کم کم تابستان گرم از راه می رسید و بچه های قصه ما که اسمشون بود جیم ، آنی و رز به تعطیلات تابستانی نزدیک می شدند. اونها همیشه تابستانها به خونه مادربزرگ که در روستای سرسبزی زندگی می کرد می رفتند و کلی بهشون خوش می گذشت.
بالاخره آخرین روز مدرسه از راه رسید و وقتی بچه ها به خونه برگشتند خوشحال و هیجان زده به مامان گفتند:” مامان بالاخره تعطیل شدیم.. کی میریم خونه مادربزرگ؟”
مامان خندید و گفت:” می تونیم فردا صبح به طرف روستا حرکت کنیم .. ولی باید یک قولی بهم بدید” بچه ها گفتند:” چه قولی؟” مامان گفت:” باید بهم قول بدید که مادربزرگ رو اذیت نکنید، به حرفهاش گوش بدید و با بقیه بچه های روستا هم به خوبی رفتار کنید”

آخه راستش جیم و آنی و رز گاهی وقتها کارهایی می کردند که موجب ناراحتی دوستهاشون میشد. مثلا گاهی اوقات اونها با هم بازی می کردند ودوستهاشون رو توی بازی هاشون راه نمی دادند، یا مثلا با حرفهاشون موجب ناراحتی دوستهاشون میشدند و خودشون می خندیدند..

بچه ها سریع قبول کردند و گفتند:” باشه مامان قول میدیم ..” اون روز بچه ها با ذوق و شوق وسایلشون رو جمع کردند و صبح روز بعد همگی به سمت روستا راه افتادند.
وقتی به روستا رسیدند بچه ها با دیدن مادربزرگ خیلی خوشحال شدند و با علاقه اون رو در آغوش گرفتند.
مامان بزرگ خیلی مهربون و دانا بود . اون میدونست که بچه ها بعضی وقتها با شیطنت ها و کارهاشون باعث اذیت و ناراحتی بچه های دیگه و همسایه ها میشن، به خاطر همین فکر کرده بود و یک برنامه تابستونی هیجان انگیز برای بچه ها آماده کرده بود..
بچه ها که انگار حرفهای مامان و قولی که داده بودند رو فراموش کرده بودند به محض رسیدن به طرف حیاط رفتند و شروع به دویدن دنبال مرغ و خروس ها کردند. جیم پر مرغ ها رو می کشید و با قدقد مرغها هر سه می خندیدند. مادربزرگ از پنجره نگاهی به بچه ها انداخت و گفت:” بچه ها زود بیایید که می خوام براتون از برنامه های تابستانی بگم ..” بچه ها با تعجب گفتند:” چه برنامه ای؟” مادربزرگ لبخندی زد و گفت:” قراره توی روستا یک مسابقه بزرگ تابستانی برگزار کنیم ..” فردا صبح همه چیز رو به شما و بقیه بچه ها می گم ..
جیم با صدای بلند گفت:” از همین حالا معلومه که من برنده مسابقه ام” رز اخمهاش رو تو هم کرد و گفت:” نخیر من برندم ..” مادربزرگ گفت:” از الان هیچ چیزی معاوم نیست هر کسی که بیشتر تلاش کنه برنده خواهد بود..”
صبح روز بعد همه بچه های روستا نزدیک خونه مادربزرگ جمع شدند مادربزرگ گفت:” امسال یک مسابقه تابستانی خواهیم داشت که 3 تا بخش داره . یک بخش نقاشی که باید یک نقاشی جالب از روستا بکشید، یک بخش مسابقه دو که باید یک مسیری رو تا رودخانه بدوید و یک بخش هم مسابقه کتابخوانی که باید یک کتاب رو بخونید و به سوالات کتاب جواب بدید. از همین امروز یک هفته وقت دارید تا خودتون رو برای مسابقه آماده کنید و کتابی که بهتون میدم رو بخونید تا در روز مسابقه به سوالاتش جواب بدید. جایزه مسابقه تابستانی هم یک دوچرخه خواهد بود”
بچه ها با شنیدن حرفهای مادربزگ خیلی هیجان زده شدند و شروع به حرف زدن و سوال پرسیدن کردند. جیم و آنی و رز هم با خنده گفتند:” اینها که کاری نداره ما خیلی راحت برنده مسابقه میشیم و دوچرخه برای ما میشه ..”
مادربزرگ به همه بچه ها کتابی رو داد تا اون رو بخونند و بتونند در روز مسابقه به سوالات اون جواب بدن ..
از صبح روز بعد همه بچه های روستا به زمین بازی روستا می اومدند و مشغول کتاب خوندن و تمرین نقاشی و دویدن می شدند. جیم و آنی و رز از اونجایی که صبح ها دیر از خواب بیدار میشدند آخرین نفری بودند که به زمین بازی می اومدند. جیم تمام مدت مشغول بازیگوشی و اذیت کردن بچه های دیگه بود. کتاب اونها رو برمیداشت و بهشون نمی داد و می خندید یا موقع دویدن لباسشون رو می گرفت تا خودش جلوتر باشه… بچه های روستا از دست کارهای جیم واقعا خسته و کلافه شده بودند.
بالاخره یک هفته گذشت و روز مسابقه تابستانی رسید. ساعت 8 صبح مسابقه شروع شد. همه بچه ها در یک صف کنار هم ایستادند و با اعلام مادربزرگ مسابقه دو شروع شد. همه بچه ها با ذوق و هیجان مسیر مسابقه رو می دویدند تا به رودخانه برسند. جیم و رز و آنی مثل همیشه چون تا دیروقت بیدار بودند و صبح با خستگی از خواب بیدار شده بودند به اندازه کافی انرژی نداشتند و آخرین نفراتی بودند که به رودخانه رسیدند. بخش بعدی مسابقه نقاشی بود. بچه هایی که از قبل تمرین کرده بودند سریع نقاشی هاشون رو از روستا کشیدند و به مادربزرگ دادند اما جیم تازه مشغول فکر کردن بود که چه چیزی رو بکشه و بالاخره بعد از کلی فکر کردن تونست نقاشیش رو کامل کنه و به مادربزرگ بده ..

آخرین قسمت مسابقه کتابخوانی بود. بچه ها باید به سوالاتی که مادربزرگ از کتاب می پرسید جواب می دادند. اما جیم و آنی و رز اصلا اون کتاب رو نخونده بودند برای همین نتونستند به خوبی سوالات مادربزرگ رو جواب بدن .. وقتی جیم بعضی از سوالات مادربزرگ رو شانسی جواب می داد بقیه بچه ها به جوابهای جیم می خندیدند و جیم خیلی ناراحت می شد.
بالاخره مسابقه تموم شد و جایزه مسابقه که یک دوچرخه بود به یکی از بچه های روستا که همه بخش ها رو به خوبی انجام داده بود داده شد. جیم که باور نمی کرد توی مسابقه برنده نشده خیلی ناراحت شد و با ناراحتی به خونه مادربزرگ برگشت و شروع به گریه کرد.
مامان جیم رو بغل کرد و علت ناراحتیش رو پرسید. جیم در حالیکه اشکهاش رو پاک می کرد گفت:” جایزه مسابقه مادربزرگ به من نرسید .. تازه توی مسابقه کتابخوانی بچه ها به من خندیدند و من خیلی ناراحت شدم.. نقاشیم رو هم مسخره کردند..”
مامان جیم رو نوازش کرد و گفت:” عزیزم میدونم که چون بچه ها به تو خندیدند و تو رو مسخره کردند خیلی ناراحتی و احساس بدی رو تجربه کردی.. اما همه بچه هایی که تو قبلا اذیتشون کردی یا بهشون خندیدی هم همین احساس رو تجربه کردند و حتما خیلی ناراحت شدند. کار تو و کار اونها کار خوبی نبوده .. حالا بگو ببینم آیا تو خودت رو برای مسابقه آماده کرده بودی و به اندازه کافی تلاش کرده بودی؟”
جیم سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت :” نه .. من فکر می کردم بدون تمرین کردن هم برنده مسابقه می شم..” مامان لبخندی زد و گفت:” اشکالی نداره پسرم .. این یک تجربه برای تو بود و حالا فهمیدی که بدون تلاش کردن نمیشه به چیزی که می خوای برسی ..” همون موقع مادربزرگ و بقیه بچه ها هم به خونه رسیدند.
بچه ها اومده بودند تا از جیم به خاطر اینکه ناراحتش کرده بودند عذرخواهی کنند. جیم هم که حالا آروم شده بود به خاطر کارهای قبلش از اونها عذر خواهی کرد و گفت که دیگه اون کارها رو تکرار نمی کنه .. مادربزرگ با مهربونی جیم رو بغل کرد و گفت:” نگران نباش یک مسابقه تابستانی دیگه هم براتون در نظر گرفتم .. مطمینم این دفعه تلاش می کنی و برنده مسابقه میشی ..”

جیم از خوشحالی هورایی کشید و مادربزرگ رو بوسید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی بود 🥳😍❤️
ممنونم دوست خوبم
❤🧡💛💚💙💜
تشکر از قلب های رنگی و خوشگل عزیزم
عالی بود
ممنونم دوست خوبم
عالی است واقعا ازتون ممنونم بابت زحمتاتون
تشکر از شما برای همراهیتون با سایت وولک
مثل همیشه عالی من قصه های شما را هر روز نگاه میکنم و خیلی قصه های شما را دوست دارم
خوشحالم که با ما همراهی غزل حان
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
ممنونم همراه همیشگی و عزیز وولک
خوب بود❤️
تشکر مبینا عزیزم
واقعا ممنونم بخاطر آپدیت داستانهای زیباتون
اگر یکم پرمحتواتر باشن و آموزنده تر خیلی خیلی عالی میشه
حتما عزیزم تلاشمون رو برای هرچه بهتر شدن قصه ها انجام میدیم
خیلی قشنگ بود ممنون
تشکر از نظرت دوست خوبم
قصه خیلی قشنگی بود 😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩😊😊😊😊😊💕💕💕💕💕
ممنونم از نظرت دریا جان
خیلی قشنگ بود ممنون❤
ممنون از نظرت دوست خوبم
ممنون
تشکر از نظرت دوست خوبم
عالی بود 😘😍😘😍😘😍😘😍😘
ممنون دوست وولک
عالی بود
ممنون از نظرت دوست خوبم
خیلی خوب بود 🙂🙂
تشکر دوست خوبم
💗💗💖💖💖💖
ممنون دوست من
عالی ❣
ممنون نیکی عزیزم
عکس رو بیشتر کنید
حتما دوستای خوبم
من ۱۶ بار این قصه را گوش دادم
واقعا قشنگ است ممنونم بابت این
همه قصه🦄🦋🌈💫😘💎❤
سلام دوست خوبم خیلی خوشحالم که قصه هارو دوست داری
ما تابستان معلم ورزشمان می خواهد مسابقه بزارد ممنون از قصه ی قشنگتون
😘😘😘😘😘😘😘😘😘😇😇😇😇
چه عالی، سعی کن حتما برنده بشی عزیزم
عالی بود خاله
ممنونم از نظرت ترکان جان
😊😊😊😊😊😊🙏🙏🙏🙏💛💙💜💚❤️💎🌈🍀🌸🌸🐭🐱🐶🐸🐰🐹
دوست داشتم
خیلی خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
خیلی خوب بود😍😺
خوشحالم که دوست داشتین بچه ها
سلام خاله صدف جون شب بخیر
عالللی بود،متو0۱جه شدم که باید چیزی که معلم یا بزرگترا می گویند انجام بدیم.
مثل سوالات علوم یا هدیه، بید بخونیمشون. ازطرف الای خانوم ۹ساله از پرند.
سلام دوست قشنگم
آفرین به تو عزیزم
ممنونم از نظرت
عااااااااااااااااااااااااااااالی بود 😍😍
ممنونم دوست خوبم
خیلی دوست داشتم خیلی خوب بود ممنون از شما عالی و قشنگ بود مرسی از همه چی
خیلی ممنونم از نظرت رادین جان
خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
ممنون خاله صدف،قصه خوبی بود🥰😍🤩😘😘🥰🌹💐💐💐😛❤️❤️♥️♥️♥️
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالییییییییی
ممنونم از نظرت عزیزم
سلام ممنون از قصه زیبا من و خواهرم کلی کیف کردیم
سلام دوست خوبم، چه عالی
من وقتی این قصه را شنیدم عاشقش شدم خاله صدف
من عاشق قصه های شما هستم😍
خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری دوست عزیزم
بسیارعالی بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی ممنونم ازتون بابت قصه های قشنگتان ❤️❤️💙💓💞💕♥️
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی قشنگ ممنونم❤️♥️❤️♥️❤️♥️❤️♥️❤️❤️💙💙💙💙💙
خواهش میکنم دوست خوبم
فقلاده بود خاله صدف،،،مرسی
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰ پوف
عععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععلللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییی بببببببببوووووووووودددددد
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود😍❤️💝🤍♥️💟🌼🍂🍁🍄🌾
خیلی عالی بود 👌🤩ولی لطفا آهنگ قبل قصه رو حذف کنید.با تشکر❤️🙏🏼
عالی بود ❤️🥰💗
✅✅✅✅✅✅✅✅ممنون صدف خالقی
عالی بود
🌺🌺🌺
عاشقشم
💜💜
الی است مم نون
💓💗💝
عالی عالی عالی و آلی 😁😁😍😍😍🤩🤩🤩🤓💝💝💝💝
خیلی عالی بود من مولیان ۷ ساله از زنجان هستم🦊
ممنونم مولیان عزیز