4.3/5 - (106 امتیاز)

 

 

 

لنا اون روز توی مدرسه روز خوبی رو نگذرونده بود.. هیچ چیز اونجوری که لنا دلش می خواست پیش نرفته بود. توی کلاس نقاشی نتونسته بود نقاشی مورد علاقش رو بکشه .. توی کلاس ورزش نتونسته بود به خوبی توپ رو پرتاب کنه و از همه مهم تر با دوست صمیمی اش آنا هم بحث کرده بود و با ناراحتی از هم جدا شده بودند و به خونه اومده بود..

حالا موقع خواب بود و فکر کردن به اتفاقهای اون روز اجاره نمی داد که لنا به راحتی خوابش ببره.. اون روی تخت دراز کشیده بود و از پنجره به آسمون تاریک شب خیره شده بود..  لبخند لنا درست مثل یک ماه خمیده روی صورتش آویزون شده بود ..

 

ناگهان در بین آسمون تاریک شب چشم لنا به نوری افتاد. لنا به جلوی پنجره رفت تا بفهمه این نور از کجاست!

بله اون یک ستاره بود .. اولین ستاره ای که اون شب توی آسمون پیدا شده بود .

انگار اون اولین نور امیدبخشی بود که لنا اون روز دیده بود.. یه اتفاق خوشحال کننده بعد از یک روز سخت و خسته کننده.. لنا با دیدن ستاره چشمهاش رو بست و خواست که آروزویی بکنه!

قبل از اینکه لنا خوابش ببره آخرین نگاهش رو به ستاره انداخت.

شگفت انگیز بود. لنا احساس کرد که ستاره پرنورتر و درخشانتر شده.. لنا روی تخت نشست و با دقت به ستاره خیره شد. ستاره به لنا چشمک میزد و رفته رفته پرنور تر و بزرگتر می شد.

لنا به کنار پنجره اومد و با تعجب به ستاره خیره شد. اون مدام بزرگتر و پرنور تر و البته نزدیک تر می شد، بله ! انگار که ستاره داشت به طرف لنا می اومد..

لنا در حال فکر کردن بود که ناگهان ستاره درخشان وارد اتاق لنا شد..

باور کردنی نبود. درست مثل یک رویای واقعی بود. ستاره درست جلوی لنا ایستاده بود و به هم خیره شده بودند. شاید این همون آروزی لنا بود که برآورده شده بود!

 

لنا سرش رو به این طرف و اون طرف حرکت داد. ستاره هم دقیقا همین کار رو کرد..

لنا خودش رو تکون داد، ستاره هم خودش رو تکون داد.

لنا بالا و پایین پرید ستاره هم بالا و پایین پرید..

لنا لبخند زد ستاره هم لبخند زد..

انگار که لنا جلوی آینه ایستاده بود. چون ستاره دقیقا همون کارهای لنا رو تکرار می کرد.. لنا یه کم فکر کرد بعد با خودش گفت: انگار منم یه ستاره ام.. بعد بلند داد زد:” هوراااا من یه ستاره ام، من یه ستاره ام..”

لنا احساس کرد مثل یک ستاره واقعی درخشان، پرنور شده .. اون به همراه ستاره دور اتاق چرخید و رقصید .. اتاق پر از نور و  زرق و برق شده بود..

بعد از کلی چرخیدن و خندیدن ستاره و لنا همدیگه رو بغل کردند . بعد ستاره از پنجره بیرون رفت و مثل یک فشفشه به سرعت به طرف آسمون رفت. لنا از پشت پنجره ستاره رو نگاه کرد .. درست مثل یک ستاره دنباله دار در اعماق آسمون ناپدید شد. لنا در حالیکه لبخند به لب داشت به تختش برگشت و خیلی زود خوابش برد..

وقتی که صبح شد و لنا از خواب بیدار شد احساس عجیب و شگفت انگیزی داشت.. اون نمیدونست چیزهایی که دیشب دیده خواب بوده یا یک رویای واقعی! ولی هر چه که بود در لنا احساس خوشحالی و هیجان بینظیری بوجود اومده بود.. ستاره از نور درخشان خودش به لنا هدیه داده بود و اون نور تبدیل به احساس خوب در لنا شده بود.

لنا احساس می کرد مثل ستاره ها شده و باید مثل ستاره ها در هر حالتی پرنور و درخشان باشه.. اون دلش می خواست همه کارهاش رو به خوبی انجام بده.

درست مثل ستاره ها که حتی توی آسمون تاریک هم همیشه میدرخشند و از خودشون نور میدن..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

68 پاسخ
  1. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    عالی❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🇮🇷

    پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خاله صدف جون حالت خوبه؟؟
    واقعا قصه قشنگ و آموزنده ای بود😊😊
    ببخشید به دلیل قطع شدن اینترنت نتوانستم قصه های قشنگ شما رو بخونم
    تا اینکه…
    برنامه وولک رو پیدا کردم من واقعا خیلی خوشحالم
    دوستان وولک عزیزم خیلی دوستون دارم و دلم براتون تنگ شپده بود
    خاله صدف خیلی دلتنگت بودم و خیلی دوستون دارم

    سلام لنا جان تولدت مبارک عزیزم
    شاید این قصه هدیه ای از طرف خاله صدف به شما بود لنای عزیز.

    پاسخ
  3. کارن
    کارن می گوید:

    🫠🤍💪🏻⭐️🌟💫🌈🍌🍎🫔🌭🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🌈🌈🌈🌈🌈💕💕💕💕💕💕🫶🏼💕🫶🏼🫶🏼🫶🏼💕🙏🏻⭐️❤️❤️❤️❤️🇮🇷

    پاسخ
  4. نیلا
    نیلا می گوید:

    چرا دیگه قصه نمیزارید چند شبه داریم قصه های تکراری ببینیم
    انقدر قصه هاتون خوبه که وقتی دوستم میان خونمون کلی قصه های شمارو گوش میدیم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که همراهمون هستی نیلای عزیزم
      قصه های جدید هم سعی میکنیم بیشتر بذاریم دوست خوبم، ممنونم از نظرت

      پاسخ
  5. 500 161🐼🐼پ🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55
    500 161🐼🐼پ🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55 می گوید:

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️💖💖💖💖💗💗💕💕😘

    پاسخ
  6. امیرعلی شش ساله
    امیرعلی شش ساله می گوید:

    سلام من امیرعلی هستم کلاس اولیم امروز تو مدرسه روز بدی داشتم ولی با شنیدن این قصه ی زیبا الان خیلی حال وهوام عوض شده ممنونم ازت وولک جان برای این قصه ی قشنگ که برامون تعریف کردی

    پاسخ
  7. روژینا
    روژینا می گوید:

    هر کسی این داستان رو نوشته آیا این اتفاق برای خودش تا حالا افتاده است ؟ولی من از این داستان خوشم آمد

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *