4.3/5 - (218 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود. توی یک شهر شلوغ و پر جمعیت کنار یکی از کوچه های باریک دو تا سطل زباله بزرگ به رنگهای سبز و آبی قرار داشت. پاکبان های شهر هر روز کوچه ها و خیابان ها رو جارو می کردند و زباله ها رو جمع می کردند و داخل سطل های زباله می انداختند. بعد هم شب ها ماشین های بزرگ حمل زباله می اومدند و سطلها رو خالی می کردند و این قصه هر روز و هر روز تکرار می شد. سطل ها با هم دوست بودند و هر روز کلی با هم حرف می زدند. در مورد زباله هایی که داخلشون ریخته میشه یا اتفاقهایی که توی خیابون می افته و .. . یک روز صبح جاروی دسته بلندی که همیشه کنار سطل ها بود گفت:” ببینم شماها از اینکه هر روز مجبورید کلی زباله و آشغال رو توی خودتون جا بدید خسته نمیشید؟  به نظر من که این کار خسته کننده و غیر قابل تحمله .. تازه بوی بد زباله ها هم واقعا آزار دهنده است !”

سطل آبی گفت:” ما زباله ها رو توی خودمون نگه میداریم تا شهر تمیز و پاکیزه باشه.. ما کار بزرگی انجام میدیم و به همین خاطر خوشحالیم ..” سطل سبز هم سرش رو تکون داد و گفت:” بله درست میگه .. کار ما خیلی مهمه . اگر ما نباشیم همه خیابونها پر از زباله و آشغال میشه، ما از این کار راضی و خوشحالیم” جارو چیزی نگفت و ساکت موند. همون موقع یکی از پاکبان ها با پلاستیکی از زباله به سطل آبی نزدیک شد و اون رو داخل سطل انداخت.

ناگهان سطل سبز گفت:” اون دیگه چیه؟ یک چیز درخشان روی سرت می درخشه!” سطل آبی تکونی خورد و متوجه گردنبد مرواریدی شد که لابه لای زباله ها پنهان شده بود. با هیجان گفت:” وای این یک گردنبند مرواریده ، خیلی زیباست !” سطل سبز گفت:” درسته .. اون یک گردنبد باارزشه .. ما هر روز به مردم خدمت می کنیم و زباله هاشون رو جمع می کنیم ، حتما این گردنبد رو یکی برای تو هدیه فرستاده. این مال تو هست به خاطر همه زحمتهایی که کشیدی!”

سطل آبی از شنیدن این حرف خوشحال شد و از داشتن گردنبند به این زیبایی احساس خوبی داشت. اما ناگهان فکری به ذهنش رسید و گفت:” نه ! ممکنه این گردنبد برای کسی بوده و اشتباهی وارد زباله ها شده، حتما الان ناراحته و داره دنبالش می گرده ..”

سطل سبز اخم کرد و گفت:” نه این گردنبد مال ماست، اون بین زباله ها بوده و حالا مال ماست، اگر اونو نمیخواهی بدش به من ؟”

سطل آبی گفت:” نه اون مال ما نیست، ما باید به صاحبش برش گردونیم، یادته یک بار یکی از دسته هات رو گم کرده بودی و چقدر ناراحت بودی! حتما الان صاحب این گردنبند هم ناراحت و نگرانه ، من این گردنبد رو به صاحبش پس میدم !”

سطل سبز گفت:” این حرفها رو نزن، اون گردنبد مال ماست، بهتره قبل از اینکه ماشین حمل زباله بیاد اون رو یک جایی قایمش کنی”

بله بچه ها جونم بحث بین سطلهای زباله ادامه داشت و سطل سبز می خواست هر طوری شده سطل آبی رو قانع بکنه ولی سطل آبی حاضر نبود گردنبد رو قایم بکنه .. همون موقع سگ ولگردی که همیشه اون اطراف پرسه میزد به سطل ها نزدیک شد. سطل آبی فکری به ذهنش رسید. سگ رو صدا کرد و گردنبد رو به گردنش انداخت. سگ با خوشحالی گفت:” وای چه گردنبد قشنگی، مال منه؟” سطل آبی گفت: نه این گردنبند نه مال منه نه مال تو ، این مال کس دیگه ای هست که حتما الان داره دنبالش میگرده، ما باید صاحبش رو پیدا کنیم ، تو می تونی به من کمک کنی؟”

سگ پارسی کرد و گفت:” آره من کمکت می کنم که صاحبش رو پیدا کنیم..”  بعد هم شروع کرد به پرسه زدن اطراف سطل ها .. کمی بعد برگشت و گفت : ” به نظرم صاحبش دوباره سراغ زباله ها میاد تا گردنبندش رو پیدا کنه .. پس بهتره همین جا باشم ” همون موقع سطل آبی گفت:” اونجا رو نگاه کنید، اون خانوم رو ببینید! انگار داره دنبال چیزی می گرده” خانم جوانی با عجله به سمت سطلها اومد و در حالیکه از ناراحتی گریه می کرد شروع به گشتن بین زباله ها کرد.

سطل سبز  به سگ گفت:” انگار صاحب گردنبندپیدا شده، بدو برو گردنبند رو بهش بده” سگ پارس کنان به خانم جوان نزدیک شد و جلوش ایستاد. خانم با دیدن سگ که گردنبند به گردنش بود گریه اش قطع شد و با خوشحالی سگ رو ناز کرد و گفت:” واای خدای من ازت ممنونم سگ مهربون! تو گردنبند منو پیدا کردی..” و از داخل کیفش چند تا بیسکوییت بیرون آورد و به سگ داد و گفت:” تو کار بزرگی کردی از این به بعد هر روز همین جا برات غذا میارم ” و با خوشحالی از اونجا دور شد.

سگ با خوشحالی رو به سطل آبی کرد و گفت:” ازت ممنونم ، این کار تو بود، کارت خیلی خوب و باارزش بود” سطل آبی لبخندی زد و گفت:” من هم از تو ممنونم که کمکم کردی ، میبینی که کار خوب همیشه لذت بخشه و باعث خوشحالی و رضایت میشه .. ”

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

110 پاسخ
  1. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    خیلی خوب بود👰🏼‍♀️👰🏻‍♂️🥷🏻🤵🏻‍♂️🤴🏻👩🏼‍🎤👵🏻👩🏼‍🦳🧑🏼👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👮🏻👮🏻👩🏻‍🌾😻😴🤒👄🫦❤️🇮🇷🧕🏻

    پاسخ
  2. عبدالله بهمنی
    عبدالله بهمنی می گوید:

    من عاشق قصه های وولک هستم تازه توی قرعه کشی نقاشی شرکت کردم و برنده شدم کیانا بهمنی ۹ ساله از شیراز

    پاسخ
  3. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    سلام من کیمیا نه ساله هستم من داستاناتون رو خیلی دوست دارم. ممنون از این داستانای قشنگتون.

    پاسخ
  4. سپهر خاکپور
    سپهر خاکپور می گوید:

    خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی کوتاه بود

    پاسخ
  5. ریحانه مهرابی
    ریحانه مهرابی می گوید:

    عاشق قصه تون شدم🎅🏽🎊🎉🎊🎊🚔🚨🚀🚁🛩✈️🛸🔕🔊🪔🏴‍☠️🏴‍☠️🏴‍☠️🏴‍☠️🏴‍☠️💊🛎🌡🧪🔑🪄🗝

    پاسخ
  6. رادین
    رادین می گوید:

    نمیدانم چی بگم عاشقتم و عالی بود ممنون 😘🥰😍🤩🥹🥲🤤😌☺️😘😋😛😝😜🤪❤️❤️❤️💗💖💝💘💓💞💕👍👏🌈🥭🎃🔦🧹🕶️✏️🖋️🖊️🖍️🖌️✒️🤍🖤🤎💜💙💚💛🧡❤️🇮🇷😙😉😗😚😘

    پاسخ
  7. ترانه
    ترانه می گوید:

    سلام،ممنون خاله صدف جون بابت این قصه زیبا ،وقتی اون دختره گردنبدش رو پیدا کرد منم خوشحال شدم😘😘🌹😘😍🥰😘😘😘🥰🥰😍💐💐💐💐💐

    پاسخ
  8. مامان نلین
    مامان نلین می گوید:

    خیلییییی ممنون از قصه ی زیبا و گفتار شیرینتون . خیلی روان و عالی تعریف کردین و اصلا (ببخشید) لوس و روی اعصاب نبود، دخترم دو زبانه هست و شنیدن این قصه ها خیلی کمکش میکنه🌹🌹🌹

    پاسخ
  9. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    🌺😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍👌💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍☝️🤣🤣🤣🤣🤣😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😎ممنون خاله جون

    پاسخ
  10. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    💙💙💙💙💙💙💙👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌷🌻🌷🌻🌷🌷🌷🌷🌷🌷💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎😎

    پاسخ
  11. مولیان
    مولیان می گوید:

    ااااالیعااالللییییییییی
    خیلی خیلی خووووووووب بود🩷🧡🧡💛💚💙🩵💜🤎👌👌↩️🇧🇪🇦🇹🏳️‍🌈🇯🇲🇯🇵🇰🇷🇰🇷

    پاسخ
  12. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 می گوید:

    💛🧡❤️💗💜💙💚
    💛🧡❤️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *