه یادم افتاد که خودم این پیشنهاد رو دادم . بعد ازظهر من و دوستم استیو مشغول درست کردن خونه درختی مون شدیم.. وقتی کارم تموم شدخیلی خسته و گرسنه بودم . با عجله به آشپز خونه اومدم و گفتم :” مامان شام چی داریم؟” مامان گفت:” هیچی ..” من با تعجب گفتم چرا هیچی؟ امروز پنجشنبه است و همیشه پنجشنبه ها بابا شام درست می کرد.. این قرار همیشگی مون بود”

مامان گفت:” بابا امروز حوصله آشپزی کردن نداشت.. می تونی برای خودت ساندویچ کره بادوم زمینی درست کنی ..” بابا گفت:” حالا که داری برای خودت درست می کنی لطفا یه دونه هم برای من هم درست کن رکس” مامان گفت:” پس برای من هم درست کن..” بعد هم خواهرم رز گفت:”  لطفا برای من هم درست کن..”

با بی حوصلگی شروع کردم به درست کردن ساندویچ ها .. من اصلا فکر نمی کردم زندگی بدون قانون ها این شکلی باشه !

بعد از شام همراه رز مشغول بازی شدیم .. اون تاس رو چند بار انداخت تا بالاخره 6 آورد. با اعتراض بهش گفتم:” یه دقیقه صبر کن  تو فقط می تونی 1 بار تاس رو بندازی.. این قانونه!” ولی رز خندید و با شیطنت گفت:” نخیر هیچ قانونی نداریم !!” وااای نه ! انگار همه چیز تقصیر خودم بود که این وضع درست شده بود..

روز جمعه قرار بود مسابقه فوتبال داشته باشیم. اما اتاقم انقدر شلوغ و نامرتب بود که من نمی تونستم کفشهای فوتبالم رو پیدا کنم ! بعد از کلی گشتن بالاخره اونها رو از زیر تخت بیرون کشیدم .. وای چه فاجعه ای .. رز کلی برچسب بنفش گل گلی روی کفشهام چسبونده بود.. با عصبانیت گفتم:” رز این چه کاریه کردی؟ تو اجازه نداشتی به اتاق من بیای!!!” رز در حالیکه از صدای بلند من ترسیده بود گفت:” اما خودت گفتی که آخر هفته هیچ قانونی نداریم .. من فقط خواستم کفشهات رو قشنگتر کنم ، تازه این استیکرها برات شانس میارن .. “

با عجله از کنارش رد شدم و به سمت زمین فوتبال رفتم و با خودم فکر کردم بی قانونی واقعا کلافه کننده است !

وقتی به زمین فوتبال رسیدم همه مشغول بازی بودند و هیچ کس حواسش به کفشهای من و استیکرهای گل دارش نبود.. من اون روز خیلی خوب بازی کردم و گل هم زدم ، شاید رز راست می گفت و اون استیکرها برام خوش شانسی آورده بود.. بازی تموم شد و همه من رو تشویق کردند. بعد از بازی به خواهرم رز فکر کردم و از اینکه سرش داد زدم پشیمون بودم.. تصمیم گرفتم وقتی به خونه برگشتم ازش به خاطر استیکرهای خوش شانسی تشکر کنم.

وقتی به خونه رسیدم دنبال رز گشتم تا ازش تشکر کنم .. ولی هر جایی رو گشتم اون نبود. ناگهان فکر وحشتناکی به ذهنم رسید.. نکنه رز به خاطر اینکه من سرش داد زدم ناراحت شده و از خونه بیرون رفته ! وااای اون نباید بدون بزرگترها از خونه بیرون بره ! یادم افتاد که این آخر هفته هیچ قانونی وجود نداره و ممکنه اون بیرون رفته باشه ! از این فکر خیلی ترسیدم و احساس کردم همه چیز تقصیر منه ..

با نگرانی داد زدم :” مامان مامان رز توی خونه نیست!” مامان با تعجب گفت:” رز توی خونه درختیه !” نفس راحتی کشیدم .. ولی قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته باید کاری می کردم .. با صدای بلند گفتم : همه گوش کنید ..من یک قانون جدید دارم!”

مامان و بابا با نگرانی به من نگاه کردند. من گفتم:” قانون جدید اینه که از این به بعد دوباره همه باید از قوانین پیروی کنیم!”

مامان و بابا خندیدند و گفتند:” قبوله ” رز هم با خنده گفت:” قبوله ” بعد من رز رو بغل کردم و به خاطر اینکه سرش داد زدم ازش معذرت خواهی کردم .. رز گفت: اشکالی نداره اما دیگه این کار رو تکرار نکن” بعد هم یه برچسب گل روی دماغم چسبوند..

بعد از شام همه به بیرون رفتیم تا بستنی بخوریم .. دوباره چشمم به تابلوهای کنار چمن ها افتاد. با خودم فکر کردم وااای اگر همه این قانون ها وجود نداشت معلوم نیست چه اوضاعی پیش می اومد!!! من بعد از این اتفاقها فهمیدم که شاید بعضی وقتها قانون ها خسته کننده و دست و پا گیر باشند ولی وجودشون لازم و مهمه …

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

44 پاسخ
  1. حسنا
    حسنا می گوید:

    سلام خاله صدف ممنون که برای ما بچه ها
    هر شب داستان های زیبا می گوی.💜💜💜🩷🩷🩷💋💞💓💖💝💋😘🤩

    پاسخ
  2. Yamin
    Yamin می گوید:

    سلام.
    اول از همه یک خسته نباشید حسابی بگم
    واقعا داستا شیرینی بود
    مخصوصا طراحی فیلم ..با جزئیات خیلی خوب …
    اما چند تا نقد بقش وارده ..
    با احترام تمام به نویسنده…
    اگه این داستا برای یک فارسی زبان نوشته شده اسم ها فارسی نیستند و بچه ارتباط برقرار نمی کنه .. همچنین کارامل بعد غذا،تابلوی کجا با حیوانات راه بریم، بردن ربات به مدرسه،تعطیلی شنبه یکشنبه یا حتی آشپزی پدر در خانه (باز اگه بیرون از شهر بود ملموس تر بود) مقدار با فرهنگ ما هم سو نیست به خوب یا بد بودنش کاری ندارم …
    ولی در کودک ایجاد تناقض میکنه ..و براش فرهنگی غیر فرهنگ خودش زیبا سازی میشه وغیره ..

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *