یکی بود یکی نبود. بردیا کوچولو دیگه بزرگ شده بود و باید به مهدکودک میرفت. مامان و بابای بردیا یک روز اون رو به مهدکودک زیبای شهر بردن و بردیا رو اونجا ثبت نام کردن. فردای اون روز مادر بردیا اون رو به مهدکودک برد و وقتی بردیا متوجه شد مادرش میخواد اون رو توی مهدکودک بذاره و بره خیلی ناراحت و نگران شده بود و چیزی نمونده بود که گریه کنه. همون موقع مهتاب خانم مربی که بسیار خوشرو و مهربون بود و خیلی بردیا رو دوست داشت به سمتش اومد و بعد از سلام و احوالپرسی با لبخند به بردیا گفت: «پسر قشنگم اسم من مهتاب جونه و من مربی این مهدکودک هستم. خیلی هم تو رو دوست دارم و دلم میخواد که همیشه توی این مهد ببینمت تا باهم بازی کنیم، شعر بخونیم و چیزهای قشنگ یاد بگیریم. من خیلی منتظرت بودم که بیای اینجا تا تو رو با یک عالمه بچهی مهربون و باهوش مثل خودت آشنا کنم. من و بچههای دیگه میتونیم دوستای خوبی برای تو باشیم و ساعتها با هم بازی کنیم و از اینکه در کنار همیم لذت ببریم. حالا میای با هم بریم داخل مهدکودک تا دوستای دیگهت رو بهت معرفی کنم؟» بردیا کوچولو که خیلی از مهتاب خانم مهربون خوشش اومده بود، فکری کرد و گفت: «من خیلی مامانم رو دوست دارم دلم میخواد اونم پیشم باشه تا اگه چیزی خواستم یا کاری داشتم بهش بگم.» مهتاب خانم گفت: «عزیز دلم مهدکودک فقط جای بچههاست چون برای بازی و شادی ساخته شده، مامان و باباها نمیتونن با بچهها به داخل مهدکودک بیان اما من به همراه مربیهای دیگه پیش شما هستیم تا مثل مامان و بابا هرچیزی که خواستید رو بهمون بگید.»
بردیا کوچولو نگاهی به مادرش کرد، مادر بردیا گفت: «پسر مهربونم دیدی بهت گفتم هیچ بچهای توی مهدکودک تنها نمیمونه و جای نگرانی نیست؟ مهتاب جون درست میگه. مربیها و معلمها همیشه حواسشون به بچهها هست و مادر دوم بچهها هستن. پس توی مهدکودک هر کاری داشتی به جای من به مهتاب جون بگو.» بردیا کوچولو خیالش راحتتر شد و چون خیلی دلش میخواست به داخل مهدکودک بره و بچهها رو ببینه و هر چه زودتر دوستهای جدید پیدا کنه حرف مامانش رو گوش کرد و اون رو بوسید و باهاش خداحافظی کرد. بعد به همراه مهتاب خانم مربی به داخل مهدکودک رفت و با دوستهای جدیدش که خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن آشنا شد. مهتاب خانم مربی خیلی بردیا رو دوست داشت و به اون هم مثل بچههای دیگه توجه میکرد و اگه بردیا چیزی میخواست یا کاری داشت براش انجام میداد. به این ترتیب بردیا دیگه از مهدکودک نترسید و اتفاقن خیلی هم مربیها و دوستهای جدیدش رو دوست داشت. و هر روزی که به مهدکودک میرفت خیالش راحت بود که مهتاب جون به همراه مربیهای دیگه پیشش هستن و میتونه هرکاری داره به اونا بگه. مهتاب خانم همیشه با بردیا و بچههای دیگه بازی میکرد، براشون قصههای قشنگ میخوند، شعرهای زیبا بهشون یاد میداد، کمکشون میکرد تا کاردستیهای قشنگ درست کنن و همیشه با حوصله باهاشون حرف میزد و به حرفهاشون گوش میداد.
بچههای گلم مربیگری خیلی شغل مهمیه و نیاز به صبر و حوصلهی زیادی داره. مربیها همیشه با ما مهربون هستن و هر کاری از دستشون بربیاد برای ما انجام میدن. اونها با مهر و محبت به ما چیزهای زیادی یاد میدن و همهی سوالات ما رو با حوصله جواب میدن تا ما هر روز داناتر بشیم و چیزهای جدیدتری یاد بگیریم. بچهها جونم مربیها فقط اونهایی نیستن که توی مهدکودک از ما مواظبت میکنن و برامون زحمت میکشن. بیشتر کلاسهایی که ما میریم رو مربیهای خوش ذوق اداره میکنن مثل کلاس موسیقی، کلاس نقاشی، کلاس زبان انگلیسی، مجسمه سازی، آبرنگ، حتی کلاسهای ورزشی مثل شنا، ژیمیناستیک، اسکیت، فوتبال و خیلی کلاسهای دیگه. مربی یعنی کسی که چیزهای زیادی بلده و همیشه دوست داره که اونها رو به ما هم یاد بده. پس باید قدر مربیهای باگذشت و دلسوزمون رو بدونیم و بهشون بگیم که بخاطر فداکاریهاشون خیلی دوستشون داریم
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی زیبا بود بچه های من خیلی دوستش داشتن
بسیار هم عالی! خیلی خوشحال شدم
عالی
تشکر
بسیار عالی
تشکر
عالی است
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیز