یکی بود یکی نبود. آقا امیر مزرعهدار به همراه خانواده برای چند روز راهی سفر شده بودن. اونها به یکی از شهرهای خوش آب و هوای شمال سفر کرده بودن. یک روز از روزهای سفر، طبق برنامهای که از قبل داشتن آقا امیر مزرعهدار چادر مسافرتی، زیرانداز، و تمامی وسایل پیک نیک رو آماده کرد و به همراه همسرش و بردیا کوچولو و بهار کوچولو به سمت ساحل زیبای دریای خزر به راه افتادن. بردیا کوچولو توپ و طناب ورزشی خودش رو هم آورد تا حسابی اونجا بازی کنه. بهار کوچولو هم عروسک زیبایی که مادر و پدرش به تازگی براش خریده بودن رو کنار وسایل دیگه گذاشت تا همراهشون ببرن. اونها وقتی به لب ساحل رسیدن سرگرم چیدن وسیلهها شدن. آقا امیر مزرعهدار هم چادر مسافرتی رو باز کرد و در محل مناسبی که توی سایه باشه گذاشت. آقا امیر مزرعهدار و همسرش مشغول تماشای ساحل و موجهای زیبای دریا شدن. بردیا کوچولو و بهار کوچولو هم توپ و عروسک رو برداشتن و رفتن که با هم بازی کنن. مادر بهار و بردیا بهشون گفت که جای دوری نرن و حواسشون باشه که همدیگه رو گم نکنن. اونها هم قبول کردن. بهار کوچولو عروسکش رو روی ماسهها گذاشت و خودش با بردیا مشغول توپ بازی شد.
بردیا که عاشق توپ بازی بود یک ضربهی محکم به توپش زد و همون موقع باد تندی وزید و توپ بردیا کوچولو رو به سمت دریا برد. بردیا و بهار فوری به سمت پدر و مادرشون رفتن و ازشون کمک خواستن. بردیا کوچولو که عاشق توپش بود از اینکه اون رو از دست داه بود از فرط ناراحتی به گریه افتاده بود. آقا امیر مزرعهدار فوری کفشهاش رو پوشید و رفت تا از آقا افشین نجاتغریق درخواست کمک کنه. توی همین لحظه یک موج بزرگ به ساحل خورد و عروسک بهار کوچولو رو هم که روی ماسهها بود با خودش به داخل آب برد. حالا دیگه بهار کوچولو هم مثل داداشش ناراحت و بیقرار شده بود و مدام به دریا نگاه میکرد تا ببینه عروسکش به کدوم سمت میره. چند دقیقهای گذشت تا اینکه آقا امیر مزرعهدار به همراه آقا افشین نجاتغریق رسیدن. آقا افشین نجاتغریق اول از همه با استفاده از دوربینش با دقت به دریا نگاه کرد و وقتی توپ بردیا و عروسک بهار رو دید و متوجه شد که کدوم سمت هستن فوری به داخل آب پرید و با شجاعت شنا کرد. اون رفت و رفت تا به توپ و عروسک رسید. بعد هم اونها رو با یک دست گرفت و با دست دیگرش دوباره شنا کرد و به ساحل رسید. آقا افشین نجاتغریق توپ رو به بردیا و عروسک رو به بهار داد و بهشون گفت که دیگه دلیلی برای گریه کردن وجود نداره. بهار و بردیا هم که از کمک آقا افشین نجاتغریق خیلی خوشحال شده بودن با خیال راحت لبخند زدن و ازش تشکر کردن. آقا افشین نجاتغریق هم از اونها خواهش کرد که توی ساحل با اسباب بازیهای این چنینی بازی نکنن. چون اونجا جای مناسبی برای بازی نیست و هر لحظه ممکنه دریا طوفانی بشه و خدایی نکرده اتفاقات خطرناکی بیفته. بهار و بردیا هم که خیلی عاقل و حرف گوش کن بودن قبول کردن. آقا امیر مزرعهدار از آقا افشین نجاتغریق خیلی تشکر کرد و بعد به همراه بردیا و بهار به سمت مادرشون رفتن. بهار و بردیا به کمک پدر و مادرشون توپ و عروسک رو خشک و تمیز کردن و تصمیم گرفتن که برای بازی به داخل چادر مسافرتی برن تا دیگه اتفاق ناراحت کنندهای نیفته.
بچههای عزیزم نجاتغریق یا ناجی یکی از شغلهای خاصه که احتیاج به مهارت بالایی داره. نجاتغریقها باید بسیار قوی و ورزشکار باشن تا بتونن به سرعت توی آب برن و شنا کنن. کار اصلی اونها نجات دادن جان انسانهاست. اونها باید بسیار باهوش و حواس جمع باشن و هر لحظه آدمهایی که درحال شنا کردن هستن رو نگاه کنن تا اگر خدایی نکرده اتفاقی رخ داد اونها به سرعت خودشون رو برای کمک کردن آماده کنن. یک ناجی میتونه توی جاهای مختلفی فعالیت کنه؛ لب دریا و ساحل و پلاژهای مخصوص شنا یکی از مهمترین جاهاییه که حتمن وجود نجاتغریقها در اونجا لازمه. استخرها و پارکهای آبی هم به ناجی نیاز دارن تا حواسشون به آدمهایی که برای تفریح و ورزش، شنا میکنن باشه. ناجیها شنا کردن رو کامل کامل بلدن و خودشون یک شناگر حرفهای هستن برای همین میتونن معلم شنا هم بشن و برای آموزش دادن توی استخرها فعالیت کنن. اونها برای کار اصلیشون که مراقبت از انسانهاست وسایلی مثل سوت، دوربین، جلیقه، میلهی نجات، حلقهی نجات و جعبهی کمکهای اولیه رو همیشه همراه خودشون دارن تا هروقت که لازم شد ازشون استفاده کنن. گاهی وقتها پیش میاد که هوای دریا طوفانیه یا در جاهایی اندازهی عمق آب مشخص نیست، در اینجور مواقع نجاتغریقها هستن که به ما هشدار میدن شنا نکنیم چون خطرناکه. اگر توی استخر بودیم و احساس سرما یا گرما کردیم باید از نجاتغریق خواهش کنیم که دمای آب رو تنظیم کنه. یکی از کارهایی که ناجیها رو ناراحت میکنه، دویدن توی محوطهی استخر، یا شوخی کردن و هول دادن دیگران توی آبه، چون این کارها بسیار خطرناک هستن. اگر موقع شنا کردن گاهی سوالی داشتیم یا کمکی خواستیم باید به نجاتغریقها بگیم. ناجیها بسیار دلسوز و فداکار هستن بچهها و برای سلامت و راحتی ما خیلی زحمت میکشن. برای همین همیشه باید به حرفها و توصیههاشون گوش بدیم و از زحماتشون ممنون باشیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
مرسی از پیج وولک 🌸
واقعن عالی بود 👌
من خیلی دوست داشتم 😍
بازم قصه صوتی بزارید ، این قصه ها خیلی بیشتر بزارید 🙏🙏
قصه اقا افشین نجات غریق عالی بود ⚘⚘
من آوا راستی لاری هستم ،۹ ساله، از لارستان🌸🌺🌻
سلام آوا عزیزم ممنونم که با وولک و قصه های ما همراه هستی دختر عزیزم
علی هستم قصه ی قشنگی بود
تشکر از نظر خوبت علی جان
غالبی و خیلی آموزنده😍😚😙😻💙💚💛❤💋
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی تر از این نمیشه
خیلی ممنونم از نظر قشنگت باران جان
خیلی خوب است
خیلی خیلی خوب است
این خیلی خیلی خیلی خوب است
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیز
خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب 111
خیلی خوب خیلی خوب خیلی 11 1 خوب
این قصه شغل خیلی خوب هست
خیلی خوشحالم که خوشت اومده بردیاجان
این عالی ترین قصه های من است
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
این عالی ترین قصه های جزیره دوبله فارسی انیمیشن است
این خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب خیلی – خیلی 4 ریاضی اول 1 ریاضی اول خیلی خوب هست
ممنونم از نظرت دوست عزیزم