سام یک برادر کوچولو داشت به اسم دنی .. دنی عاشق بازی کردن با سام بود .. سام هم بعضی وقتها دوست داشت که با دنی بازی کنه البته نه همیشه ! اون خیلی وقتها هم دلش می خواست تنهایی بازی کنه یا به کارهای شخصیش برسه..
اون روز صبح دنی از صبح زود از خواب بیدار شده بود و مشغول بازی و سر و صدا بود. اون مدام از سام می خواست که باهاش بازی کنه .. سام دیگه کلافه شده بود و تحمل سر و صدای دنی رو نداشت..
دنی از سام خواست که باهاش قلعه بسازه سام گفت :” نه!!” دنی پیشنهاد داد که با هم کامیون بازی کنن، سام باز هم گفت ” نه” دنی می خواست پیشنهاد های دیگه بده که سام با صدای بلند گفت ” نه!!!! من الان اصلا حوصله بازی کردن با تو رو ندارم !!”
سام دلش می خواست تنها باشه و جایی بره که هیچ کس غیر از خودش نباشه ! تنها جایی که اینجور وقت ها سام بهش پناه می برد جایی نبود جز بالون بزرگی که جلوی خونه شون بسته بودند .. هر وقت که سام احساس خستگی می کرد و دلش یک جای دنج و آروم می خواست به داخل بالون پناه می برد !
سام عاشق بالون سواری بود.. وقتی که در سکوت و آرامش از بالا به پایین نگاه می کرد احساس آرامش می کرد و لذت می برد. اما اگر راستش رو بخواید از نظر سام بهترین چیزی که بالون داشت این بود که دنی نمی تونست توی بالون بیاد !آخه اون از پله های طنابی یه کم می ترسید و ازش بالا نمی رفت .. برای همین سام می تونست ساعتها در تنهایی و آرامش توی بالون بنشینه..
ولی اون روز اتفاق دیگه ای افتاد!
دنی از اتاق بیرون اومد و کل خونه رو دنبال سام گشت. اون همین طور که سام رو صدا می زد چشمش به سام افتاد که داخل بالون بود، بعد با صدای بلند داد زد:” سام صبر کن منم بیام !! ” سام از اینکه دنی انقدر زود پیداش کرده بود ناراحت شد. آهی کشید و گفت:” ولی تو نمی تونی از پله ها بالا بیای! تو می ترسی!”
دنی در حالیکه به سمت بالون می دوید گفت:” درسته یه کم می ترسم ! ولی مامان میگه اگر تلاش کنم می تونم بیام بالا !!”
سام زیر لب غرغری کرد و آهسته گفت:” اوووه خدای من مثل اینکه این دفعه دیگه جدی می خواد بالا بیاد !”
دنی با صدای بلند گفت:” فقط اگر گرسنم بشه چی؟ اگر تشنه ام بشه چی؟ وایسا الان برمی گردم !” بعد سریع رفت و لقمه نون و پنیر و قمقمه آبش رو هم برداشت و برگشت و گفت:” من آمادم!”
اون می خواست از پله ها بالا بره که بک دفعه انگار یاد چیزی افتاد. دوباره داد زد و گفت:” اوووه یه دقیقه وایسا ! اگر سردم بشه چی؟ اگر حوصله ام سر بره چی؟” بعد هم رفت و با کاپشن و اسباب بازیش برگشت..
سام دیگه واقعا کلافه شده بود! دنی بالاخره شروع کرد از پله ها بالا اومدن.. هنوز دو تا پله رو بالا نیومده بود که یکدفعه گفت:” راستی ! اگه اون بالا بترسم چی؟ کاش عروسک عزیزم رو با خودم میاوردم!” بعد تند تند از پله ها پایین اومد و با میمون پشمالوش برگشت و شروع کرد وسایلی که روی زمین گذاشته بود رو جمع کرد تا از پله ها بالا بره..
سام که دیگه کلافه شده بود با صدای بلند فریاد زد:” دنی بسه !!! تو اینجا هیچ چیزی لازم نداری !!”
دنی نگاهی به سام کرد و من من کنان گفت:” حتی میمون پشمالوم؟” سام با صدای بلند گفت:” حتی میمون پشمالوت!!”
دنی با تردید وسایلش رو روی زمین گذاشت. حتی عروسک میمون محبوبش رو ! و با مهربونی گفت:” نگران نباش میمون کوچولو! من زود برمی گردم .. من وقتی پیش سام هستم حالم خوبه .. اون مراقب منه!”
دنی پاهاش رو روی اولین پله نردبان گذاشت و بعد کمی مکث کرد. سام که می دید دنی برای بالا اومدن مصممه تصمیم گرفت که بهش کمک کنه و با آرامش گفت: “بیا بالا دنی تو می تونی !” دنی روی پله بعدی رفت و دوباره ایستاد و با ناراحتی گفت:” نه ، من نمی تونم سام.. ” سام دوباره با لحن اطمینان بخشی گفت:” چرا تو می تونی !”
دنی به سام که دستش رو جلو آورده بود تا دست اون رو بگیره نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و با اطمینان بیشتری شروع به بالا رفتن از پله ها کرد.
بالاخره دنی به آخرین پله رسید. سام در حالیکه دست دنی رو گرفته بود و بالا می کشید گفت:” گرفتمت ! بیا بالا “
دنی با هیجان داد زد:” بالاخره تونستم !! من تونستم !!”
حالا سام و دنی هر دو توی بالون بودند. این اولین باری بود که دنی تونسته بود داخل بالون بیاد و خیلی خوشحال و هیجان زده بود .. سام هم از دیدن خوشحالی دنی خوشحال بود. اون با دوربینش کوهها و پرنده ها و همه چیزهای جالب رو به دنی نشون داد.. سام با خودش فکر کرد انگار بودن دنی توی بالون اونقدرها هم که اون فکر می کرد بد نیست .. حالا دوتایی با هم می تونستند منظره های زیبا رو ببینند ، چیزهای جالب رو به هم نشون بدند و لذت ببرند.. درسته که دنی یک وقتهایی شلوغ و پر سر و صدا بود ولی سام از داشتن برادر کوچولویی مثل دنی از صمیم قلب خوشحال بود ..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





این شگفت انگیز بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
ممنون بابت قصه ی خوبتون عالی بود من دوست داشتم🦋⚘️😚
خیلی ممنونم از نظرت هلیاجان
خوشحالم که دوست داشتی
عالی بود
ممنونم از نظرت آرتمیس جان
چه داستان زیبایی ممنونم
خیلی ممنونم از نظر قشنگت سمیه جان
عالی پرتقالی خیلی خوب بود ممنون
ممنونم از نظرت عزیزم
از شما تشکر میکنم،قصتون واسه من شگفت انگیز بود
خواهش میکنم، خوشحالم که با همراهی دوست عزیز
سلام خاله صدف مهربون.
خیلی خیلی ممنون از شما. 🪻🪻🪻🪻🪻
سلام دوست من
من ممنونم که با قصه های ما همراهی عزیزم
سلام عالیه قصه های شما بازم بزارید😊😘
سلام دوست قشنگم خیلی ممنونم که نظرت رو برای ما مینویسی عزیزم
سلام منو داداشم هر شب قصه های شما رو گوش میدیم و لذت می بریم ممنون
سلام دوستای قشنگم، چه عالی
خیلی خوشحالم که همراه ما هستین
عالی بود ممنونم
خیلی خوشحالم که دوست داشتی حسین جان
سلام ممنون از قصه های قشنگ تون …هرشب برای دخترم میخونم و لذت میبره
سلام
چه عالی ، خیلی خوشحالم که با ما همراه هستین
خوب بود منم یه داداش دارم
چه عالی
خوب بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خوبه
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی دوست خوبم
.عالی بود ممنون من عاشق قصه های شما هستم
چه عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی قشنگم
مرسی خاله صدف خیلی خیلی خوب بود
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم از نظرت
داستان زیبا و اموزنده ای بود ممنون از خانوم قصه گوی عزیز❤
خیلی ممنونم از لطفت عزیزم
خیلی زیبا خیلی
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
شگفت انگیز بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی داستان قشنگی بود ممنون من و خواهرم هر شب قصه های شما رو گوش میدیم.
چه عالی
خیلی خوشحالم که همراه ما هستین بچه های عزیز
عالی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی خیلی قشنگ بود مرسی وولک جون
خیلی ممنونم از نظرتون بچه های گل
خیلی بد بود اخه چرا دیگه این جا قصه کم میذارید اما تو برنامه میگید زیاد می ذاریم
دوست قشنگم ما هر روز تو اپلیکیشن قصه جدید براتون داریم
خوب بود
ممنونم از نظرت عزیزم
من این قصه رو دوست داشتم
این قصه باعث شد من هیچ وقت خواهرم رو تنها نزارم👫❤️❤️❤️❤️💋💋💋💋🙏🏼🙏🏼ن😇😇😇😇😇😇😇😇
چه عالی
ممنونم خیلی داستانتون جالب بود👌💗
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیللللللی خوووووووووب بود ممنون
خیلی خوشحالم که دوست داشتی رایان جان
عالی عالی ممنون
خیلی ممنونم از نظرت آمین جان
خیلی زیبا بود