پسرک قصه ما اسمش آریان بود. آریان زرنگ و خوش اخلاق بود و امسال به پیش دبستانی می رفت. اون همه کارهاش رو خودش به تنهایی انجام میداد و توی کارهای خونه به مامانش هم کمک می کرد. ظاهرا همه چیز خوب و رو به راه بود به جز : رابطه آریان و خواهر کوچولوش یعنی آیدا !
متاسفانه آریان و آیدا بیشتر وقتها در حال جر و بحث کردن با همدیگه بودند ..اونها سر کوچکترین مسایل هم با همدیگه بحث می کردند. مامان و بابا همیشه از هردوی اونها می خواستند که با هم مهربون تر باشند و کمتر با هم بحث کنند.. آیدا 4 سالش بود و 2 سال از آریان کوچیکتر بود. همه چیز برای آیدا جالب و سوال بر انگیز بود. اون از صبح که از خواب بیدار می شد دوست داشت حرف بزنه و سوال بپرسه .. در مورد اینکه چرا گلها این رنگی هستند؟ چرا باید غذا بخوریم؟ چرا گربه ها میو میو می کنند ؟ و هزار تا چیز دیگه ..
آریان خیلی وقتها از این همه حرف زدن و سوال پرسیدن آیدا کلافه می شد. اما آیدا کوچولو بود و کنجکاو و دوست داشت همه اتفاقها رو کشف کنه ! اون حتی موقع غذا خوردن هم دست از سوال کردن بر نمی داشت، آریان از اینکه آیدا همش داره با مامان و بابا حرف می زنه و سوال می پرسه کلافه میشد و با خودش فکر می کرد مغزش از این همه حرف زدن خسته شده و کاش می شد کاری بکنه که آیدا کمتر حرف بزنه!

یکی دیگه از کارهایی که آریان رو کلافه و ناراحت می کرد این بود که اون فکر می کرد که آیدا همه کارهای اون رو تقلید می کنه ! آریان اصلا دوست نداشت که هر کاری می کنه آیدا هم همون کار رو بکنه ! مامان و بابا همیشه به آریان می گفتند :” آریان جان ، خواهر کوچولوت تو رو دوست داره و دوست داره که شبیه تو باشه .. برای همین کارهای تو رو تکرار می کنه.. این نشون میده که اون تو رو خیلی دوست داره !”

یک روز صبح مثل همیشه بابا به اتاق آریان و آیدا رفت تا اونها رو بیدار کنه که به مدرسه و مهدکودک برن.. بابا با صدای بلند با خنده گفت:” پاشین بچه ها .. خورشید خانوم هم دیگه بیدار شده .. داره دیرتون میشه ..”
آریان از زیر پتو تکونی خورد و در حالیکه چشمهاش بسته بود گفت:” من خوابم میاد.. میشه امروز نرم مدرسه !” آیدا هم در حالیکه زیر پتو بود با خواب آلودگی گفت:” پس منم نمی خوام برم مهدکودک!!”

آریان با شنیدن این حرف پتوش رو کنار زد و توی تخت نشست و با عصبانیت گفت:” چرا هر کاری من می کنم رو تکرار می کنی؟!! تو مخصوصا این کارو می کنی تا منو اذیت کنی!”
آیدا با ناراحتی ابروهاش رو در هم کشید و گفت:” نخیر.. من خوابم میاد برای همین نمی خوام برم مهدکودک” آریان با صدای بلند گفت:” نه تو خوابت نمیاد! تو فقط می خوای ادای من رو در بیاری..”

آیدا با ناراحتی زد زیر گریه و گفت:” نه!! اصلا اینطور نیست..”
آیدا در حالیکه گریه می کرد پیش بابا رفت و ماجرا رو تعریف کرد. بابا گفت:” آریان ، لطفا با خواهرت مهربونتر رفتار کن ..”
آریان با عصبانیت گفت:” اون همیشه ادای منو در میاره و کارهای من رو تکرا می کنه! اون نباید دیگه این کارو بکنه !”

بابا که از بحث های همیشگی اونها خسته و کلافه شده بود گفت:” هر دوی شما باید راهی پیدا کنید تا با دوستی و مهربونی با هم حرف بزنید و همدیگه رو اذیت نکیند..شما نباید هر روز صبحتون رو با بحث و دعوا شروع بکنید.. آریان حالا لطفا به خواهرت کمک کن تا وسایلش رو جمع کنه و به مهد کودک بره ”

بابا درست می گفت اونها هر روز صبح رو با بحث و ناراحتی شروع می کردند و این اصلا خوب نبود .. موقع صبحانه آریان گفت:” مامان جون میشه برام وافل درست کنی؟ ” همون موقع آیدا هم سریع با هیجان گفت:” منم وافل می خوام ، منم وافل می خوام..” مامان خندید و با مهربونی گفت:” برای هر دوتون وافل درست می کنم .. فقط لطفا بحث کردن رو تموم کنید!”

آریان با خودش فکر کرد:” اووووه … اون باز هم ادای من رو میاره! هر چیزی که من می خوام رو اون هم می خواد! این واقعا کلافه کننده است.. ”
صبح روز بعد آریان با خودش فکر کرد ” شاید مامان و بابا درست می گن! ما نباید هر روز صبح رو با جر و بحث و دعوا شروع کنیم.. اینطوری تا آخر روز کسل و بی حوصله می مونیم ..باید فکری کنم تا تا هر روز این اتفاق نیفته .. اووووم شاید اگه ازش بپرسم دوست داره صبحانه چی بخوره ، بعد هم کمکش کنم تا در کنار هم صبحانه مورد علاقه مون رو درست کنیم اوضاع بهتر بشه !

اون روز آریان با مهربونی از آیدا پرسید که دوست داره برای صبحانه چی بخوره ؟ آیدا اولش خیلی تعجب کرد.بعد یه کم فکر کرد و با هیجان گفت :” اووووم غلات توی شیر ..” آریان گفت:” عالیه ! پس بیا در کنار هم صبحانه مون رو درست کنیم ”
اونها در کنار هم صبحانه شون رو درست کردند و با آرامش خوردند. انگار فکر آریان جواب داده بود و اوضاع بهتر شده بود.
صبح روز بعد وقتی آریان از خواب بیدار شدو سر میز صبحانه اومد و با لبخند به آیدا صبح به خیر گفت. آیدا هم با خنده جواب داد. بعد دوباره آریان به آیدا کمک کرد تا صبحانه اش رو آماده کنه .. مامان و بابا از دیدن رابطه خوب و دوستانه آریان و آیدا خیلی خوشحال شده بودند و با لذت به اونها نگاه می کردند.

اون روز همگی در آرامش در کنار هم صبحانه خوردند و دیگه خبری از جر و بحث های همیشگی نبود. آریان فهمیده بود که اگر با صبر و حوصله بیشتری با خواهر کوچیکش رفتار کنه همه چیز خیلی رو به راه میشه.. فقط کافیه که به خواهرش توجه بیشتری می کرد و با مهربونی توی کارهاش کمکش می کرد . از اون روز به بعد دیگه همگی با لبخند و آرامش روزشون رو شروع می کردند..
خب بچه ها جونم ببینم شما هم حواستون به خواهر و برادر کوچیکترتون هست؟ بهشون توجه می کنید و با مهربونی باهاشون رفتار می کنید؟ مطمینم که همه شما هم مثل آریان با صبر و حوصله و محبت با خواهر و برادرهای کوچولوتون رفتار میکنید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی❤️❤️
ممنونم از نظرت دوست خوبم
مرسی عالیییییی بود❤🌹
عالی بود
خوشحالم که دوست داشتی آرش جان
❤❤❤❤🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤❤
عالی من آلارا ی ۹ ساله
ممنونم آلاراجان
خیلی خوب بود
خیلی قشنگ بود 🦄🦄🦄🦄🦄🦄🎉🎈🎇🎆🏖🧱🏣🏤🏕🏟🪵🛖🪨🙂😘😍🥰🙂🙃🙂🫠☺️😊😇
خوشحالم که دوست داشتی گیتاجان
سلام فوق العاده عالی بود ممنون
قصه من را هم بخوانید:
سم طلا و روغن جادویی
یکی بود یکی نبود. اسبی بود به نام سم طلا. او اسب مسابقه بود ولی همیشه در مسابقه ها می باخت. برای همین صاحبش از دستش خیلی ناراحت بود.
یارمحمد صاحب او بود. یک روز که به اسطبل امد دوستشم باهاش بود. یارمحمد در میان حرف هلش به دوستش گفت: فردا آخرین فرصو سم طلاست، اگر در این مسابقه هم ببازد اورا میفروشم. و بعد از آنجا رفتند.
سم طلا ماند و یک دنیا غم. با خود گفت: حالا چه کار کنم؟ چه بلایی سرم می آید؟
و اشک ریخت. موش کوچکی لبه ی سطل آب نشسته بود و سیبیل هایش را تمیز میکرد. آقا موشع اشک های سم طلا را دید سرش را بالا کرد و پرسید: چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
سم طلا با ناراحتی ماجرا را گفت.
موش فکری کرد و گفت: هو.
. م! پس اینطور! بیا با هم یه قرار بذاریم من به تو کمک میکنم که برنده شوی. در عوض من هم در اسطبل گرم و نرم تو زندگی کنم.
سم طلا قبول کرد و آقا موشه به سرعت از سطل پایین دوید و به گوشه اسطبل رفت. قوطی کوچکی پبدا کرد رفت بیرون و چیزایی باخودش آورد. به گوشه تاریکی رفت و آنها را باهم قاطی کرد. وقتی آنها را به هم میزد زیر لب یه چیزایی می گفت.
سم طلا با تعجب نگاه میکرد او پرسید: چه می گویی؟
آقا موشه گفت: ورد یعنی کلمه های جادویی درست کردن این روغن جادویی را موش خاتون به من یاد داد.
ان وقت روغن را برداشت و به پاهای سم طلا مالید و گفت: روغن جادویی معجزه میکند به تو قدرت زیادی میدهد. فردا با تمام قدرتت بدو حتمت برنده میشی.
سم طلا پاهاش رو به زمین کوبید و گفت: راست می گویی پاهایم چه قدرتی پیدا کرده!
آن شب گذشت فردا یارمحمد آمد. سم طلا را زین کرد تا به میدان مسابقه ببرد. موقع رفتن آقا موشه گفت: تو حتما برنده میشوی! تمام تلاشت را بکن روغن جادویی هم کار خودش را میکند.
میدان مسابقه شلوغ بود. ایب ها در یک ردیف ایستادند و مسابقه شروع شد. سم طلا شروع کرد به دویدن با تمام قدرت می دوید. فکر میکرد پاهایش از همیشه قویتر است. تا اینکه به خط پایان رسید. او اسب اول مسابقه شده بود همه تعجب کردند. یارمحمد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. تند و تند به سر و یال سم طلا دست می کشید و می گفت: آفرین سم طلا نمیدانم چه شده ولی امروز معرکه کردی! وقتی سم طلا به اسطبل برگشت، با خوشحالی به آقا موشه گفت که برنده شده و از او تشکر کرد و گفت: چه روغتی از این به بعد آن روغن جادویی را به پای من بمال!
آقا موشه گفت: که اینطور… ولی آن روغن، جادویی نبود کره ی معمولی بود و پنیر که باهم قاطی کردم وردی هم در کار نبود.
این کار خودت بود، نه روغن جادویی! پس از این به بعد هم می توانی برنده شوی!
سم طلا با تعجب به پاهاش نگاه کرد و گفت پس راستی راستی خودم برنده شدم؟
و با غرور شیهه بلندی کشید.
دوستان چه طور بود؟
مرسی هانی جوجه ی ما 😘😘
از قصه شما هم ممنون خاله صدفی ما دختر عموهای هانییییی کاااا اگه بدونین چقدر نازنینه😄😄😄
ممنونم که با ما همراه هستین بچه های عزیز
مرسیییی جون دلم
آفرین خیلی خوب بود اما هزار تا از کلماتو اشتباه نوشتی
سلام ببخشید الان خوندم دوسه تا اشتباه بود چون خیلی تند مینویسم
ممنون دوست عزیز
دقیقن فروغغغغ 🥲
همه پچه ها میگن اشتباه نوشته ولی واقعی خوب بود آفرین💕😅
🤣🤣💕💕
👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🫶🏻
همه ی این استیکر ها برای تو هستن هانیکا
ببخشید
این ستیکر ها هم برای خاله صدف هم هستند
عالی ترین قصه های تو دنیا 😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩
آفرین هانیکا جان
من خیلی خوشم آمد ازش
ممنونم از شما دوست مهربونم
خیلی عالی بود
خیلی ممنون
سامان سایلنت
خیلی خیلی خوب بود
ممنون دوست عزیز
😴😴😴😴😴🥱🥱🥱🥱😵💫😵💫😵💫😵💫🤓من اینو خوندم فرداش عینکی شدم 😵😵😵😵😵☻️🧚♀️🧚♀️
آفرین بر خانم هنرمند هانیکا جون👏
نخوندم ولی مرسی💀
مرسی هانیکا جون🧡💕🤤
ممنون عالی بود.فقط اگه تصاویر بیشتری برای قصه هاتون بزارید عالی تر میشه،❤️
ممنون از همراهی و پیشنهاد خوبتون، حتما
سلام من کیارش ۹ساله از رفسنجان هستم
قصه ی شما خیلی خوب و آموزنده بود من وقتی متن قصه رو خواندم عاشقش شدم
ممنون وولک ❤
سلام کیارش عزیز خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالی بود ممنون خاله خیلی خوب بود🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🍓🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘👘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🇮🇷
خوشحالم که دوست داشتی مبیناجان
عالی بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عاااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییی بود ممنون
خوشحالم که دوست داشتی دوست عزیزم
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود 🤣🤣🤣خیلی دوست داشتم 🤎💜💙💚💛🧡❤🤎💜💙💚💛🧡❤
خوشحالم که دوست داشتی ترنم جان
آخ جون وولک نصب شد مرسی خاله جون 🥰🥰🥰😙😙😙
خیلی خوشحالم که موفق شدی و به اپلیکیشن اومدی ترنم
من هم خواهر برادر کوچک تر از خودم را دارم🙂🙂🙂🙂🙂😘😘😘😘😘😘😘
چه عالی
من خودم بچه کوچکم
چقدر خوب که یه نتیجه گیری آموزنده پایان داستان برای بچه ها گفتین👌👌🌹🌹❤️
خوشحالم که دوست داشتی مریم جان
چرا روی عکس نوشته آرین ولی داخل داستان نوشته آریان
ولی به هر حال داستان خیلی قشنگ بود
خوشحالم که دوست داشتی پارمیس عزیز
بسیار عالی
ممنونم از نظرت امیرحسین عزیز
خیلی خوب خیلی خو ب واموزند♥️♥️
خوشحالم که دوست داشتی و نظرت رو برامون نوشتی امین عزیز
خوب بود 👌😀👍😊😉😜😘😏😋😂😂☺️🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸🦸قصه های تصویری هم فراموش نکنید ممنون
خوشحالم که دوست داشتی کیارش عزیز
😊عالی بود
ممنونم از نظرت ویانای عزیز
سبحان سلیمانی
عالی بود من همیشه قصه های وولک را می خوان و دوست دارم 🦄🦄🦄
چه عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی محیاجان
عالی مثل همیشه
خوشحالم که دوست داشتی محمدپارسای عزیز
عالی خواهش میکنم امشب هم قصه جدید بزارین من اپکلیشن نمیخوام حداقل اینجا هفته ای سه بار قصه بزارین لطفااا خانم
ممنونم که با ما همراه هستین دوست عزیز، حتما سعیمونو بر تولید محتوای بیشتر میذاریم و امیدوارم که با اپلیکیشن هم همراه بشید
من یاد گرفتم که چه طور با دو خواهر کوچیکه ترم رفتار کنم
چه عالی
سلام
ممنون از قصه های خوبتون
چطوری میتونم با پشتیبانی اپلیکیشن تماس بگیرم؟؟
سلام دوست عزیز خیلی ممنونم که با ما همراه هستین
برای تماس با پشتیبانی میتونید از شماره 02191307290 استفاده کنید
منم همینتور بودم ب خواهر کوچولوم ولی لان این روشو امتحان می کنم
عالییییییییییییییییییییییییییییی
چه عالی
سبحان سلیمانی
چرا قصه جدید در سایت نمیگذارید؟
قصه های جدید رو میتونی در اپلیکیشن وولک دنبال کنی دوست خوبم
خاله صدف اپلیکیشن برام نصب نمیشه چیکار کنم؟
دوست قشنگم به شماره ای که داخل سایت هست پیام بده تا راهنمایی های لازم رو انجام بدن
خیلی خوب رود امشبم قصه بزارین
بود
من این قصه رو دوست داشتم
این قصه باعث شد با خواهرم دلان جروبحث نکنم
خیلی عالی، آفرین به تو کیارش عزیز
ممنون از داستانهای قشنگتون
ممنونم که با ما همراهی دوست عزیزم
عالي عالي بود😊🌺
خوشحالم که دوست حسناجان
خیلی داستان قشنگی بود
خوشحالم که دست داشتین بچه های گل
عالی بود 🖐
ممنونم از نظرت زینب عزیز
سلام خاله صدف میشه لطفا قصه جدید در سایت بزارید؟؟
سلام آوای عزیزبله حتما
این داستان هم خیلی خیلی خوب بود ممنونم از سایت وولک که اینقدر داستان های خوبی درست میکنن 💖💖💖💖💖💖💖🌹🌹🌹🌹🌹🌹🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
خیلی خوشحالم که قصه ها رو دوست دارید بچه های گل
سلام به وولک
اگه میشه زود به زود قصه بزارید برای بچهها
سلام ریحانه جان ، منونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست عزیزم
توی اپلیکیشن وولک هر روز میتونی قصه های جدید ما رو دنبال کنی
من هر شب با قصه های شما میخوابم
چه عالی، خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست قشنگم
سلام عالی بود 😃😃😃😃🙃🙃🙂🙂
ممنونم از نظرت نسترن جان
خاله داستانش خیلی خوب بود، و خیلی آموزشی و جزاب بود ممنون
خوشحالم که دوست داشتید بچه های گل
عالی عالی
عالی
تشکر
ممنونم
🥺❤️🌹😘😍🌷
آموزنده و خوب بود
ممنونم از نظرت دوست عزیزم
من از ش خوشم اومد . من ۹سال دارم
سلام دوست عزیزم خیلی خوشحالم که با ما همراهی
به نظر بنده اصلا مناسب بچه ها نبود همش دعوا و بحث داشت توش.من بعد از اینکه واسه فرزندم گذاشتم بلافاصله بعد از اتمام داستان پاکش کردم تا دوباره براش نزارم.داستان باید آموزنده تر از این حرف ها باشه.
موفق باشید
بچه ها با این اتفاقات در دوران کودکی خودشون درگیر هستند، و شنیدن این قصه ها و نتایجی که میتونن از این نوع قصه ها بگیرن در رشد فکری و رفتاری اونها تاثیر مثبتی داره
ممنونم که نظرتون رو با ما به اشتراک گذاشتید
عالی بود خاله صدف عزیز 💋💓💗💘
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
اگه دقت کنید میبینید که اخرش باهم خوب میشن و باهم راه میان لطفا دقت کنید
خیلی خوب بود
ممنونم از نظرت سهند عزیز
من خیلی قصه را دوست داشتم
چه عالی، خیلی خوشحالم که خوشت اومده بهار جان
عالی بود خاله صدف
خوشحالم که دوست داشتی اریلاجان
ممنونم
خیلی خوب بود خواهرم خیلی دوست داشت خواهرم ۸ ساله من ۱۲ ساله
چه عالی، خوشحالم که دوست داشتین بچه ها
سلام مثل من و برادرم هستیم😁👈👉ممنون مرسییی
سلام بچه های عزیز، خیلی خوشحالم که با ما همراه هستین دوستای خوبم
عالی بود ممنون از سایت وولک😉💖💝💞💗❣❤
خوشحالم که دوست داشتی دوست خوبم
خواهش🌹🌹🌹
خیلی آموزنده بود.ممنونم از خانم خالقی من همیشه داستان های شما رودنبال می کنم
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی ریحانه جان
سلام نباید خواهر یا برادرمان را اذیت بکنیم!!!
سلام آویناجانم، کاملا درسته عزیزم
ممنون از سازنده ی این قصه دوستم درس عبرت گرفت 😂😂😂😂
خوشحالم که مفید بوده برات نفس جان
دوستم من رو عزیت میکنه
👏👏👏👏👏👏👏👏👭👭👭👭👭👭🧐👭🧐🧐👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👏🙋🏾♀️😶😫🤑😂😤😡🧐🙏🙏🙏🙏🙏😙😎😎😎😎😎😎🙋🏾♀️🙋🏼♀️😂🙋🏼♀️🙋🏼♀️🙋🏼♀️🙋🏼♀️🙋🏼♀️🙋🏼♀️🙋🏽♀️🌍😶😶😶😶
عالی بود هانیکا جان👍👍👍
ممنون خیلی خوب بود
خوشحالم که دوست داشتی مرجان عزیز
سلام مرسی از قصه بسیار قشنگتون من یاد گرفتم که با خواهر کوچولوم که تو راه هست قراره به خانواده ما اضافه بشه چه جوری رفتار کنم ،😍🤩😍🤩💓💓💝💝
چه عالی، خوشحالم که مفید بوده محیصاجون
این قصه درست مثل من و برادرم بود😁👌🏻🥰
چه بانمک
من آوین ۹ سال هستم
سلام آوین جان، خیلی خوشحالم که با همراهی عزیزم
متین فاتی نیکو
عالی بود🥰🤩😍💝🐺🦊🐼
ممنونم از نظرت عزیزم
به نظرم این دو تا خیلی عوا
میکنند
شما با خواهر برادراتون همیشه دوستین بچه ها؟
بچه های خوب سعی می کنند که هیچ وقت با کسی دعوا نکنند
بهث کردن کار خوبی نیست
کاملا درسته عزیزم
خاله صدف داستانات همه عالین دست درد نکنه
خواهش میکنم، ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خیلی ممنون 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍 خاله صدف 😀😀😀😀〽️〽️〽️〽️🛣️👍👍🏻👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🤣👍🏼😂😀😀🚭👍🏻👍🏻〽️
خواهش میکنم عزیزم
👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏻〽️👍〽️👍🏻〽️👍〽️👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🚭👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍👍👍
خیلی عالی بود صبح که دعوا افتادن پسرم خیلی خندیدو لذت برده بود.😍
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی!🧡🥹🫂
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
ممنونم خیلی قصه ی قشنگی بود ♥️💕
خواهش میکنم
خیلی خوشحالم که دوست داشتین دوستای قشنگم
ممنونم خاله صدف خیلی خوب بود
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم از قصه خوبتون 🌸🌷🌸
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی و بسیار آموزنده
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی عالی بود
ممنون
خواهش میکنم عزیزم
😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬🧍♂️۶🧍♀️۴👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
عالی بود دخترمنم نسبت به خواهر کوچیکش خیلی بامحبته.
چه عالی
ممنونماز نظرت دوست عزیزم
قصتون آموزنده بود … آنیا 💟🌷💖🧡❤️💜
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالیییی
تشکر میکنم از نظرت دوست خوبم
ممنون از قصه خوبتون دختر منم با برادر کوچکش خیلی مهربونه
بسیار عالی بود
خیلی عالی بود ممنونم از قصه ای ک برامون گذاشتین
خیلی عالی بود عاشقش شدم
💜💜
خیلی خیلی عالی بود مرسی از شما
💓💗💝ممنونم از شما که به فصه های ما گوش میکنین
خیلی قصه ی قشنگی بود مرسی😍🥰💋👍💐🤮
🌺🌺🌺خوشحالم که دوست داشتی
👏👏👏
🥰
خیلی عالی بود🥰💔,💔💔💔💔💔💔💔❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹👍🏻❤️💝🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦓
🥰
عالی بود دخترم خیلی از این قصه خوشش اومد❤️😍
😍😍خوشحالم دوست عزیز
عااااالی
🥰