4.2/5 - (225 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید


 

روزی روزگاری در زمانهای قدیم در سرزمینهای دور، منطقه ای بود که به اونجا پایتخت نخودفرنگی می گفتند. چون در همه باغها و مزرعه ها بیشتر از هر چیزی نخودفرنگی رشد می کرد.

در سرزمین نخود فرنگی شاهزاده خانمی زندگی می کرد به اسم کاترین که اگر راستش رو بخواید از نخودفرنگی متنفر بود.. بله شاید باورکردنی نباشه ولی اون تو سرزمین نخودفرنگی ها زندگی می کرد ولی از نخودفرنگی متنفر بود و حاضر نبود اونها رو لمس کنه، یا بو کنه یا بخوره ..

توی اون سرزمین کار بیشتر افراد کاشت و برداشت نخودفرنگی بود. نخودفرنگی توی زندگی همه مردم نقش مهمی داشت. مردم نخود می کاشتند، برداشت می کردند، می فروختند و در همه غذاهاشون به شکل های مختلف پخته، سرخ شده ، پوره و .. میخوردند.

پادشاه و ملکه هر چقدر سعی می کردند که نظر شاهزاده رو عوض کنند تا اون نخود فرنگی بخوره هیچ فایده ای نداشت.. اونها می گفتند:” نخود فرنگی خیلی مفید و پرخاصیته” ” برای سلامتی خیلی مفیده ” ” نخودفرنگی خیلی شیرینه ..” اما هیچ کدوم این حرفها نتیجه نداشت.

 

یک بار ملکه نخودفرنگی رو لابه بلای پوره سیب زمینی شاهزاده پنهان کرد تا شاید بالاخره نخودفرنگی بخوره .. ولی شاهزاده تمام نخود فرنگی ها رو پیدا کرد و دیگه لب به پوره سیب زمینی نزد!

پادشاه و ملکه به کاترین قول دادند که اگر نخودفرنگی بخوره هر هدیه ای که دلش بخواد رو براش تهیه می کنند، اما شاهزاده کاترین غرغرکنان اخم کرد و گفت اصلا حاضر نیست نخود بخوره!

پادشاه و ملکه که دیگه خسته و عصبانی شده بودند با صدای بلند گفتند:” هرطور شده باید این نخودها رو بخوری! وقتی ما برگشتیم نباید هیچ نخودی توی بشقابت باشه!”

کاترین فکری به ذهنش رسید. اون تصمیم گرفت هرچی نخود توی بشقابش و هر جای دیگه قصر وجود داره رو ناپدید کنه .. اون نخودهای توی بشقابش و همه نخودهایی که توی آشپزخانه و انبار قصر بود رو جع کرد و لای رختخواب ها پنهان کرد!

انگار نقشه کاترین جواب داده بود! پادشاه و ملکه وقتی بشقاب خالی کاترین رو دیدند خوشحال شدند و فکر کردند که اون نخودها رو خورده، ولی درواقع نخود ها لای تشک ها و بالشت های قصر بود!

یک شب که اهالی قصر می خواستند روی تشک ها بخوابند اتفاق وحشتناکی افتاد! نخودهایی که کاترین به زور توی تشکها قایم کرده بود در اثر فشار زیاد بوووووم ترکیدند و همه جا رو نخود له شده پر کرد!

اوضاع خیلی بدی بود و همه جا نخود له شده سبز مالیده بود.. پادشاه با عصبانیت دستور داد که همه جا رو تمیز کنند و همه نخودها رو از قصر بیرون ببرند.

کاترین با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و آروم زیر لب گفت:” عالی شد!”  تا اینکه چشمش به یک نخود فرنگی کوچولو که زیر تختش جا مونده بود افتاد. کاترین اون رو برداشت و گفت:” تو دیگه به اینجا تعلق نداری” بعد نخود رو از پنجره به بیرون پرتاب کرد و  نفس راحتی کشید و گفت:” حالا دیگه هیچ نخودی رو نمی بینم !”

اما براتون بگم که نخود کوچولو که جای خوبی افتاده بود یعنی دقیقا توی باغچه قصر، کم کم شروع به رشد کرد و خیلی زود تبدیل به بوته نخود فرنگی بزرگی شد و در کنارش بوته های دیگه هم رشد کردند.

کاترین وقتی چشمش به بوته نخودفرنگی افتاد گفت:” واااای نه! دوباره نخود فرنگی!!! این دفعه تا همه تون رو ناپدید نکنم از اینجا نمیرم! ” بعد با خودش یه کم فکر کرد و تصمیم گرفت که با اینکه کار سختیه ولی همه نخودها رو بخوره  تا خیالش راحت بشه که دیگه هیچ نخودی نیست!

کاترین چشمهاش رو بست و به سختی اولین نخود رو توی دهنش گذاشت و خورد. بعد دومی و سومی و چهارمی .. هر چقدر نخود بیشتری می خورد احساس می کرد که مزه نخودها بهتر میشه .. اووه خدای من! کاترین داشت به نخود فرنگی علاقمند می شد، انگار مزه اونها خیلی بهتر از چیزی بود که کاترین فکر می کرد. کاترین نخودها رو تند تند می خورد و می گفت:” چه نخودهای شیرینی! لطفا نخودهای بیشتری بده !”

بوته ای که کاترین کاشته بود روز به روز پربارتر می شد و کاترین هر روز نخودهاش رو می چید و دوباره توی زمین می کاشت. خیلی زود دوباره همه قصر پر از بوته های نخود فرنگی شد. همه اهالی قصر و پادشاه و ملکه خیلی خوشحال بودند و دوباره سرزمین نخودها پر از نخود فرنگی شد.

حالا دوباره همه نخودفرنگی می خوردند و از همه بیشتر شاهزاده کاترین ! از اون به بعد کاترین یادش موند که هر خوراکی مفیدی رو اول امتحان کنه و سریع نگه دوست ندارم ، شاید طعمش خیلی بهتر از چیزی باشه که اون فکر می کنه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

175 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      قصه های طولانی تر میتونه حوصله بچه ها رو سر ببره عزیزم
      اما ممنونم که پیشنهادت رو نوشتی امیرعلی جان

      پاسخ
  1. 🤭🙃🥲بماند🥲🙃🤭
    🤭🙃🥲بماند🥲🙃🤭 می گوید:

    سلام سلام صدتا سلام هزارو سیصدتا سلام
    واقعا جمله ی مناسبی برای تعریف از این داستان پیدانمی کنم شاید اگه هزار بار بگم بی نظیر بود یکم ازاین قصه تعریف کرده باشم بی نظیر بود
    خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
    .ممنون خاله صدف
    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      خیلی خیلی خوشحالم که این همه داستان امروز رو دوست داشتی عزیزم

      پاسخ
    • 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆
      💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆ می گوید:

      نفس منم نفسم 🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔💔💔💔🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬

      پاسخ
  2. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام خاله صدف آروین کوچولو قصه های شمارو خیلی دوست داره و با اشتیاق گوش میده
    و میگه خاله صدفو خیلی دوست دارم 🤩😍💖❤️😘💕✨🌟💜💙💚💛🧡❤️♥️💖

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام عزیزم
      آروین کوچولو منم تو رو خیلی دوست دارم و خوشحالم که با وولک همراهی

      پاسخ
  3. کیان ۵ ساله از تهران
    کیان ۵ ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو دوست داشتم
    این قصه باعث شد من همه میوه ها و سبزیجات رو امتحان کنم🍑🍏🍏🥑🍏🍎🍎🍅🥒🌶🌽🍒🥥🍉🍈🍇🍍🍌🥔🍄

    پاسخ
  4. نفس بایرام پور
    نفس بایرام پور می گوید:

    اصلا خوب نبود خوشم نیومد خیلی بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بود🤬🤬🤬🤬🤬🥱🥱🥱🥱🥱😤😤😤😤😤😭😭😭😭😡😡😡👈👅👅👅👅👅👎👎👎👎👎👎👎👎

    پاسخ
  5. غزل
    غزل می گوید:

    سلام صدای شما خیلی قشنگ و دوست داشتنی هست خاله صدف و تصویر هایی که برای قصه های تصویری انتخاب می کنید خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ و زیبا است خیلی ممنون بخاطر این همه قصه های قشنگ من هر روز با برنامه ای که دارید قصه هاتون رو می بینم و کاردستی و نقاشی خیلی قشنگ هستن مخصوصا قصه هایی که شما می گذارید
    سپاس فراوان

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام غزل جان
      سپاس فراوان از این که با وولک همراه هستی عزیزم
      و خیلی خوشحالم که قصه ها و نقاشی و کاردستی ها رو دوست داری
      ممنونم که نظرت رو نوشتی

      پاسخ
  6. النا
    النا می گوید:

    سلام خاله صدف عزیزم خیلی دوستون دارم و قصه های وولک بینظیره
    دوست دارم از نزدیک شما رو ببینم ( ◜‿◝ )♡

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام الناجان خیلی خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم
      منم خیلی دوست دارم ببینمتون قشنگم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت نیکاجان
      ما هرروز در اپلیکیشن وولک قصه های جدید داریم عزیزم که میتونی اونجا قصه ها رو ببینی

      پاسخ
  7. نیکا🖤💜
    نیکا🖤💜 می گوید:

    سلام خاله صدف قصت عالیییی بود ولی یه چیزی جدیداً خیلی دیر قصه هات رو میزاری 🥺🥺🥺ولی مثل همیشه عالی

    پاسخ
  8. رستا زارع
    رستا زارع می گوید:

    سلام خاله صدف عزیز من خیلی این قصه رو دوست داشتم من واقعا جمله ی مناسبی نداشتم بنویسم اما شما بدونین که من همه ی قصهاتون رو خیلی خیلی دوست دارم مخصوصا این قصه عالیه ولی باصدای شما عالی تر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظر قشنگت رستای عزیز
      منم خیلی خوشحالم که با ما همراهی قشنگم

      پاسخ
  9. Melisa 💙
    Melisa 💙 می گوید:

    سلام خاله صدف خسته نباشید قصه ی زیبایی بود ممنونم از قصه ی شما من خیلی قصه هاتون رو گوش می کنم و دوست دارم لطفا قصه های بیشتری بزارید اگه زحمتی نیست من خیلی قصه هاتون رو دوست دارم و قصه ی امشب رو خیلی عالی تعریف کردین ممنون خاله صدف جان اسم من ملیسا هست و هر شب قصه هاتون و گوش می‌کنم دوستون دارم شب بخیر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ملیسا جان خیلی خوشحال که با ما همراهی دوست قشنگم
      ملیسا جان هر روز قصه های جدید ما رو میتونی تو اپلیکیشن وولک دنبال کنی عزیزم

      پاسخ
  10. امیر علی زارعی
    امیر علی زارعی می گوید:

    سلام و عرض ادب عالیه قصه هاتون ممنون فقط یه سری قصه هارو برحسب اتفاق های تاریخ ایران باشه ممنون و متشکر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز، خیلی ممنونم از پیشنهاد عالی که برای ما نوشتی، حتما

      پاسخ
  11. آرنیکا رضوی
    آرنیکا رضوی می گوید:

    خاله صدف عزیز خیلی خیلی زیبا و خوب بود.
    ممنونم 😘😘😘🥰🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    پاسخ
  12. حسین سمنگانی
    حسین سمنگانی می گوید:

    خیلیییییییییییییییییی قصه‌ی خوبی بود من از خاله صدف ممنونم که این قصه رو درست کرده است

    پاسخ
  13. سارا Xپلی
    سارا Xپلی می گوید:

    داستان های شما خیلی خوب است و هر شب به داستان های شما گوش می دهم.
    من این داستان را برای پدرم خواندم

    پاسخ
  14. بهار
    بهار می گوید:

    سلام.‌این داستان خوشگل بود. من دوستش داشتم.‌از شاهزاده خانم خیلی خوشم اومد. من نخودفرنگی خیلی دوست دادم :)

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خواهش میکنم دوست عزیزم
      قصه های بیشتر ما رو میتونی در وولک پلاس دنبال کنی دوست من

      پاسخ
  15. هانا
    هانا می گوید:

    سلام خیلی داستان تون قشنگ و لذت بخش بود و لطفاً داستان های

    باب اسفنجی
    دختر کفشدوزکی
    پرنسس باربی رو بگزارید خیلی ممنون میشم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *