یکی بود یکی نبود. یک روز تابستانی که شایان کوچولو همراه پدرش علی آقای بنا به بیرون رفته بودن توی راه یک پرندهی کوچیک رو دیدن که روی زمین بود و به نظر میرسید که نمیتونه پرواز کنه. شایان جلوتر رفت و دید که پرندهی کوچولو چشمهاش رو بسته برای همین نگران شد و از پدرش پرسید: «چرا پرنده اینطور مریض احواله؟» علی آقای بنا نگاهی به پرنده کرد و متوجه شد که بالش زخمی شده. شایان کوچولو خیلی برای پرندهی بیچاره ناراحت شد برای همین از پدرش خواهش کرد که اجازه بده اون رو به خونه ببره تا ازش مراقبت کنه و وقتی که زخمش خوب شد آزادش کنه. علی آقای بنا قبول کرد ولی گفت: «اول باید اون رو پیش سینای دامپزشک ببریم تا زخمش رو معاینه کنه.» به این ترتیب اونها پرنده رو برداشتن و به مطب سینای دامپزشک رفتن. سینای دامپزشک بعد از معاینه گفت: «جای نگرانی نیست و این پرنده احتمالن از روی شاخهی درخت به زمین افتاده. من یک داروی تقویتی بهتون میدم هر روز مقداری از اون رو توی ظرف آب پرنده بریزید.»
سینا توصیه کرد که شایان کوچولو و پدرش به مغازهی سعید آقای عطار هم برن چون مقداری هم داروی گیاهی برای خوب شدن پرنده کوچولو لازمه. علی آقای بنا و شایان کوچولو از سینای دامپزشک داروی تقویتی رو گرفتن و باهاش خداحافظی کردن. بعد هم با پرنده به سمت عطاری رفتن. سعید آقای عطار وقتی که ماجرا رو شنید نگاهی به پرنده کرد و کمی روغن گیاهی داد برای اینکه شبها روی زخمش بزنن. بعد هم یک سنگ مخصوص داد که توی قفسش بذارن تا هر از گاهی به اون نوک بزنه چون این کار باعث قوی شدن نوک و پرهاش میشه. شایان کوچولو گفت: «اگه میشه کمی هم گندم بدین که توی ظرف غذاش بریزم.» سعید آقای عطار لبخندی زد و گفت: «پسر مهربونم پرندههای خیلی کوچولو مثل این نمیتونن گندم بخورن، اونها از ارزن به عنوان غذا استفاده میکنن.» بعد هم مقداری ازرن توی پلاستیک ریخت و به شایان کوچولو داد. علی آقای بنا و شایان کوچولو از سعید آقای عطار تشکر کردن و به همراه پرنده به خونه رفتن. شایان کوچولو هر روز مقداری از داروی تقویتی که سینای دامپزشک داده بود و همچنین داروها و خوراکیهای گیاهی که سعید آقای عطار داده بود رو طبق دستور به پرنده میداد. زخم پرنده کوچولو هم بعد از چند روز خوب خوب شد و شایان کوچولو به همراه پدرش علی آقای بنا اون رو بردن و توی یک باغ آزاد کردن. پرنده کوچولو هم با خوشحالی به آسمون پرکشید.
بچههای عزیزم عطاری شغلیه که احتیاج به دانش و مطالعه داره و عطارها همیشه کتابهای زیادی میخونن تا خواص موادی که به مردم میفروشن رو بدونن. بعضی از محصولات عطاری مثل گلاب و زعفران علاوه بر طعم خوشمزهای که دارن باعث سلامتی و شادابی ما میشن. ما میتونیم درمورد خواص خوراکیها از عطارها سوال بپرسیم. عطارها چیزهای غیرخوراکی که طبیعی هستن رو هم میفروشن مثل برگ اکالیپتوس که توی فصل زمستان برای درمان سرماخوردگی استفاده میشه. یا بذر گیاهان که میشه اونها رو کاشت و ازشون محصولات طبیعی برداشت کرد. یادمون باشه قدیمها که شهرها خیلی از هم دور بودن مردم عطارها رو به عنوان بزرگترین دکترها میشناختن و برای درمان بیماریهاشون پیش اونها میرفتن. هنوز هم بعضی از عطاریها کار طبابت رو انجام میدن و میتونن بعضی بیماریها رو درمان کنن. اگه عطارها نباشن که به ما نمک و چاشنی بدن غذاهای ما دیگه طعم و مزه نداره و تهیهی چیزهایی مثل شربتهای طبیعی که خیلی خوشمزه و دلچسبه برای ما سخت میشه. پس باید قدر همهی عطارها رو بدونیم و از اونها بخاطر کمکی که به ما میکنن سپاسگزار باشیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی قصه خوبی بود
ممنونم دوست مهربانم
ممنون ازتون ممنونم از شما
از شما ممنونم
عطاری خیلی کار باحال است،😍😊،قصه خیلی قشنگ بود و آموزنده بود مرسی دوستون دارم خدانگهدار
بله کاملا درسته!
بسیار هم عالی تشکر از شما!
عالی ولی بچه گونه من ۹ساله ستم
خیلی ممنونم که نظرتو گفتی ایرن عزیزم
لطفا قصه های جذاب تری بزارید
ایرن عزیز ممنون از نظر خوبت حتماا
مرسی
کارتون حرف نداره
ممنونم از لطفتون
قصه ی قشنگی بود و آموزنده با تشکر از قصه گوی محترم و سایت وولک
خیلی ممنونم از نظر خوب شما