3.6/5 - (50 امتیاز)

یک روز شلوغ و پرکار دیگه شروع شده بود. در زیر زمین مورچه ها مثل هر رزو مشغول کار و فعالیت بودند. ناگهان فرمانده مورچه که در عمیق ترین قسمت لانه مورچه ها در زیر زمین بود با کمک حس قوی ای که داشت پیامی دریافت کرد که خطر بزرگی در راهه !

اون باید هر چه سریعتر مطمین می شد که غذا و آذوقه کافی در انبار ها هست.. برای همین به سرعت برای همه مورچه های سرباز دستوری فرستاد.

فرمانده این کار رو با فرستادن یک بوی خاصی که در همه تونل های زیر زمینی پخش می شد انجام داد. وقتی که مورچه ها این بو رو دریافت کردند فهمیدند که خبری در راهه و ماموریتی در پیش دارند.

پیام به کاپیتان مورچه هم رسید . اون در حال نگهبانی از اتاق ملکه بود که مشغول تخم گذاری بود .

فرمانده مورچه خیلی زود خودش رو به کاپیتان مورچه رسوند. اونها با لمس کردن و بوییدن هم اتفاقهای پیش اومده و خطر رو برای هم تعریف کردند.

کاپیتان مورچه گفت:” ما باید یه کاری کنیم و گرنه یک روز این بچه ها همه ما رو نابود می کنند! البته خوشبختانه ملکه اینجا جاش امنه و خطری تهدیدش نمی کنه !”

اما کم کم اوضاع پیچیده تر شد .. صدها مورچه کارگر به همراه مورچه های سرباز از بین تونل ها با عجله حرکت می کردند. مورچه های سرباز فراد می زدند:” خطر ، خطر ،سریع پناه بگیرید ! ”

فرمانده مورچه با نگرانی گفت:” اونها دارند تونل ها رو خراب می کنند! ما باید از انبارهای غذا دفاع کنیم .. اون بچه ها دنبال ما هستند .. اما نمی دونم چرا !”

حالا بریم ببینیم روی زمین چه اتفاقی داشت می افتاد که مورچه ها انقدر نگران شده بودند !

روی زمین یک خواهر و برادر بازیگوش مشغول بازی بودند. اونها با دو تا چوب مشغول زیر و رو کردن خاکهای باغ بودند. اونها هر وقت که تپه خاک یا سوراخی توی زمین می دیدند این کار رو می کردند و با چوب اون رو زیر و رو می کردند. این کار برای اونها فقط یک بازی و سرگرمی بود ولی برای مورچه ها از بین رفتن خونه و انبار غذاهاشون بود..

در داخل تونل ها سر و صدای وحشتناکی به پا بود. مورچه ها ترسیده بودند و از این طرف به اون طرف می رفتند. فرمانده مورچه گفت:” درست کردن دوباره همه این تونل ها خیلی طول می کشه .. اما اون بچه ها نمی دونند که ما چقدر قوی هستیم و آرواره هامون چقدر پرقدرته ! ”

کاپیتان مورچه گفت:” درسته ، ما خیلی قوی هستیم و توی کار گروهی در کنار هم عالی هستیم ، ما توی سرتاسر باغ خروجی های اضطراری داریم و می تونیم موقع خطر از هر کدوم اونها خارج بشیم ! ..” فرمانده مورچه نگاهی به ملکه کرد که همچنان در حال تخم گذاری بود .. حالا خیالش راحت بود که به اندازه کافی تخم وجود داره و گونه مورچه ها هیچ وقت از بین نمیره ..

فرمانده گفت:” اما بالاخره باید یک فکری بکنیم که اونها برای همیشه ما رو راحت بگذارند و کاری به لانه ما نداشته باشند!” خبر به گوش مورچه های پردار هم رسید. اونها نقشه ای رو طراحی کردند تا برای همیشه از دست اذیت های بچه ها راحت بشند..

روز بعد در حالیکه مورچه های کارگر در حال تعمیر و درست کردن تونل های آسیب دیده بودند فرمانده و کاپیتان به همراه یک مورچه پرنده به ملاقات ملکه رفتند تا نقشه ای که مورچه های پردار برای دفاع از لونه داشتند رو برای ملکه توضیح بدند.

کاپیتان به آرومی به فرمانده گفت:” یعنی این نقشه کار می کنه؟”  فرمانده مورچه گفت:” فقط صبر کن و ببین .. ما در بین حشرات بزرگترین مغز رو داریم و مورچه های پردار  باهوش ترین مورچه ها هستند .. قطعا نقشه شون به خوبی عمل می کنه!”

اون شب یکی از مورچه های پردار از پنجره اتاق خواب پسر کوچولو وارد اتاقش شد و درست کنار سرش روی بالش فرود اومد..مورچه پردار شروع به فرستادن سیگنال های قوی به سر پسر کوچولو کرد..

اوه، یک اتفاق عجیب و باورنکردنی ! حالا پسر کوچولو داشت خواب مورچه ها رو می دید..

توی خواب پسر کوچولو پر از مورچه بود و یک مورچه پردار توی خواب براش در مورد زندگی مورچه ها توضیح می داد که :

” بیشتر از 20 هزار گونه مختلف از مورچه ها توی دنیا وجود داره ، در رنگها و اندازه های مختلف .. این همه تنوع در نوع و اندازه ما مورچه ها در هیچ حیوان دیگه ای وجود نداره ، ما مورچه ها عاشق کارهای گروهی و تیمی هستیم .. تا در کنار هم کار کنیم و به هم کمک کنیم ، ما خیلی پر صبر و حوصله هستیم .. ما به حفظ تعادل محیط زیست خیلی کمک می کنیم ، خاک ها رو بارور و حاصخیز می کنیم .. حشرات اضافی که مزاحم شما هستند رو می خوریم ، گیاهان رو گرده افشانی می کنیم و دانه ها رو پخش می کنیم تا باغ سرسبز و پربار بشه .. ما حتی غذای خیلی از حیوانات می شیم و چرخه طبیعت رو حفظ می کنیم ..”

پسر کوچولو انگار همه تصویرهایی که مورچه براش میفرستاد رو داشت توی خواب می دید.. این شگفت انگیزترین خوابی بود که پسرک تا حالا دیده بود. درست مثل یک فیلم مستند هیجان انگیز و باور نکردنی!

صبح که پسرک از خواب بیدار شد با عجله به اتاق خواهر کوچولوش رفت و گفت:” ما دیگه هیچ وقت به دوستهامون که توی باغ هستند آسیب نمی زنیم! قبوله؟”

دخترکوچولو با چشمانی که از تعجب گرد شده بود برادرش رو نگاه کرد و گفت:” چه دوستانی؟” پسرک گفت:” مورچه ها ! اونها دوستهای ما هستند، دوستهای مهم و ارزشمند ما .. من فهمیدم که اونها خیلی مهم و مفیدند ..من مورچه ها رو خیلی دوست دارم .. خیلی زیاد!”

بله بچه ها جونم ! از اون روز به بعد پسرک و خواهرش دیگه هیچ وقت به لانه مورچه ها کاری نداشتند.. اونها دیگه می دونستند که مورچه ها چقدر قوی و سختکوش هستند و برای محیط زیست فایده دارند..

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

29 پاسخ
  1. کیارش رادی کلاس سوم
    کیارش رادی کلاس سوم می گوید:

    خوب بود 😁😍😂😘😊🤣😉❤️😝🤪😜🫣😛🤩😘☺️😗😚😙🥲😋😍🥰😇😆😊😉😁🫠😄🙃😃🙂😀😂😍🤣🤣🥰😌😴

    پاسخ
  2. کیان ۵ساله از تهران
    کیان ۵ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو‌خیلی خیلی دوست داشتم
    این قصه باعث شد مورچه هاروا دیگه نکشم🇮🇷👾💗💜💖💋🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷😍❤️😮🤤💀👽☠️🤑🤑🤑🤑🤑🤑👽👽☠️☠️😻👏🏿👍👌🤘🏽

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *