4.3/5 - (78 امتیاز)

زرافه و گورخر دوستهای خوبی برای هم بودند و هر روز بعد ازظهر زرافه و گورخر با هم به سمت برکه وسط جنگل می رفتند و آب بازی می کردند. اما اون روز اتفاق عجیبی افتاد و زرافه نمیتونست همراه گورخر بره . زرافه دوستش گورخر رو صدا زد و گفت:” گورخر .. گور خر”

گور خر اطرافش رو نگاه کرد ولی زرافه رو ندید. زرافه آهی کشید و گفت:” این بالا ، این بالا رو ببین!”

 گورخر به بالا نگاه کرد و چشمش به زرافه خورد که روی شاخه درختی نشسته بود. گورخر با تعجب گفت:” تو اون بالا چیکار می کنی؟ برای چی رفتی بالای درخت؟”

زرافه به آرومی گفت” آخه من یه عنکبوت دیدم ..” گورخر با تعجب گفت:” اما تو خیلی از عنکبوت بزرگتر هستی ! مژه های تو چند برابر پاهای یک عنکبوته .. “

زرافه سرش رو پایین انداخت و گفت:” ولی من از عنکبوت می ترسم! ممکنه از پاهای من بالا بیاد و روی تنم راه بره ..”

گورخر گفت:” اما تو خیلی خیلی قوی تر از عنکبوت هستی! بدن تو مثل یک سنگ محکمه ولی اون با یک فوت تو از جاش تکون می خوره !

زرافه در حالیکه صداش می لرزید گفت:” اما اگر منو تعقیب کنه چی؟ اگر دنبالم بیاد چی ؟”

گورخر گفت:” تو از عنکبوت سریعتر هستی.. قبل از اینکه اون به تو برسه ، تو ازش دور می شی! حالا از اونجا بیا پایین ..”

اما زرافه سرش رو تکون داد اون نمی خواست پایین بیاد. گورخر آهی کشید و گفت: “اما این فقط یک عنکبوت کوچیکه ! دوست دارم بیای پایین و مثل همیشه با هم به برکه بریم ..”

زرافه احساس گورخر رو درک می کرد. ترسیدن از موجودی به این کوچیکی شاید مسخره به نظر می رسید ولی در هر حال زرافه ترسیده بود و این مهم بود ..اون ترسیده بود، نگران بود و خجالت می کشید.

زرافه منتظر بود که گورخر خودش به تنهایی به برکه بره ، اما گورخر هیچ جایی نرفت. اون همونجا پایین درخت منتظر موند…

خورشید کم کم داشت غروب می کرد و زرافه هنوز بالای درخت بود. زرافه با دقت به اطرافش نگاه کرد. خبری از عنکبوت سیاه نبود. دیگه وقت پایین اومدن از درخت بود. زرافه کم کم پاهاش رو تکون داد و به زحمت و آروم آروم خودش رو به پایین درخت رسوند..

زرافه گفت:” از اینکه در کنار من موندی ازت ممنونم دوستم .. با اینکه ترس یک زرافه از عنکبوت مسخره به نظر می رسید..”

گورخر گفت:” نه اینطور نیست! اگر چیزی تو رو واقعا اذیت کرده و باعث ترست شده اصلا مسخره نیست .. من همیشه در کنارت هستم دوستم .. حالا بیا با هم به برکه بریم .”

اونها دوتایی به سمت برکه راه افتادند که ناگهان زرافه ایستاد. عنکبوت اونجا بود و به تنهایی راه می رفت. زرافه به عنکبوت نگاه کرد. بعد به گور خر نگاه کرد. وقتی دوستش کنارش بود دیگه از ترس خبری نبود و احساس شجاعت می کرد.

زرافه گردن درازش رو تا زمین خم کرد و سرش رو نزدیک عنکبوت برد و گفت:” دوست داری با ما به برکه بیای؟” اما قبل از اینکه زرافه حرفش تموم بشه عنکبوت با یک پرش بلند خودش رو به بالای  همون درختی که زرافه نشسته بود رسوند..

گورخر با خنده گفت:” الان اون عنکبوت از تو ترسید؟ به نظر مسخره میاد !”

زرافه گفت: نه به هیچ وجه مسخره نیست.. درست مثل احساسی که من داشتم !” بعد کنار درخت ایستاد و گفت:” فکر کنم حالا نوبت منه که منتظر عنکبوت بمونم ..شاید بتونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم ..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

52 پاسخ
  1. کیان ۵ساله از تهران
    کیان ۵ساله از تهران می گوید:

    من ابن قصه رو دوست داشتم
    این قصه باعث شد من نترسم
    ترسیدن رو ممنوع میکنم🦒🕷🕸🦓👍✌️😴🇮🇷🇮🇷🇮🇷❤️❤️❤️❤️😂😂😂😂😂🥰🥰😘❤️

    پاسخ
  2. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام خاله صدف آروین کوچولو میگه من شمارو خیلی دوست دارم 😍😘مرسی که همیشه قصه‌های قشنگ قشنگ برامون میذاری 🤩❤️💕💖👌👌👌🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آروین کوچولو
      منم شما رو خیلی دوست دارم و خوشحالم که با قصه های ما همراهی

      پاسخ
  3. هلیا
    هلیا می گوید:

    عالیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی‌
    بوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبوبود

    پاسخ
  4. نیکا
    نیکا می گوید:

    خاله صدف قصه هات عالین درجه یک تو دنیا تکن ولی یه سوال چرا جدیداً دیر به دیر قصه هات رو می زاری خاله جون؟

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت نیکاجان
      ما هر روز قصه های جدیدی تو اپلیکیشن وولک داریم که میتونی ببینی عزیزم

      پاسخ
  5. فاطمه معصومه ملازاده کلاس پنجم مدرسه تزکیه
    فاطمه معصومه ملازاده کلاس پنجم مدرسه تزکیه می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود مرسی

    پاسخ
  6. طاها ایران خواه
    طاها ایران خواه می گوید:

    طاها جان من خیلی قصه های شمارو دوس داره خاله صدف،میگه عاشق خاله صدف هستم
    ممنون بابت قصه های قشنگتون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه عالی
      خیلی خوشحالم که طاها با ما همراهه
      منم همه بچه ها رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  7. غزل
    غزل می گوید:

    عالی بود خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود و دوستی کار خوبیه و ما هیچ وقت نباید به کسی بگیم مسخره چون بعدن یه نفری به ما میگه مسخره

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *