یکی بود یکی نبود توی یک دهکده سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولو به اسم مایا با مامان و باباش زندگی میکرد ،دهکده ای که مایا توش زندگی میکرد نزدیک یه دریاچه خیلی زیبا و بزرگ بود، اون خیلی لاک پشت زرنگ و سخت کوشی بود ، مایا هیچ روزی تو مدرسه غایب نبوده بچه ها ولی اون همیشه دیر میرسید به مدرسه چون مدرسه شون از خونشون خیلی فاصله داشت و دور بود، همه مایا رو به اینکه هر روز دیر میرسه به مدرسه میشناختن و مایا اصلا از این موضوع خوشحال و راضی نبود. یه روز مایا به مامانش گفت : “مادر ، لطفاً یک دوچرخه برای من بخر! اگر دوچرخه داشته باشم می توانم سریعتر از خرگوش به مدرسه برسم، حتی میتونم تو امتحانا هم نمره خوبی بگیرم”.
مادر مایا گفت: “باشه عزیزم ، من روز تولدت یه دوچرخه برات میخرم، اما تو میدونی از کجا میتونم یه دوچرخه برای لاک پشت کوچولوم بخرم؟”
مایا یهو یادش اومد که آدمهارو دیده که سوار بر دوچرخشون به سرعت یه پرنده حرکت میکنن ولی هر چی فکر کرد یادش نیومد که دوچرخه ای دیده باشه که برای یک لاک پشت ساخته شده باشه. بعد مایا گفت :” من فردا از دوستام تو مدرسه سوال میکنم و بهت میگم مامان”
مایا خیلی دوست داشت که قبل از دوستاش برسه به مدرسه ولی پاهاش کوچیک بودن و اون نمیتونست خیلی سریع راه بره، ولی موضوع فقط این نبود که مایا چقدر میتونه تند اه بره، موضوع این بود که اون همیشه به کلاس زبان انگلیسی دیر میرسد و به خاطر همین تو درس زبان نمره خوبی نگرفته بود.
خلاصه اون روز هم مثل روزای دیگه مایا دیر رسید به مدرسه و وقتی در کلاس رو باز کرد از معلمش اجازه گرفت که میتونه بیاد تو کلاس یا نه، معلم زبان که از دیر اومدن مایا ناراحت شده بود و اخم کرده بود بهش اجازه داد که بیاد و بره سر جاش بشینه. کلاس که تموم شد معلم زبان مایارو صدا زد که بره پیشش ، اون به مایا گفت :” مایا تو همیشه دیر میرسی، دیروز دیر اومدی امروز هم دیر اومدی ،اگر نتونی به موقع و سر وقت خودت رو به مدرسه و کلاس زبان برسونی دیگه اجازه نداری بیای تو کلاسو به درس گوش بدی، فهمیدی عزیزم؟”
مایا کوچولو که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت :” اما من ازروی تنبلی دیر نمیکنم، خونه ما اون طرف دریاچه ست و از مدرسه خیلی دوره ، به خاطر همینهر چی تلاش میکنم که به موقع به مدرسه برسم باز هم نمیتونم، چی کار کنم خانم معلم؟ پاهای من کوچیکن ، من خیلی دلم میخواد که به موقع به مدرسه برسم و درسامو خوب خوب بخونم”
همین موقع بود که هم کلاسی های مایا شروع کردن به خندیدن ولی خانم معلم به اونا گفت که این کارشون اصلا درست نیست و باید ساکت باشن، بعد رو کرد به مایا و بهش گفت :” تو درست میگی مایا ، حق با تو ، ولی وقتی دیر میرسی نظم و ترتیب کلاس درس رو به هم میزنی و حواس هم کلاسی هاتو پرت میکنی، اجازه بده راجع به این موضوع با مدیر مدرسه صحبت کنیم”
مایا گفت :”خواهش میکنم این کار رو نکنین ، مامانم بهم قول داده که برای روز تولدم یه دونه دوچرخه برام بخره ، اون طوری دیگه من میتونم به موقع به مدرسه برسم”
گربه از مایا پرسید:” اما تولدت کی هست مایا؟”
اما بچه ها مایا نمیدونست روز تولدش کیه به خاطر همین نمیدونست چه جوابی باید به هم کلاسیش بده ، خانم معلم به سمت تقویم روی دیوار رفت و گفت :” مایا تولد تو فرداست”
مایا با خوشحالی گفت :” واقعا فردا تولدمه خانم معلم؟ شاید مامانم فراموش کرده باشه”
بعد مایا رو کرد به همکلاسی هاشو گفت :” اما مامانم نمیدونه که از کجا میتونه یه دوچرخه برای یه لاک پشت بخره ، کسی از شما میدونه؟”
حتی خانم معلم هم نمیدونست که از کجا باید یه دوچرخه برای یک لاک پشت خرید ،اون گفت :” مایا از اونجایی که تولد تو فرداست ما سعی میکنیم جایی رو که بشه ازش یه دوچرخه برای تو خرید پیدا کنیم ، اونوقت به خونه شما میایم و به مادرت میگیم. یادت باشه که فردا از ما با اون شیرینی های خوشمزه ای که درست میکنین پذیرایی کنی، باشه؟”
مایا از این فکر خانم معلم خیلی خوشحال و شاد شده بود بچه ها،اون میخواست هر چی سریع تر به خونه بره، اون نمیتونست تا فردا منتظر بمونه و میخواست هر چی زودتر خبر اومدن هم کلاسی هاشو به مامانش بده. مایا وقتی به خونه رسید به مامانش گفت :” مامان فردا روز تولد منه، تمام هم کلاسی هام به خونه ما میان” مامان مایا تو آشپزخونه در حال درست کردن شیرینی های خوشمزه بود. مامان مایا که برای بغل کردن و بوسیدن اون از خونه اومد بیرون بهش گفت :” البته که من تولد تو رو یادمه اما به نظر میرسه که دخترم خودش تولدش رو یادش رفته بوده”
بعد مایا با خوشحالی گفت :” پس شما باید قبلا دوچرخه منو خریده باشین”
مامان مایا با ناراحتی نشست ، اون گفت :” من از هر کسی که میشناختم پرسیدم که از کجا میتونم یه دوچرخه لاک پشتی برای دخترم بخرم ولی هیچکس نمیدونست، من نمیدونم از کجا باید اون دوچرخه رو پیدا کنم، اما من تمام تلاش و سعی ام رو میکنم تا اون دوچرخه رو برات پیدا کنم و بخرم ، ما یه روز اونو پیدا میکنیم”
اما مایا اصلا ناراحت وغمگین نبود.” معلمم گفته که به ما کمک میکنه،نگران نباش مامان”
بعد مایا و مامانش کلی شیرینی های خوشمزه برای فردا آماده کردن و پختن.
روز بعد صبح که شد مامان مایا براش روز تولد شاد و خوبی رو آرزو کرد ،بعدش مایا به دریاچه رفت و حمام کرد.
مایا تو دریاچه اردکارو دید که داشتن آب تنی میکردن، اونها هم برای مایا آرزوی روز تولد شاد و قشنگی رو داشتن، یه دونه از اردکا یه صدف خیلی براق و درخشان به مایا هدیه داد، مایا از اردک تشکر کرد ودر مورد دوچرخه باهاشون حرف زد ، اردکا شگفت زده و متعجب شدن، اونا پرسیدن:” آیا تو واقعا میتونی یه دوچرخه لاک پشتی پیدا کنی؟”
هم کلاسی ها و معلم مایا درست زمانی که اون از دریاچه برگشت از راه رسیدن، ” تولدت مبارک مایا” اونا شروع کردن به آواز خوندن و دست زدن.
مادر مایابه مایا و دوستاش کلی غذا و خوراکی های خوشمزه داد تا بخورن ، ولی قبل از اینکه اونا شروع کنن به خوردن خوراکی ها خانم معلم گفت :” میشه ما اول کادو تولد مایا رو بهش بدیم؟”
هم کلاسی های مایا بسته ای روکه با ربان قرمز تزئین شده بود به مایا دادن، مایا متعجب شده بود که چی میتونه داخل اون بسته باشه؟ اون پیش خودش فکر کرد :” شاید این یه جعبه پر از شیرینی یا اسباب بازی باشه”
در همون لحظه معلم مایا گفت :” ما تمام دهکده رو برای پیدا کردن دوچرخه لاک پشتی گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم تا اینکه این چیزی بود که ما دیدیم”
مایا بسته رو باز کرد. توی جعبه چیزی بود که مایا اصلا فکرش رو هم نمیکرد. توی اون دو جفت کفش چرخدار بودن بچه ها، هم کلاسی های مایا با خوشحالی بهش گفتن :” تو میتونی اینارو بپوشی و به موقع به مدرسه بیای ”
چشمای مایا از خوشحالی پر از اشک شد، اون گفت :” من از شما هم کلاسی های مهربون و معلم خوبم خیلی ممنونم، با این کفشهای چرخدار دیگه میتونم همیشه به موقع به مدرسه برسم و میتونم تو امتحانا نمره خیلی خوبی بگیرم”
همه برای مایا دست زدن، مادر مایا هم خیلی خوشحال بود،بعد همه شروع کردن به خوردن غذاها و شیرینی های خوشمزه ای که مایا به همراه مادرش آماده کرده بودن، در همین حال مایا کفش های چرخدار خودشو برداشت و شروع کرد به فکر و خیال کردن درباره فردا صبح.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
خیلی ممنون که قصه خوب و جذاب برای بچه ها
آماده می کنید۰ من و بردرم هرشب از قصه های زیبای شما لذت می بریم 🌸🍰🧡❤️
خوشحالیم از اینکه راضی بودین دوست مهربان
از قصهی به روز و هیجانانگیز شما خیلی متشکریم🌹🙏
ممنون از شما دوست مهربان
عالی
تشکر
سلام خانم خالقی ممنون از قصه خوبتون من خیلی قصه امشب دوست داشتم تشکر
خوشحالم که از قصه امشبمون هم راضی بودی زهراجان
این داستان ها خیلی زیبا هستند.
حتما برای بچه هاتون بخونید.
ممنونم از نظرت دوست عزیزم
مثل همیشه عالیی👏👏
ممنونم دوست خوبم