4.2/5 - (76 امتیاز)

بگرد و 10 تا چیز قشنگ پیدا کن

لیلی دختر کوچولویی بود که به همراه مادربزرگش زندگی می کرد. اونها قرار بود برای مدتی به خونه جدید مادربزرگ که توی یک مزرعه آروم و زیبا در خارج از شهر بود برن ..

لیلی و مادربزرگ صبح زود قبل از اینکه هوا روشن بشه به سمت مزرعه جدید راه افتادند. لیلی به نقشه ای که توی دستش بود خیره شده بود. بعد با انگشت نقطه ای که ضرب در زده بود رو نشون داد و گفت اینجا خونه جدیده ..

مادر بزرگ شروع به حرکت کرد. لاستیک های ماشین روی آسفالت ناهموار خیابون می لرزیدند. لیلی احساس کرد صدای تالاپ تولوپ قلبش رو می شنوه..اون احساس عجیبی داشت، نمی دونست خونه جدید کجاست و چه شکلیه و آیا اونجا رو دوست داره یا نه !

مادربزرگ وقتی دید لیلی ساکته لبخندی زد  و گفت: “دوست داری با هم یه بازی بکنیم؟” لیلی با صدای آروم گفت:” مگه چه بازی ای میشه توی ماشین کرد؟” مادربزرگ لبخند زد و گفت:” بیا سعی کنیم توی مسیرمون 10 تا چیز زیبا پیدا کنیم..” لیلی از پنجره به بیرون نگاه کرد و  گفت:” اینجا هیچ چیز زیبایی وجود نداره ..” بعد سعی کرد نقشه ای که توی دستش بود رو تا کنه و جمع کنه ..

مادربزرگ گفت:” ولی مطمینم توی راه چیزهای شگفت انگیزی وجود داره !”

هنوز مسافت زیادی نرفته بودند که خورشید آروم آروم از دور دستها طلوع کرد. صحنه طلوع خورشید و نور طلایی رنگی که به زمین پاشیده بود بینظیر بود. لیلی با هیجان داد زد انگار اولیش رو پیدا کردم !

مادربزرگ با لبخند گفت :” درسته لیلی ، طلوع خورشید همیشه جز زیباترین صحنه هاست..”  ماشین با سرعت از کنار تیرهای چراغ برقی که کنار جاده بود می گذشت. مادربزرگ رادیو رو روشن کرد تا از سکوتی که در ماشین بود کم بشه ..

لیلی خسته شده بود و احساس می کرد حوصلش سر رفته .. میخواست چیزی بگه که ناگهان مادربزرگ با صدای بلند گفت:” این هم شماره 2!”

یک مزرعه بزرگ با کلی آسیاب بادی درست کنار جاده بود.. لیلی تا حالا اون همه آسیاب بادی کنار هم ندیده بود .. تیغه های آسیاب بادی توی آفتاب صبح می درخشیدند و نور پخش می کردند..

لیلی دلش خواست که دوباره بازی رو ادامه بده و تلاش کرد که سومی رو خودش پیدا کنه ! با دقت به اطراف نگاه کرد و چشمش به پرنده سیاه و قرمزی افتاد که روی شاخه های ذرت نشسته بود و با منقار بازش آوازی می خوند.. بالهای سیاه و قرمز پرنده به نظر لیلی واقعا زیبا بود..

کمی جلوتر مادربزرگ وارد یک جاده فرعی کوچکتر شد و گفت:” فقط یه کم دیگه مونده تا برسیم ..” لیلی گرسنه اش بود، یک مشت کرن فلکس رو توی دهانش ریخت و شروع به جویدن کرد . اون شیشه رو پایین کشید تا شاید بتونه چهارمی رو پیدا بکنه .. هوای خنک و تازه وارد ماشین شد.. اونها از روی یک پل که روی یک رودخونه قرار داشت رد شدند.. مادربزرگ گفت:” چهارمی رو من میگم .. صدای شر شر آب رودخونه .. قشنگ نیست؟” لیلی با دقت به صدای حرکت آب گوش داد .. واقعا قشنگ بود.

لیلی در حال چرت زدن بود که مادربزرگ گفت:” لیلی ! اون کلبه چوبی قدیمی رو ببین ..” لیلی از زیر چشم به کلبه چوبی قدیمی نگاهی کرد و گفت:” ولی اون قشنگ نیست .. اون حساب نمیشه !” مادربزرگ گفت:” زیبایی فقط توی چیزی که میبینیم نیست لیلی.. مهمه که با چه احساسی به اون چیز نگاه می کنیم و نگاهمون چطوری باشه !  اون کلبه قدیمی به نظر من زیبایی خودش رو داره.. پس این هم حسابه و میشه 5 تا ..”

کمی جلوتر مادربزرگ ایستاد تا پیاده بشن و هوایی بخورن! همینطور که مادربزرگ بدنش رو کش و قوسی میداد تا خستگی در کنه لیلی ششمین چیز رو هم پیدا کرد. اون کنار خاک هایی که در اثر بارون خیس شده بودند نشست و در حالیکه بینیش رو می مالید گفت:” بوی گل میاد !” مادربزرگ چشمهاش رو بست و به آرومی سرش رو تکون داد و گفت:” اوووم درسته .. خاک خیس خورده ! چه بوی خوبی ..”

لیلی نفس عمیقی کشید و  گفت:” بوی گل خیلی لذت بخشه ..”

لیلی و مادربزرگ دوباره سوار ماشین شدند و راه افتادند. لیلی دوست داشت هر چه زودتر به خونه برسند. اون از نشستن توی ماشین خسته شده بود و صدای قار و قور شکمش هم دوباره بلند شده بود. مادربزرگ با خنده گفت :” هنوز 4 تا چیز مونده که پیدا کنیم..”

هفتمی و هشتمی خیلی زود پیدا شدند. یک ابر سفید زیبا توی آسمون که به شکل یک قو بود  و یک گوساله کوچولوی قهوه ای که کنار حصارها ایستاده بود و علف می خورد..

کمی جلوتر اونها به سمت جاده کوچکی پیچیدند .. این آخرین جاده بود که به خونه جدید می رسید. ناگهان ابرها تمام آسمان رو پر کردند و آسمان تاریک شد.. زمین غرشی کرد و جرقه های درخشان توی آسمان ظاهر شدند. در کمتر از چند ثانیه رعد و برق های نقره ای کل آسمان رو پر کرده بود.

لیلی با هیجان فریاد زد :” این هم نهمی ! ”

باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و طوفان درست شد.. لیلی با نگرانی به مادربزرگ نگاه می کرد. مادربزرگ گفت :” نگران نباش نزدیک خونه ایم ..” یه کم جلوتر مادربزرگ ترمز کرد و جلوی یک مزرعه پارک کرد.

مادربزرگ گفت:” رسیدیم..” لیلی روی صندلی تکونی خورد و گفت:” ولی هنوز دهمی مونده !”  مادربزرگ سرش رو تکون داد و گفت:” ولی دهمی آسونه ..” لیلی از ماشین پیاده شد. مادربزرگ چترش رو باز کرد و کنار لیلی اومد و در حالیکه اون رو در آغوش می گرفت گفت:” دهمی خودمون هستیم.. ” لیلی مادربزرگ رو محکم بغل کرد.. اون درست می گفت عشق و دوست داشتن بین اونها ساده ترین و زیباترین چیز بود.. لیلی گفت:” این بازی رو خیلی دوست داشتم ..”

مادربزرگ گفت:” همونطور که دیدی پیدا کردن این 10 تا چیز میتونه هم آسون باشه و هم سخت.. اگر یاد بگیری در هر جایی که هستی دنبال زیبایی ها بگردی کم کم این کار برات آسون و آسونتر میشه .. اونوقت یه روزی میشه که  چشمهات فقط می تونه زیبایی ها رو ببینه ..”

لیلی خندید و همینطور که وارد خونه جدید می شدند به حرفهای مادربزرگ فکر کرد..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

98 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      دوست عزیز وولکی خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
      با توجه به این که تولید محتوا و قصه های جدید برای کودکان نازنین شما برای ما از اهمیت بالایی برخوردار است و رعایت حق کپی رایت تولید کنندگان قصه ها وجود داشت، برای تامین هزینه های تولید محتوا، ما در اپلیکیشن وولک پایین ترین نرخ هزینه اشتراک رو برای شما در نظر گرفتیم تا شما عزیزان بتونید از امکانات ما در اپلیکیشن، نهایت استفاده رو داشته باشید.
      اپلیکیشن وولک هر روز با قصه های صوتی جدید و قصه های وولک با شما عزیزان همراه هست.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      کاملا درست میگین، توضیح و آموزش نحوه کار مولد های برق برای بچه ها در این سن کمی سخت هست، و ما به همین دلیل آسیاب بادی رو در این قصه جایگزین کردیم
      ممنون که نظرات خودتون رو با ما به اشتراک میگذارید

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از پیشنهادت پسر قشنگم
      میتونی قصه های مجموعه ای اژدها رو در اپلیکیشن وولک دنبال کنی

      پاسخ
  1. کیان
    کیان می گوید:

    سلام ووولک عزیز من و گل پسرم آقا کیان هر شب قصه های شما را گوش میدیم . ممنون از قصه های زیباتون

    پاسخ
  2. کمالی
    کمالی می گوید:

    قصه هاتون عالیه وبا اهنگ بسیار دلنشینی آغاز وپایان داره.دخترم هرشب گوش میده وبعد می خوابه

    پاسخ
  3. ترنم ونویان حسینی
    ترنم ونویان حسینی می گوید:

    خیلی عالی بود میشه گفت تقریبا بچه هام هرشب باقصه های ولک میخوابن حتی اگه تکراری باشن تشکر میکنم 🥰

    پاسخ
      • 💖طرف دار دواتیشه شهرزاد چراغی💖
        💖طرف دار دواتیشه شهرزاد چراغی💖 می گوید:

        خاله صدف ترخدا به پیغام های من هم جواب بدید😢😢😢😢😢😢😢😢😔😔😔😔😢😢😢😔😔😥😥😥😥😥😿😿😿😿😔😔😣😣😣😔☹️☹️🙁😩😩🥺🥺🥺😢😢😭😭😭😭😫😫😫😫😫😫😫😖😟😟😕😕😕😟😔😔☹️☹️😔😞😒

        پاسخ
  4. نفس
    نفس می گوید:

    ببخشید اون قصه های تصویری که قبلا می گذاشتید را من بیشتر دوست داشتم حتی این ها در اپلیکیشن هم نیست😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      این قصه بخاطر این که بچه ها هم بتونن مشارکت داشته باشند و با تمرکز قصه رو دنبال کنند، به صورت تصویری برای شما آماده شده

      پاسخ
  5. مهلا
    مهلا می گوید:

    🩷🩷❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😍😍😍😍😍🩵🩵🤎🤎🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵💛💛💛🥰💛😙😙😙😙😚

    پاسخ
  6. رادین طلا
    رادین طلا می گوید:

    واقعا لذت میبرم از این همه قصه های قشنگ و دوست داشتنی خیلی ممنونم ازتون خاله صدف نارنین

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *