4.3/5 - (153 امتیاز)


 

مینگ دختر باهوشی بود که همراه پدر و مادرش تو دامنه ی یه کوه بلند زندگی می کرد. خونواده ی مینگ مزرعه دار بودن و محصولی که می کاشتن برنج بود.

اما اونا خیلی فقیر بودن.

 

هر بهار که از راه می رسید؛ خونواده ی مینگ شروع به چیدن و برداشت برنج هایی که قبلا کاشته بودن می کردن. اونا با این کار مقدار زیادی برنج برای خوردن به دست می آوردن و علاوه بر این یه عالمه برنج دیگه هم باقی می موند که نمی دونستن باهاش چیکار کنن.

 

یه روز فکری به ذهن مادر مینگ رسید و گفت : « اگه این برنجا رو تو بازار بفروشیم، می‌تونیم پول خوبی بدست بیاریم

 

پدرش گفت: «مگه یادت رفته که بین خونه ی ما و بازار اژدهای بزرگ و بدجنس زندگی می کنه. اون هر چیزی که همراهمون باشه رو می دزده

مینگ که صحبت های پدر و مادرش رو شنید، فکری به ذهنش رسید و گفت : « مامان! بابا! اجازه بدین من برنجا رو برای فروش ببرم. من دیگه یه دختر بزرگم. از اژدها هم نمی ترسم. تازه یه نقشه ای هم دارم که فکر می کنم بتونم شکستش بدم

والدینش خیلی مخالف بودن. اونا به مینگ گفتن: « نه! این کار خیلی خطرناکه

اما مینگ برای انجام این کار خیلی مصمم بود و به پدر و مادرش اصرار کرد که بهش اجازه بدن.

 

صبح زود روز بعد، مینگ با چند کیسه برنج که بر روی گاو بسته شده بود راهی بازار شد.

پدر و مادرش بهش گفتن : «مواظب خودت باش و سعی کن تا جایی که می تونی از اژدها دوری کنی

 

در طول مسیر، مینگ داستانایی که پدرش درباره ی اژدها به او گفته بود رو به یاد آورد. اما این فکرها باعث نشد ترس برش داره. اون با خودش گفت: «من برنجی که با این زحمت کاشتیم و برداشت کردیم رو به اژدهای بدجنس نمی دم! من دختر شجاعیم

 

مینگ به آرامی از کوه عبور کرد. در انتهای مسیر یه غاری وجود داشت که خونه ی اژدها اون جا بود.

اژدها جلوی غار نشسته بود و وقتی مینگ رو دید خرخر کنان گفت : « به به چه بوی برنجی میاد. دختر کوچولو زود برنجا رو به من بده وگرنه اعصابم خورد می شه و می خورمت

مینگ یه کیسه از برنجا رو روی زمین گذاشت. اژدها که چشمش به کیسه ی برنج افتاد، آب از لب و لوچه ش آویزون شد و گفت : «همشو می خوام

مینگ با زیرکی به اژدها گفت : « باشه من این برنجا رو بهت می دم. اما صبر کن ببینم. شاید هم بهت ندم. اول باید بهم ثابت کنی که تو یه اژدها هستی چون من تا حالا اژدهاهای زیادی دیدم. اژدهاهایی که خیلی بزرگتر از تو بودن

اژدهای قلدر غرشی کرد.

 

مینگ خندید و گفت : «غرشت اصلا ترسناک نیست. من با یه اژدها آشنا شدم که می تونست خودش رو به اندازه ی یه معبد بزرگ کنه. تو خیلی کوچولویی. فک نکنم بتونی برنجا رو ازم بگیری

اژدها با عصبانیت گفت: «من می تونم خودم رو دو برابر بزرگتر کنم

و این کار رو انجام داد.

 

مینگ گفت : « اووومم… اما می دونی. من اژدهایی هم دیدم که تونسته خودش رو تبدیل به یه علف ریز بکنه. اگه بتونی خودت رو تبدیل به یه علف کوچولو بکنی اون وقت مطمئن می شم که تو یه اژدهای واقعی هستی

 

اژدها خندید و گفت: «این که کاری نداره! من می تونم خودم رو اندازه ی یه علف کوچیک کنم

و این کار رو انجام داد.

 

وقتی اژدها خودش رو تبدیل به یه علف کوچیک کرد، مینگ به سرعت علف رو برداشت و اونو به گاوش داد و گفت : «زود این علف رو بخور

گاو علف رو تو یه لقمه خورد و اژدها که گول نقشه ی مینگ رو خورده بود به همین راحتی از بین رفت.

 

مینگ دوباره کیسه ی برنج رو روی گاو سوار کرد و راهش رو به سمت بازار ادامه داد. اون روز تونست همه ی برنجای اضافی رو بفروشه و کلی پول دربیاره.

 

وقتی کارش تموم شد سمت خونه به راه افتاد.

مینگ خیلی خوشحال بود که تونسته اژدها رو شکست بده و از این به بعد خونوادش بتونن به راحتی به بازار برن و برنجا رو بفروشن. وقتی به خونه رسید، پدر و مادرش که حسابی نگرانش شده بودن رو بغل کرد.

 

پدرش با افتخار از او پرسید: « مینگ! دخترم! چطور تونستی از کنار اژدهای قلدر عبور کنی؟ اون بیدار بود؟ برنجا رو از تو نگرفت؟»

مینگ توضیح داد: «از این به بعد دیگه لازم نیست نگران اژدها باشیم چون من شکستش دادم. من  ازش نترسیدم و راحت تونستم اونو شکست بدم. زور یه اژدهای قلدر با هوش یه دختر زرنگ برابر نیس. همیشه هوش و زیرکی از زور و قدرت بهتره

 

بعد از اون، بدون اذیت هیچ اژدهای قلدری، مینگ و خونوادش تونستن با موفقیت برنج زیادی تو بازار بفروشن!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

84 پاسخ
  1. 🤭🙃🥲بماند🥲🙃🤭
    🤭🙃🥲بماند🥲🙃🤭 می گوید:

    سلام سلام صدتا سلا هزارو سیصد تا سلام
    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
    عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    بود ممنون خاله صدف
    ببخشید یک سوال داشتم
    مادرم تازه قصه های وولک رو پیدا کرده
    من وقتی نظرات قصه های قدیمی تون رو میخوندم بعضیا مثل راجب محل زندگی و ….
    سوال می کردند و شما میگفتین قراره یک فیلی بزارین تا باهم آشنا بشین و این نظر ها مال تقریبا ۹ماه قبل هستند یعنی شما قبلا فیلمی برای آشنا شدن با بچه ها گذاشتین ؟؟
    ویک سوال دیگه هم داشتم
    چرا هر روز قصه نمی زارین و چرا از وولستان قصه نمی زارین؟؟؟؟؟
    لطفا جواب بدین
    ببخشید که انقدر سوال کردم خاله صدف
    منتظر جواب هستم
    خدا حافظ

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      امیدوارم در اینده بتونیم بیشتر با هم آشنا بشیم ، قصه های بیشتر و قصه های وولستان و ماجراهای مختلفش رو هم میتونی با نصب الیکیشن وولک دنبال کنید عزیزم
      ممنونم از نظرت

      پاسخ
  2. کیان ۵ ساله از تهران
    کیان ۵ ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو دوست داشتم
    خیلی قلدری بده🥰🥰🥰🥰👍🏽🤩🤩🤩😘😘😘♥️

    پاسخ
  3. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام خاله صدف آروین کوچولو میگه من هرشب قصه‌های شمارو با ذوقو شوق گوش میدمو ازتون تشکر میکنم ❤️💖😘😍🤩💝🧡♥️💕✨🌟💜💚💙💚💛💛

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آروین کوچولوی نازنین
      من خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری عزیزم

      پاسخ
  4. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    ممنون عالی بود خاله 🐣🐈🦄🐇🐰💙🍓💓❤️😘😍🤣😁🧚😚🤩❣️💕💗🐎🥲😃🙂🤓🥳😌👌🤭🦎😆🙏😇😻

    پاسخ
  5. ثنا
    ثنا می گوید:

    من این اپلیکیشن رو دوست دارم ولی اپلیکیشن وولک قدیمی رو خیلی بیشتر دوست داشتم خاله صدف لطفا قصه های صوتی و وولک رو بیشتر کنید و قصه های فیلمی رو درست کنید مرسی

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ثنای عزیزم خیلی خوشحالم که با وولک همراهی و نظرت رو برامون مینویسی دوست قشنگم
      قصه های بیشتر رو هم میتونی با نصب و اسفاده از اپلیکیشن وولک ببینی

      پاسخ
  6. ثنای فرخ زاده
    ثنای فرخ زاده می گوید:

    من این اپلیکیشن رو دوست دارم ولی اپلیکیشن قبلی رو خیلی بیشتر دوست داشتم خاله صدف لطفاً قصه های صوتی و قصه وولک بیشتر کنید و قصه فیلمی را هم درست کنید مرسی

    پاسخ
  7. غزل
    غزل می گوید:

    سلام خاله صدف👋🏻
    من عاشق صدای شما هستم خیلی صدای نرم و لطیفی دارید🗣 و عاشق ویدیو بودم تصویر های ویدیو تون به داستان خیلی خیلی خیلی خیلی ربط داشت💃 و زیبا بود که به نظرم هر کس که این قصه رو بخونه نظر من داره و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از قصه خوشش میاد🤩 من خیلی قصه های شما رو دوست دارم و عاشقشونم🥰 و در اپلیکیشن که دارید قصه های دیگرتون را می خوانم در وولی پلاس می بینم قصه های خوشگل و قشنگی دارید
    سپاس فراوان🌹

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام غزل جان
      خیلی خیلی ممنونم از این نظر قشنگی که برام نوشتی
      خوشحالم که با ما همراهی دوست خوبم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از پیشنهادت دوست عزیز
      تبلیغات برای دسترسی بهتر و آسانتر شما عزیزان به خدماتی هست که میتونید نیاز داشته باشید

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت رادین جان
      قصه های کودکانه معمولا کوتاه تر هستند تا بچه ها بتونن تمرکز کنند و بهتر متوجه ماجرای داستان باشند

      پاسخ
  8. علی رفیعی 😊😊
    علی رفیعی 😊😊 می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی پر تقالی🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊🍊

    پاسخ
  9. هلیا جون
    هلیا جون می گوید:

    من خیلی منتظر یه داستان جدید ازتون بودم و حالا از این داستان خیلی خوشم اومد لطفا تند تند قصه بزارید😍😘

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که همراه ما هستی هلیاجون
      برای دیدن قصه های یشتر میتونی تو اپلیکیشن وولک همراهمون باشی

      پاسخ
  10. ریحانه محمدی
    ریحانه محمدی می گوید:

    سلام خاله صدف خیلی قصه ی خوبی بود و آموزنده لطفاً بازم قصه های جدید برامون بیارید

    پاسخ
  11. اسرا محمدی
    اسرا محمدی می گوید:

    خوب بود من هم لباس های کوچیکم را به فقیرا میدم و انها خیلی از من تشکر میکنن من خیلی مهربان هستم خانم من راست میگم که خیلی مهربان هستم .

    پاسخ
  12. زیتون
    زیتون می گوید:

    سلام آلی اما اگرا اسم دختر لیلا بود بهتر بود👌👌👌👌👌👌👌👌👌💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌💕💕💕💕✨️خداحافظ💕✨️🙏😊😍

    پاسخ
  13. کارن مرادی
    کارن مرادی می گوید:

    💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯🥰😘😘

    پاسخ
  14. یسنا ناطقی
    یسنا ناطقی می گوید:

    سلام خاله صدف من عاشق این قصه شدم واقعا دوست داشتم.من ۹ سالمه عاشق قصه هاتونم!فقط خاله صدف کاشکی زود به زود قصه بزارید خسته نباشید خداحافظ

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      خیلی خوشحالم از این که با ما هراهی و قصه ها رو دوست داری

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *