4.2/5 - (324 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید


پسرک قصه ما اسمش آریان بود. آریان زرنگ و خوش اخلاق بود و امسال به پیش دبستانی می رفت. اون همه کارهاش رو خودش به تنهایی انجام میداد و توی کارهای خونه به مامانش هم کمک می کرد. ظاهرا همه چیز خوب و رو به راه بود به جز : رابطه آریان و خواهر کوچولوش یعنی آیدا !

متاسفانه آریان و آیدا بیشتر وقتها در حال جر و بحث کردن با همدیگه بودند ..اونها سر کوچکترین مسایل هم با همدیگه بحث می کردند. مامان و بابا همیشه از هردوی اونها می خواستند که با هم مهربون تر باشند و کمتر با هم بحث کنند.. آیدا 4 سالش بود و 2 سال از آریان کوچیکتر بود. همه چیز برای آیدا جالب و سوال بر انگیز بود. اون از صبح که از خواب بیدار می شد دوست داشت حرف بزنه و سوال بپرسه .. در مورد اینکه چرا گلها این رنگی هستند؟ چرا باید غذا بخوریم؟ چرا گربه ها میو میو می کنند ؟ و هزار تا چیز دیگه ..

آریان خیلی وقتها از این همه حرف زدن و سوال پرسیدن آیدا کلافه می شد. اما آیدا کوچولو بود و کنجکاو و دوست داشت همه اتفاقها رو کشف کنه ! اون حتی موقع غذا خوردن هم دست از سوال کردن بر نمی داشت، آریان از اینکه آیدا همش داره با مامان و بابا حرف می زنه و سوال می پرسه کلافه میشد  و با خودش فکر می کرد مغزش از این همه حرف زدن خسته شده و کاش می شد کاری بکنه که آیدا کمتر حرف بزنه!

یکی دیگه از کارهایی که آریان رو کلافه و ناراحت می کرد این بود که اون فکر می کرد که آیدا همه کارهای اون رو تقلید می کنه ! آریان اصلا دوست نداشت که هر کاری می کنه آیدا هم همون کار رو بکنه ! مامان و بابا همیشه به آریان می گفتند :” آریان جان ، خواهر کوچولوت تو رو دوست داره و دوست داره که شبیه تو باشه .. برای همین کارهای تو رو تکرار می کنه.. این نشون میده که اون تو رو خیلی دوست داره !”

یک روز صبح مثل همیشه بابا به اتاق آریان و آیدا رفت تا اونها رو بیدار کنه که به مدرسه و مهدکودک برن.. بابا با صدای بلند با خنده گفت:” پاشین بچه ها .. خورشید خانوم هم دیگه بیدار شده .. داره دیرتون میشه ..”

آریان از زیر پتو تکونی خورد و در حالیکه چشمهاش بسته بود گفت:” من خوابم میاد.. میشه امروز نرم مدرسه !” آیدا هم در حالیکه زیر پتو بود با خواب آلودگی گفت:” پس منم نمی خوام برم مهدکودک!!”

آریان با شنیدن این حرف پتوش رو کنار زد و توی تخت نشست و با عصبانیت گفت:” چرا هر کاری من می کنم رو تکرار می کنی؟!! تو مخصوصا این کارو می کنی تا منو اذیت کنی!”

آیدا با ناراحتی ابروهاش رو در هم کشید و گفت:” نخیر.. من خوابم میاد برای همین نمی خوام برم مهدکودک” آریان با صدای بلند گفت:” نه تو خوابت نمیاد! تو فقط می خوای ادای من رو در بیاری..”

آیدا با ناراحتی زد زیر گریه و گفت:” نه!! اصلا اینطور نیست..”

آیدا در حالیکه گریه می کرد پیش بابا رفت و ماجرا رو تعریف کرد. بابا گفت:” آریان ، لطفا با خواهرت مهربونتر رفتار کن ..”

آریان با عصبانیت گفت:” اون همیشه ادای منو در میاره و کارهای من رو تکرا می کنه! اون نباید دیگه این کارو بکنه !”

بابا که از بحث های همیشگی اونها خسته و کلافه شده بود گفت:” هر دوی شما باید راهی پیدا کنید تا با دوستی و مهربونی با هم حرف بزنید و همدیگه رو اذیت نکیند..شما نباید هر روز صبحتون رو با بحث و دعوا شروع بکنید.. آریان حالا لطفا به خواهرت کمک کن تا وسایلش رو جمع کنه و به مهد کودک بره ”

بابا درست می گفت اونها هر روز صبح رو با بحث و ناراحتی شروع می کردند و این اصلا خوب نبود .. موقع صبحانه آریان گفت:” مامان جون میشه برام وافل درست کنی؟ ” همون موقع آیدا هم سریع با هیجان گفت:” منم وافل می خوام ، منم وافل می خوام..” مامان خندید و با مهربونی گفت:” برای هر دوتون وافل درست می کنم .. فقط لطفا بحث کردن رو تموم کنید!”

آریان با خودش فکر کرد:” اووووه … اون باز هم ادای من رو میاره!  هر چیزی که من می خوام رو اون هم می خواد! این واقعا کلافه کننده است.. ”

صبح روز بعد آریان با خودش فکر کرد ” شاید مامان و بابا درست می گن! ما نباید هر روز صبح رو با جر و بحث و دعوا شروع کنیم.. اینطوری تا آخر روز کسل و بی حوصله می مونیم ..باید فکری کنم تا تا هر روز این اتفاق نیفته .. اووووم شاید اگه ازش بپرسم دوست داره صبحانه چی بخوره ، بعد هم کمکش کنم تا در کنار هم صبحانه مورد علاقه مون رو درست کنیم اوضاع بهتر بشه !

اون روز آریان با مهربونی  از آیدا پرسید که دوست داره برای صبحانه چی بخوره ؟ آیدا اولش خیلی تعجب کرد.بعد یه کم فکر کرد و با هیجان گفت :” اووووم غلات توی شیر ..” آریان گفت:” عالیه ! پس بیا در کنار هم صبحانه مون رو درست کنیم ”

اونها در کنار هم صبحانه شون رو درست کردند و با آرامش خوردند. انگار فکر آریان جواب داده بود و اوضاع بهتر شده بود.

صبح روز بعد وقتی آریان از خواب بیدار شدو سر میز صبحانه اومد و با لبخند به آیدا صبح به خیر گفت. آیدا هم با خنده جواب داد. بعد دوباره آریان به آیدا کمک کرد تا صبحانه اش رو آماده کنه .. مامان و بابا از دیدن رابطه خوب و دوستانه آریان و آیدا خیلی خوشحال شده بودند و با لذت به اونها نگاه می کردند.

اون روز همگی در آرامش در کنار هم صبحانه خوردند و دیگه خبری از جر و بحث های همیشگی نبود. آریان فهمیده بود که اگر با صبر و حوصله بیشتری با خواهر کوچیکش رفتار کنه همه چیز خیلی رو به راه میشه.. فقط کافیه که به خواهرش توجه بیشتری می کرد و با مهربونی توی کارهاش کمکش می کرد . از اون روز به بعد دیگه همگی با لبخند و آرامش روزشون رو شروع می کردند..

خب بچه ها جونم ببینم شما هم حواستون به خواهر و برادر کوچیکترتون هست؟ بهشون توجه می کنید و با مهربونی باهاشون رفتار می کنید؟ مطمینم که همه شما هم مثل آریان با صبر و حوصله و محبت با خواهر و برادرهای کوچولوتون رفتار میکنید..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

202 پاسخ
  1. 🎀🦄گیتا🦄🎀
    🎀🦄گیتا🦄🎀 می گوید:

    خیلی قشنگ بود 🦄🦄🦄🦄🦄🦄🎉🎈🎇🎆🏖🧱🏣🏤🏕🏟🪵🛖🪨🙂😘😍🥰🙂🙃🙂🫠☺️😊😇

    پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام فوق العاده عالی بود‌ ممنون
    قصه من را هم بخوانید:

    سم طلا و روغن جادویی

    یکی بود یکی نبود. اسبی بود به نام سم طلا. او اسب مسابقه بود ولی همیشه در مسابقه ها می باخت. برای همین صاحبش از دستش خیلی ناراحت بود.
    یارمحمد صاحب او بود. یک روز که به اسطبل امد دوستشم باهاش بود. یارمحمد در میان حرف هلش به دوستش گفت: فردا آخرین فرصو سم طلاست، اگر در این مسابقه هم ببازد اورا میفروشم. و بعد از آنجا رفتند.
    سم طلا ماند و یک دنیا غم. با خود گفت: حالا چه کار کنم؟ چه بلایی سرم می آید؟
    و اشک ریخت. موش کوچکی لبه ی سطل آب نشسته بود و سیبیل هایش را تمیز میکرد. آقا موشع اشک های سم طلا را دید سرش را بالا کرد و پرسید: چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
    سم طلا با ناراحتی ماجرا را گفت.
    موش فکری کرد و گفت: هو.
    . م! پس اینطور! بیا با هم یه قرار بذاریم من به تو کمک میکنم که برنده شوی. در عوض من هم در اسطبل گرم و نرم تو زندگی کنم.
    سم طلا قبول کرد و آقا موشه به سرعت از سطل پایین دوید و به گوشه اسطبل رفت. قوطی کوچکی پبدا کرد رفت بیرون و چیزایی باخودش آورد. به گوشه تاریکی رفت و آنها را باهم قاطی کرد. وقتی آنها را به هم میزد زیر لب یه چیزایی می گفت.
    سم طلا با تعجب نگاه میکرد او پرسید: چه می گویی؟
    آقا موشه گفت: ورد یعنی کلمه های جادویی درست کردن این روغن جادویی را موش خاتون به من یاد داد.
    ان وقت روغن را برداشت و به پاهای سم طلا مالید و گفت: روغن جادویی معجزه میکند به تو قدرت زیادی میدهد. فردا با تمام قدرتت بدو حتمت برنده میشی.
    سم طلا پاهاش رو به زمین کوبید و گفت: راست می گویی پاهایم چه قدرتی پیدا کرده!
    آن شب گذشت فردا یارمحمد آمد. سم طلا را زین کرد تا به میدان مسابقه ببرد. موقع رفتن آقا موشه گفت: تو حتما برنده میشوی! تمام تلاشت را بکن روغن جادویی هم کار خودش را میکند.
    میدان مسابقه شلوغ بود. ایب ها در یک ردیف ایستادند و مسابقه شروع شد. سم طلا شروع کرد به دویدن با تمام قدرت می دوید. فکر میکرد پاهایش از همیشه قویتر است. تا اینکه به خط پایان رسید. او اسب اول مسابقه شده بود‌ همه تعجب کردند. یارمحمد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. تند و تند به سر و یال سم طلا دست می کشید و می گفت: آفرین سم طلا نمیدانم چه شده ولی امروز معرکه کردی! وقتی سم طلا به اسطبل برگشت، با خوشحالی به آقا موشه گفت که برنده شده و از او تشکر کرد و گفت: چه روغتی از این به بعد آن روغن جادویی را به پای من بمال!
    آقا موشه گفت: که اینطور… ولی آن روغن، جادویی نبود کره ی معمولی بود و پنیر که باهم قاطی کردم وردی هم در کار نبود.
    این کار خودت بود، نه روغن جادویی! پس از این به بعد هم می توانی برنده شوی!
    سم طلا با تعجب به پاهاش نگاه کرد و گفت پس راستی راستی خودم برنده شدم؟
    و با غرور شیهه بلندی کشید.

    دوستان چه طور بود؟

    پاسخ
  3. کیارش
    کیارش می گوید:

    سلام من کیارش ۹ساله از رفسنجان هستم
    قصه‌ ی شما خیلی خوب و آموزنده بود من وقتی متن قصه رو خواندم عاشقش شدم
    ممنون وولک ❤

    پاسخ
  4. مبینا🌼🌹❄️🥰😍🤩😘❤️
    مبینا🌼🌹❄️🥰😍🤩😘❤️ می گوید:

    عالی بود ممنون خاله خیلی خوب بود🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🇮🇷

    پاسخ
  5. ترنم اسدزاده
    ترنم اسدزاده می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود 🤣🤣🤣خیلی دوست داشتم 🤎💜💙💚💛🧡❤🤎💜💙💚💛🧡❤

    پاسخ
  6. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    من هم خواهر برادر کوچک تر از خودم را دارم🙂🙂🙂🙂🙂😘😘😘😘😘😘😘

    پاسخ
  7. پارمیس وپرشان
    پارمیس وپرشان می گوید:

    چرا روی عکس نوشته آرین ولی داخل داستان نوشته آریان

    ولی به هر حال داستان خیلی قشنگ بود

    پاسخ
  8. کیارش رادی کلاس سوم
    کیارش رادی کلاس سوم می گوید:

    خوب بود 👌😀👍😊😉😜😘😏😋😂😂☺️🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸قصه های تصویری هم فراموش نکنید ممنون

    پاسخ
  9. سارا
    سارا می گوید:

    عالی خواهش میکنم امشب هم قصه جدید بزارین من اپکلیشن نمیخوام حداقل اینجا هفته ای سه بار قصه بزارین لطفااا خانم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم که با ما همراه هستین دوست عزیز، حتما سعیمونو بر تولید محتوای بیشتر میذاریم و امیدوارم که با اپلیکیشن هم همراه بشید

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز خیلی ممنونم که با ما همراه هستین
      برای تماس با پشتیبانی میتونید از شماره 02191307290 استفاده کنید

      پاسخ
  10. نیلا
    نیلا می گوید:

    منم همینتور بودم ب خواهر کوچولوم ولی لان این روشو امتحان می کنم

    عالییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ
  11. 🌹فاطمه سمنگانی و حسین سمنگانی 🌹
    🌹فاطمه سمنگانی و حسین سمنگانی 🌹 می گوید:

    این داستان هم خیلی خیلی خوب بود ممنونم از سایت وولک که اینقدر داستان های خوبی درست میکنن 💖💖💖💖💖💖💖🌹🌹🌹🌹🌹🌹🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ریحانه جان ، منونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست عزیزم
      توی اپلیکیشن وولک هر روز میتونی قصه های جدید ما رو دنبال کنی

      پاسخ
  12. اکبر
    اکبر می گوید:

    به نظر بنده اصلا مناسب بچه ها نبود همش دعوا و بحث داشت توش.من بعد از اینکه واسه فرزندم گذاشتم بلافاصله بعد از اتمام داستان پاکش کردم تا دوباره براش نزارم.داستان باید آموزنده تر از این حرف ها باشه.
    موفق باشید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بچه ها با این اتفاقات در دوران کودکی خودشون درگیر هستند، و شنیدن این قصه ها و نتایجی که میتونن از این نوع قصه ها بگیرن در رشد فکری و رفتاری اونها تاثیر مثبتی داره
      ممنونم که نظرتون رو با ما به اشتراک گذاشتید

      پاسخ
  13. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    👏👏👏👏👏👏👏👏👭👭👭👭👭👭🧐👭🧐🧐👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👏🙋🏾‍♀️😶😫🤑😂😤😡🧐🙏🙏🙏🙏🙏😙😎😎😎😎😎😎🙋🏾‍♀️🙋🏼‍♀️😂🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏽‍♀️🌍😶😶😶😶

    پاسخ
  14. محیصا دولتخواه،
    محیصا دولتخواه، می گوید:

    سلام مرسی از قصه بسیار قشنگتون من یاد گرفتم که با خواهر کوچولوم که تو راه هست قراره به خانواده ما اضافه بشه چه جوری رفتار کنم ،😍🤩😍🤩💓💓💝💝

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      شما با خواهر برادراتون همیشه دوستین بچه ها؟
      بچه های خوب سعی می کنند که هیچ وقت با کسی دعوا نکنند

      پاسخ
  15. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    خیلی ممنون 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍 خاله صدف 😀😀😀😀〽️〽️〽️〽️🛣️👍👍🏻👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🤣👍🏼😂😀😀🚭👍🏻👍🏻〽️

    پاسخ
  16. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏻〽️👍〽️👍🏻〽️👍〽️👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🚭👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍👍👍

    پاسخ
  17. آوین جون💖
    آوین جون💖 می گوید:

    😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬🧍‍♂️۶🧍‍♀️۴👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

    پاسخ
  18. دلنیا جون
    دلنیا جون می گوید:

    خیلی عالی بود🥰💔,💔💔💔💔💔💔💔❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹👍🏻❤️💝🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *