4.2/5 - (67 امتیاز)

توی یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از حشره های جورواجور و حشره های شب تاب بود، شب تاب کوچیکی هم زندگی می کرد به اسم شبرنگ.. شبرنگ با اینکه کوچولو بود ولی خیلی سریع و زبل بود. اون به سرعت پرواز می کرد و با سرعت بالاش  توی هوا دایره های کوچیک و بزرگ می ساخت.

شب تاب های دیگه با نگاه تحسین برانگیزی شبرنگ رو نگاه می کردند و اون رو تشویق می کردند. اون با سرعت فوق العاده اش پرواز می کرد و شکل های مختلفی توی آسمون می ساخت.. دایره و زیگزاگ و شکل های جورواجور.. هر کسی که شبرنگ رو توی آسمون می دید با شگفتی و هیجان نگاهش می کرد..

یک روز توی مدرسه خانم معلم با هیجان گفت:” بچه ها یه خبر خوب براتون دارم! قراره از امروز پرواز کردن توی شب رو یاد بگیرید..پس امروز غروب تمرینمون رو شروع می کنیم ..” همه شب تاب ها با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند به غیر از شبرنگ!

آخه می دونید بچه ها ! درسته که شبرنگ یک حشره شب تاب بود ولی برخلاف بقیه اون توی شب حتی یک ذره نور هم نداشت .. حتی یک نقطه نورانی!

موقع غروب همه شب تاب ها آماده تمرین پرواز شدند. شبرنگ با ناراحتی گفت:” آخه چه کسی تا حالا کرم شب تابی دیده که هیچ نوری نداره؟!!  این تمرین اصلا به درد من نمی خوره ..”

یکی از دوستهاش با مهربونی گفت:” ناراحت نباش شبرنگ، تو فقط دنبال من بیا!”

شبرنگ با خودش فکر کرد “شاید اگر جور دیگه ای پرواز کنم بتونم نور بدم..” پس سعی کرد با مدلهای مختلف پرواز کنه ..

بالاتر ، پایین تر، سریعتر ، آهسته تر، دایره ای، چپکی و  … خلاصه اون همه مدلی پرواز کرد تا شاید یه ذره نوردار بشه ولی فایده ای نداشت و هیچ نوری از شبرنگ بیرون نیومد..

شبرنگ با ناامیدی خودش رو به بقیه دوستهاش رسوند. اونها روی  سنگی نشسته بودند و استراحت می کردند. شبرنگ نگاهی به شب تاب ها که همگی می درخشیدند کرد و آهی کشید و گفت:” پس معلومه که من یک حشره شب تاب نیستم ! من فقط یک حشره معمولیم ..” شب تاب می خواست به سمت خونه پرواز کنه که ناگهان سنگی که شب تاب ها روش نشسته بودند تکونی خورد و شروع به قور قور کرد ..

وای خدای من!  اون سنگ نبود بلکه یک وزغ بزرگ بود. همه شب تاب ها با ترس فریاد زدند “وزززززززغ!!!”

وزغ همه شب تاب ها رو توی یک بطری شیشه ای کرد و درش رو بست. سوسمار آبی با خوشحالی به شیشه نگاه کرد و گفت:” وااای چقدر خوب! از این به بعد این شب تاب ها برکه تاریک ما رو روشن و پرنور می کنند”

شبرنگ با ناراحتی روی شاخه ای نشسته بود و به معلم و دوستهاش که توی شیشه گیر افتاده بودند نگاه می کرد. قورباغه سبز به شبرنگ اشاره کرد و گفت:” اون یکی چی؟”  وزغ بزرگ خندید و گفت :” نه اون به دردمون نمی خوره ! اون فقط یک حشره معمولیه !”

ناگهان شبرنگ نیرویی رو در درونش احساس کرد. اون می دونست که باید کاری برای دوستهاش بکنه ! اون به قدرتش و سرعت فوق العادش فکر کرد و شروع به پرواز کرد.. اون وزوز کنان دور سر وزغ و قورباغه و سوسمار پرواز می کرد.. شبرنگ انقدر سریع پرواز می کرد و وزوز میکرد که اونها رو کلافه کرده بود.. قورباغه ترسیده بود و مدام دستهاش رو توی هوا تکون می داد تا شبرنگ رو از خودش دور کنه ..

وزغ گیج شده بود و اصلا نمی تونست شبرنگ رو بگیره .. صدای وزوز و سرعت بالای شبرنگ اونها رو حسابی کلافه و عصبانی کرده بود. به همین خاطر شروع به  فرار کردند و با تمام قدرت به درون برکه پریدند.

شبرنگ با عجله به سمت شیشه اومد و با تمام قدرت در شیشه رو باز کرد..

بله .. شبرنگ تونست از قدرت فوق العاده خودش که سرعت بالاش بود استفاده کنه و دوستهای شب تابش رو نجات بده .. شب تاب ها که باورشون نمیشد با خوشحالی از شیشه بیرون اومدند و شبرنگ رو تشویق کردند و ازش تشکر کردند.

صبح فردا خانم معلم مدالی رو به گردن شبرنگ انداخت و گفت:” تو یک حشره معمولی نیستی شبرنگ! تو شجاع ترین حشره این باغ هستی و این مدال شجاعت باید به تو داده بشه ..”

شب تاب ها هم با خوشحالی اون رو تشویق کردند. شبرنگ خیلی خوشحال بود و به خودش افتخار میکرد. اون فهمید که یک کار خوب می تونه  همون نوری باشه که اون رو درخشان می کنه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

65 پاسخ
  1. کیارش رادی کلاس سوم
    کیارش رادی کلاس سوم می گوید:

    عالی عالی پرتقالی حتی تصاویری هم بود 😀😁😂🤣😃😄😅😆😉😊😎😋😍😘😗😙😚☺️🙂🤗😇🤠🤓😏😜😛😝

    پاسخ
  2. کیان ۵ساله از تهران
    کیان ۵ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو دوست داشتم
    باعث شد من شبتابو دوست داشته باشم🌵🌲🎄🐇🦡🕊🦜🦚🐈‍⬛🪶🐄🦍🐋🦈🐬🐊🦐🦎🐍🐢🦟🦗🕷🪳🐌🦋🐛🐝🐝🐜🪰🪲🐞

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *