یکی بود یکی نبود فصل بهار بود و جنگل قصه ما ازهمیشه زیباتر و سرسبز تر بود.یک روز صبح خرگوش کوچولو مثل همیشه از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتشو خوردن صبحانش راهی جنگل شد، اون هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش کردن به جنگل میرفت و بعد از اون میرفت کنار برکه تا به دوستش خاله قورباغه سر بزنه و با هم حرف بزنن و صحبت کنن. اون روز هم خرگوش کوچولو بعد از گشت و گذار و ورزش توی جنگل پیش خاله قورباغه رفت ، اونا شروع کردن به حرف زدن درباره زیبایی های جنگل ،از سرسبزی درختا حرف زدن از قشنگی و خوش رنگی گلا، خلاصه همونطور که داشتن صحبت میکردن یه دفعه خرگوش بلند شد و رفت روی یه تخته سنگ ایستاد.بعد دستاشو از هم باز کرد و به خاله قورباغه گفت :” خاله قورباغه ببین من چه پوست نرم و قشنگی دارم، فکر کنم من از همه حیوونای توی جنگل زیباترم”
خاله قورباغه یه نگاهی به خرگوش کرد و گفت :” نه اصلا هم اینطور نیست ، تو اشتباه میکنی، زیباترین چیز توی این جنگل خونه منه، ببین چقدر زیبا و خوش رنگه”
بعدبا یه جست بزرگ رفت توی خونه خودش. خرگوش هم که از حرف خاله قورباغه ناراحت شده بود از اونجا رفت.خرگوش همینطور داشت از بین درختای جنگل میگذشت که یه دفعه خانم سنجابه اونو از بالای درخت دید که خیلیناراحت و غمگین داره میره به سمت خونش . سنجاب سریع از درخت پایین اومد و به خرگوش گفت :” سلام خرگوشی، چیه؟ چرا انقدر ناراحتی؟”
خرگوش که تازه متوجه خانم سنجابه شده بود آهسته سلام کرد و گفت :” من امروز صبح پیش خاله قورباغه بودم و به اون گفتم که من پوست خیلی قشنگ و نرمی دارم و از همه حیوونای جنگل قشنگترم ولی اون ناراحت شد و گفت که خونش از هر چیزی توی این جنگل قشنگ تره”
خانم سنجابه خنده ای کرد و گفت:” هم تو هم خاله قورباغه هر دوتاتون اشتباه میکنین، دم منو ببین،ببین چقدر خوش رنگ و لطیفه، هیچ چیز تو این جنگل به اندازه دم من قشنگ نیست”
در همون موقع خرس قهوه ای که برای گرفتن ماهی کنار برکه اومده بود چشمش به خاله قورباغه افتاد که روی یه نیلوفر آبی نشسته بود.خاله قورباغه که از حرف خرگوش ناراحت بودتا خرسه رو دید بهش گفت :” آقا خرسه، مگه خونه من از هر چیزی توی این جنگل قشنگ تر و بهتر نیست؟”
خرس قهوه ای با تعجب گفت :” چطور مگه؟”
بعد خاله قورباغه با ناراحتی تمام ماجرای اون روز صبح رو برای آقا خرسه تعریف کرد.خرس قهوه ای وقتی ماجرارو شنید بلند بلند خندید و گفت :” هر دوتاتون اشتباه میکنین، رنگ پوست من از هر چیزی توی این جنگل زیباتره، ببین چه جوری زیر نور آفتاب برق میزنه و میدرخشه؟ من با این پوستم از همه حیوونا قشنگ ترم” و بعد با خوشحالی زیاد مشغول ماهیگیری شد.
همون موقع بود که اسب کوچولو آروم آروم کنار برکه اومد تا آب بخوره.تا خرس قهوه ای رو دید بهش سلام کرد و گفت :” چیه آقا خرسه؟ امروز خیلی خوشحالی”
خرس قهوه ای گفت :” چرا خوشحال نباشم، تازه امروز فهمیدم که چقدر رنگ پوستم قشنگه، من زیباترین حیوون این جنگلم” و بعد مشغول ماهیگیریش شد.
اسب کوچولو که تازه فهمیده بود موضوع چیه از توی آب یه نگاهی به خودش انداخت و بعد سرشو بالا گرفت و گفت:” نخیر اصلا هم اینطور نیست، شاید رنگ پوست تو زیبا باشه ولی یال من از پوست تو خیلی زیباتر و قشنگ تره ، نگاه کن” بعد به آرومی سرشو تکون داد تا یال خودشو به خرس قهوه ای نشون بده.
بلبل و قناری که روی شاخه درخت نشسته بودن و حرف های اسب کوچولو و خرس قهوه ایرو گوش میکردن شروع کردن با دقت به خودشون نگاه کردن. بعد بلبل گفت:” قناری؟؟ تو تا حالا به این فکر کردیکه من چه صدای قشنگی دارم؟ هیچ حیوونی توی این جنگل به زیبایی من نمی خونه”
قناری که از این حرف بلبل عصبانی شده بود رو کرد به بلبل و گفت:” کی گفته صدای تو ازهمه قشنگ تره؟؟ نخیر اصلا هم اینطوری نیست، صدای من از هر چیزی توی این جنگل زیباتر و قشنگ تره”
بعد با ناراحتی پر زد و رفت.
بله بچه ها ، کم کم بحث و دعوا بین حیوونای جنگل بالا گرفت. هر کسی فکر میکرد خودش یا هر چیزی که داره زیباترین و قشنگترین و بهترین چیز تو ی اون جنگله.آهو به زرافه میگفت من از تو قشنگ ترم، روباه به پلنگ میگفت من از تو سریعتر میدومو بهترم، خلاصه همه حیوونا با هم سر بهتر بودن بحث داشتن.
شیر که سلطان جنگل بود وقتی دید که دعوای بین حیوونا هر لحظه داره بیشتر میشه وتمومی هم نداره اونارو وسط جنگل جمع کرد و رو کرد به حیوونا و بهشون گفت :” دوستان ، بهتره برای اینکه بفهمیم کی از همه زیباتره بریم پیش یه داور تا اون اون بین همه ما داوری کنه و بگه که کدوم یکی از ماها از همه قشنگتر و بهتره. هر چی که اون گفت همه قبول میکنیم”
همه حیوونا پیشنهاد شیر رو قبول کردن. اما اسب کوچولو گفت:” حالا یه داور خوب از کجا پیدا کنیم؟”
آهو خانم گفت :” به نظر من عمو جغد دانا میتونه بهترین داور باشه”
همه حیوونا حرف آهو خانم رو تایید کردن وقرار گذاشتن که همه با هم پیش عمو جغد دانا برن.اما بچه ها عمو جغد مثل همه جغدای دیگه روزها می خوابید و شبا بیدار بود. برای همین حیوونا تصمیم گرفتن که صبر کنن تا شب بشه بعد همگی با هم پیش عمو جغد دانا برن.
شب که شد همه حیوونا با هم به سمت خونه عموجغد دانا به راه افتادن. عمو جغد روی شاخه درختی نشسته بود و داشت مهتاب رو تماشا میکرد. جغد دانا وقتی حیوونا رو دیدکه اون موقع شب به لونه اون اومدن تعجب کرد و از شاخه درخت پایین اومد ، بعد کنار درخت نشست و گفت :” چه اتفاقی افتاده که این موقع شب همه با هم اومدین اینجا؟”
خرس قهوه ای جلو اومدو تمام ماجرا رو برای عمو جغد دانا تعریف کرد، بعد گفت :” ما پیش شما اومدیم تا بهمون بگین که کدوم یکی ازما از بقیه قشنگ تره؟”
جغد دانا یه کم فکر کرد و بعد گفت :” همه شما به شکلی زیبا هستین و هر کدوم از شما زیبایی مخصوص به خودش رو داره و همه آفریده های خدا زیبا هستن. ولی من زیبایی ای رو سراغ دارم که شما از اون بی خبرین”
حیوونا با تعجب همدیگه رو نگاه کردن، اونا فکر میکردن که عمو جغد دانا میخواد از خودش تعریف کنه و بگه از اونا قشنگ تره. اما اون گفت :” زیبایی ای کهمن سراغ دارم پشت رودخونه ست. شما انقدر به فکر خودتون بودین و با هم بحث ودعوا داشتین که از اون غافل شدین.زیبایی ای که میتونید خودتون به وجود بیارین و درستش کنین”
صبح روز بعد همه حیوونا با هم به اون طرف رودخونه رفتن تا اون زیبایی ای رو که عموجغد دانا از اون حرف میزد ببینن. اما پشت رودخونه فقط گل و درخت و سبزه بود.حیوونا که چیزی پیدا نکرده بودن میخواستن برگردن که ناگهان صدای ناله ضعیفی رو شنیدن. همه با تعجب به همدیگه نگاه کردن. خرگوش گفت :” این صدای ناله ست…یعنی از کجا میاد؟”
شیر یه کم به اطراف و دور و بر نگاه کرد و بعد با دستبه یه گودال اشاره کرد و گفت :” فکر میکنم از توی اون گودال باشه، بیاین بریم اونجا”
همه با عجله به سمت گودال رفتن ، در همین موقع بود که میمون کوچولو از راه رسید و با دیدن حیوونا به گریه افتاد. زرافه جلو رفت و گفت :” چی شده میمون کوچولو؟ تو بودی که ناله میکردی؟”
میمون کوچولو با دست اشکاشو پاک کرد و گفت:” نه، این صدای مامانمه که تو گودال افتاده، آخه چند روز پیش با مامانم اومدیم اینجا تا گردش و بازی کنیم، اما یه دفعه مادرمتوی این گودال افتاد و پاش شکست، من هم هر کاری کردم نتونستم از اونجا بیارمش بیرون”
خرگوش که حسابی ناراحت شده بود سرشو پایین انداخت و گفت:” میمون کوچولو ما رو ببخش، ما انقدر به فکر خودمون بودیم که یادمون رفت که تو و مادرت چند روزیه که تو جنگل نیستین”
بعد همهبا هم مامان میمونه رو از گودال بیرون اوردن . مامان میمونه که پاش شکسته بود نمیتونست اصلا رو پاش راه بره، برای همین آقا خرسه اونو بغل کرد و به خونه برد. بعد حیوونا با هم قرار گذاشتن که هر روز یکیبره و از مامان میمونه پرستاری و مراقبت کنه تا حالش خوبه خوب بشه.
بله بچه ها از اون روز به بعد حیوونا قدر همدیگه رو بیشتر دونستن ، چون به خوبی فهمیده بودن که زیبایی واقعی مهربانی و دوستیه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی باحال و جدید بود
سپاس از نرگس عزیز!
تا حالا همچنین قصه قشنگی 👂 گوش نکردم
خیلی خشوحال شدم بابت نظر قشنگت نرگس جان!
عالی بود صدف جان مثل همه ی قصه ها و صدای خوبت ممنون
خیلی ممنونم از لطفتون
خیلی عالی نبود چون براش عکس نداشته و کم بود عکس داشت بهتر بود و اگه طولانی بود عالی می شد ممنون میشم همین کارو انجام بدین
خیلی ممنونم از این که نظرتون رو برای وولک نوشتید
عالی
تشکر
عالی
تشکر
خیلی خوب بود
ممنونم از نظرت مهرسانای عزیز
عالی
ممنون که نظرت رو نوشتی دوست من، اگر با اسم خودت نظر بذاری خیلی بهتره
عالی واقعا عالییییی بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم