3.9/5 - (87 امتیاز)

بانی و پوکا دو تا خواهر هستند.. بانی خواهر بزرگتر هست. اون باهوش و زرنگه و به خیلی چیزها علاقه داره .. پوکا خواهر کوچکتر هست. اون هم باهوش و زرنگه ولی به هر چیزی که خواهر بزرگترش بانی علاقه داشته باشه علاقه داره .. البته که این موضوع بعضی وقتها حسابی دردسرساز میشه ..

بانی خیلی وقتها دوست داره که به تنهایی و در آرامش کاری که دوست داره رو انجام بده ، اما پوکا دوست داره توی همه کارهای بانی حضور داشته باشه ، بانی رو نگاه کنه و اون هم همون کارها رو بکنه ..

یک روز بانی که عاشق نقاشی کردن بود، یک قلعه زیبا و هیجان انگیز رو کشید. بانی با خودش فکر کرد چطوری می تونه این قلعه رو توی خونه بسازه .. اون نقاشی اش رو برداشت و فکر کرد که به چه وسایلی نیاز داره!

همون موقع سر و کله پوکا پیدا شد و با خوشحالی گفت:” کجا داری میری؟ چیکار می خوای بکنی؟ میشه منم نگاهت بکنم ؟ میشه منم کمکت بکنم ؟”

بانی که تند تند بالش ها و کوسن ها رو روی هم می گذاشت تا قلعه خیالیش رو درست کنه گفت:” تو خیلی کوچولویی پوکا، تو نمی تونی کمک کنی .. تو فقط همه چیز رو به هم می ریزی!”

بعد هم به آرومی از روی کوسن ها پایین اومد و گفت:” اووه! من الان باید برم مدرسه پوکا، وقتی که من نیستم لطفا به این کوسن ها دست نزن.. این قلعه هنوز کامل نشده و وقتی برگردم کاملش می کنم ..”

بانی به مدرسه رفت. پوکا به آرومی سرش رو داخل قلعه نیمه کاره فرو برد . اووووه ! اونجا خیلی هیجان انگیز به نظر می رسید! پوکا به آرومی وارد قلعه شد..اون خیلی ذوق زده شده بود و با خوشحالی شروع به ورجه وورجه کرد. اما ناگهان بوووووم!!! اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و همه بالشت ها و کوسن ها روی زمین پخش شد!!!

پوکا به زحمت خودش رو از بین بالشت ها بیرون کشید. اون تلاش کرد که دوباره کوسن ها رو همونطوری روی هم بچینه ، اما اونها خیلی سنگین بودند و پوکا نمی تونست اونها رو جا به جا کنه..

پوکا باز هم تلاش کرد اما موفق نشد.. اون حالا حسابی عصبانی و کلافه شده بود و با ناراحتی فریاد زد و یکی از کوسن ها رو به گوشه ای پرت کرد.

پوکا گوشه ای نشست و شروع به فکر کردن کرد. اون با خودش گفت:” شاید بانی درست می گه، من هنوز خیلی کوچیکم برای اینکه بتونم چیزهای بزرگ رو تکون بدم .. اما فکر کنم برای جابه جا کردن وسایل کوچیک به اندازه کافی بزرگ هستم و زور دارم ..”

پس شروع کرد به پیدا کردن وسایل سبک و کوچیک. اون با خودش گفت: من می تونم همین وسایل کوچیک رو کم کم جمع کنم و در کنار هم قرار بدم و چیزی که می خوام رو درست کنم ..، من حتی می تونم وسایل سنگین رو هم جا به جا کنم ولی اول باید تا جایی که میشه سبکش کنم و دونه دونه اونها رو ببرم .. لازم نیست جعبه لگو رو به تنهایی بلند کنم می تونم لگوها رو کم کم ببرم ..

پوکا حالا به توانایی های خودش ایمان داشت. اون نگاهی به نقاشی بانی کرد و گفت:” من هر طور شده این قلعه رو دوباره می سازم .. شاید من  در ظاهر کوچیک باشم ولی تواناییهای من خیلی زیاده!

بله اینطوری شد که پوکا با تلاش و پشتکار زیاد کلی وسیله کوچیک و بزرگ رو جمع کرد و کنار هم گذاشت و قلعه ای که توی ذهنش بود رو درست کرد..

دیگه ظهر شده بود و موقع اومدن بانی از مدرسه بود. پوکا روی کوسن ها نشسته بود و به این فکر می کرد که بانی با دیدن قلعه جدید چی می گه ..

بالاخره بانی از مدرسه رسید اون با تعجب به پوکا و قلعه نگاه کرد. پوکا سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم بانی .. قلعه ای که ساخته بودی خراب شد..”

بانی که حسابی شگفت زده شده بود به سختی گفت:” پوووکا!!! تو چیکار کردی؟ تو چطوری این قلعه رو درست کردی؟ این بی نظییییره !!!! از چیزی که توی ذهنم بود هم خیلی بهتره …”

پوکا باورش نمیشد که این حرفها رو از بانی می شنوه .. اون خیلی خوشحال شده بود و احساس غرور و توانمندی می کرد.

بانی با هیجان به سمت قلعه اومد و گفت:” باید ببینم این تو چه خبره ..” پوکا با صدای بلند گفت:” اوه مراقب باش بانی، اینجا خیلی محکم نیست .. نباید بیای این بالا ..”

اما بانی دل توی دلش نبود که خودش رو به بالای قلعه برسونه و همون موقع بووووووم! همه کوسن ها پخش زمین شد و قلعه ای که پوکا ساخته بود هم خراب شد..

بانی با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم پوکا ، انگار این دفعه من همه چیز رو به هم ریختم .. حالا می فهمم که تو همیشه تقصیری نداری و این اتفاق ممکنه برای هرکسی بیفته و ربطی به کوچیک و بزرگی نداره .. ولی تو کارت عالی بود خواهر کوچیکه .. قلعه ای که ساخته بودی محشر بود..”

پوکا خندید و گفت:” اشکالی نداره ! این دفعه دوتایی با هم قلعه میسازیم ..” بانی خوشحال شد و هر دو با هم مشغول ساختن یک قلعه جدید شدند ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

42 پاسخ
  1. کیان ۵ساله از تهران
    کیان ۵ساله از تهران می گوید:

    من قصه رو دوست داشتم
    قصه باعث شد اگه چیزی رو خراب کنم دوباره درستش کنم و از اولش بهتر درست کنم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم
      تو اپلیکیشن هر روز قصه های جدیدی براتون داریم که میتونی ببینی عزیزم

      پاسخ
  2. اسرا محمدی
    اسرا محمدی می گوید:

    سلام خانم صدف ببخشید من میخام اپلیکیشن وولک را نصب کنم چون من وولک را خیلی دوست دارم . 😊😊😊

    پاسخ
  3. نازنین زینب
    نازنین زینب می گوید:

    این قصه دقیقا مثل کارای من و آبجی بزرگمه
    خیلی جالب بود .ممنونم خاله صدف از قصه جالبتون🥰☺☺👯

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *