یکی بود یکی نبود. آقا مهدی زنبوردار به تازگی به همراه خانواده و زنبورهاش به شهر قصهی ما نقل مکان کرده بودن. آقا مهدی زنبورهای زیادی داشت و هر روز صبح تا عصر توی باغ پروش زنبورش بود تا به اونها رسیدگی کنه. آخه زنبورداری هم مثل مزرعهداری کار خیلی مهمیه و دقت زیادی میخواد. برای همین آقا مهدی زنبوردار از صبح تا شب زحمت میکشید. یک روز پسر آقا مهدی که اسمش سهیل بود، همکلاسی خودش رو که نیما پسر احمد آقای قصاب بود برای درس خوندن به خونه دعوت کرده بود. نیما یک روز تعطیل از صبح به خونهی سهیل رفت و چند ساعتی با هم درس خوندن. بعد مادر سهیل برای اونها خامهی تازه همراه با چای و عسل آورد. نیما که عسل دوست نداشت فقط چای خورد. اما سهیل گفت که عسل، خوراکی بسیار خوشمزه و پرخاصیتیه و به زحمت به دست میاد و بهش گفت که شغل پدرش پرورش زنبوره. نیما که درمورد شغل آقا مهدی خیلی کنجکاو شده بود از سهیل خواست که اون رو به باغ پرورش زنبور ببره. سهیل هم از مادرش اجازه گرفت و با هم به باغ رفتن. اونجا نیما خیلی هیجان زده شده بود چون تا حالا این همه زنبور رو از نزدیک ندیده بود.
زنبورها خیلی زیاد بودن و صدای ویز ویز اونها از هر سو به گوش میرسید. نیما وقتی چشمش به آقا مهدی افتاد خیلی تعجب کرد و از سهیل پرسید که چرا بابات انقدر دستکش و کلاه و لباس پوشیده؟ سهیل گفت این لباس کار بابامه چون اگر اون رو نپوشه زنبورها نیشش میزنن. تو هم خیلی باید حواست رو جمع کنی که یه وقت طعمهی زنبورها برای نیش زدن نشی. اما نیما حرف سهیل رو جدی نگرفت. چند دقیقهای گذشت و سهیل پدرش رو صدا زد. آقا مهدی هم برای لحظاتی دست از کار کشید و برای احوالپرسی از نیما و پدرش احمد آقای قصاب جلو رفت. نیما به آقا مهدی گفت: من خیلی از شغل شما خوشم اومده خیلی جالبه و تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. آقا مهدی هم گفت: پسرم زنبور داری هم مثل همهی شغلهای دیگه مهمه و برای مردم مفیده، چون عسلی که از پرورش زنبور به دست میاد خیلی خاصیت داره و به ما سلامتی میده. نیما از آقا مهدی خواست که اون رو سمت لونههای زنبور ببره تا از نزدیک زنبورها رو ببینه.
آقا مهدی هم گفت که قبلش باید لباس مخصوص بپوشه و خیلی خیلی دقت کنه و اصلن به زنبورها نزدیک نشه. سهیل و نیما لباس مخصوص رو پوشیدن و به راه افتادن. اما نیما که فکر میکرد نیش زنبورها اونقدرها هم خطرناک نیست برای یک لحظه دستکشش رو درآورد و همین باعث شد که توی کمتر از یک دقیقه سه تا زنبور دست اون رو نیش بزنن. نیما که خیلی دردش گرفته بود شروع کرد به داد زدن و گریه کردن. آقا مهدی فوری اون رو به بیمارستان برد و لیلا خانم دکتر دست نیما رو معاینه کرد. براش قرص و پماد نوشت و بهش گفت برای اینکه خوب بشی باید استراحت کنی. احمد آقای قصاب از آقا مهدی و لیلا خانم تشکر کرد و به نیما گفت که باید حرف سهیل و پدرش رو جدی میگرفت و حواسش رو جمع میکرد. نیما اون موقع متوجه شد که شغل آقا مهدی خیلی حساسه و نیاز به حواس جمع و تمرکز داره. از اون به بعد هر وقت که عسل میخورد یاد اون خاطره میافتاد و قدر عسل به اون خوشمزگی رو میدونست.
بچههای عزیزم همهی خوراکیهایی که خدای مهربون برای ما فرستاده خوب و مفید هستن. اما بعضی از اونها به راحتی به دست نمیان و احتیاج به زحمت و دقت فراوان دارن. مثل شغل آقا مهدی زنبوردار که خیلی پرزحمته و یکی از زیرشاخههای دامداری به حساب میاد. پس باید قدر همهی زنبوردارها رو بدونیم و خدای عزیز رو بخاطر نعمت خوشمزهای مثل عسل شکر کنیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





با عرض سلام و ادب و خسته نباشید.
با تشکر از کلیه عوامل باستحضار می رساند که اخیرا محتوای قصه ها زیاد برای بچه ها جالب نیست . لطفا تو محتویات تجدید نظر بشه . ممنون
سلام همراه گرامی ، ممنون از شما، لطفا بفرمائید چه قصه هایی منظور نظر شماست؟
سلام از قصه شما خیلی خوشم آمد.
باتشکر
محمد سجاد سالاری ۷ ساله از یزد
ممنونم از لطف شما
عالی بود
تشکر
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
سلام آلارا عزیزم ممنون از تو