4.2/5 - (172 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود. قصه امروزمون در باره خواهر و برادری به اسم مایا و آریا هست که عاشق منظومه شمسی و فضا هستند. اونها همیشه آرزو داشتند که روزی فضانورد بشن و به منظومه شمسی برن و سیاره های ناشناخته رو کشف کنند.

مایا و آریا انقدر به این موضوع نجوم و ستاره ها علاقه داشتند که تا حالا کلی کتاب در موردش خونده بودند و فیلم های زیادی از ماموریت فضانوردان رو دیده بودند. مایا همیشه به کتابخونه مدرسه می رفت و کتابهای جدیدی که در مورد فضا بود رو امانت می گرفت و به خونه میاورد و به همراه آریا دوتایی می خوندند.

نزدیک خونه اونها یک مغازه بزرگ اسباب بازی فروشی بود. هر وقت مایا و آریا به همراه مامان به بیرون می رفتند اونها جلوی ویترین مغازه می ایستادند و اسباب بازی های جدید رو تماشا می کردند. یک روز که طبق معمول مشغول تماشای اسباب بازی ها بودند آریا با هیجان به مایا گفت:” وااای اونجا رو نگاه کن! یک سفینه قضایی!” مایا به سمتی که آریا اشاره می کرد نگاه کرد و گفت:” واای اون خیلی قشنگه، درست مثل یک سفینه فضایی واقعیه ..” بعد رو کرد به مامان و گفت:” مامان میشه لطفا بریم و اون سفینه فضایی رو از نزدیک ببینیم..”

مامان یه کم فکر کرد و گفت:” باشه عزیزم میریم ولی میدونی که ما الان قصد خرید اسباب بازی نداریم..” مایا گفت:” باشه مامان فقط می خواهیم از نزدیک ببینیمش..” بعد سه تایی به داخل مغازه رفتند.سفینه فضایی از نزدیک خیلی جذاب و هیجان انگیز بود. مایا به قیمتی که روی سفینه بود نگاهی کرد و گفت:” خیلی قیمتش بالاست..” مایا و آریا به تازگی اسباب بازی های مورد علاقشون رو خریده بودند و می دونستند که الان نمی تونند اون سفینه رو داشته باشند.. آریا با هیجان گفت:” می تونیم از پولهای تو قلکمون استفاده کنیم و اینو بخریم..” مایا با ناامیدی گفت:” فکر نکنم پولهای قلکمون به خرید این سفینه برسه..” مامان که دید اونها محو تماشای سفینه هستند با مهربونی گفت:” میتونید پولهاتون رو جمع کنید ما هم کمکتون می کنیم تا هر وقت خواستید این سفینه رو بخرید..”

حرف مامان مایا و آریا رو خوشحال کرد و سه تایی از مغازه بیرون اومدند. ولی راستش اون سفینه فضایی همه فکر بچه ها رو مشغول کرده بود..

اون شب سر میز شام مایا و آریا با هیجان در مورد سفینه فضایی که توی فروشگاه دیده بودند برای بابا تعریف کردند و اینکه چقدر منتظرند که پولهاشون رو جمع کنند و اون سفینه رو بخرند.

بابا با اشتیاق به حرفهای اونها گوش داد و بعد گفت:” خیلی خوبه .. ولی چرا تا اون موقع خودتون تلاش نمی کنید که یک سفینه بسازید؟!” مایا با تعجب گفت:” خودمون بسازیم؟ چطوری؟” بابا گفت می تونیم آخر هفته با کمک همدیگه بسازیم..” مایا و آریا خیلی خوشحال شدند. اونها قبلا هم با کمک بابا کاردستی های جالبی درست کرده بودند.

وقتی که آخر هفته شد بابا چند تا کارتن مقوایی بزرگ رو از انباری بیرون آورد. آریا در مورد شکل سفینه مورد علاقش حرف میزد و مایا هم طرح مورد نظرش رو روی کاغذ می کشید. بعد به کمک هم مقواهای بزرگ رو بریدند و به هم چسبوندند. آریا رنگهای نقاشیش رو آورد و شروع به رنگ کردن سفینه کرد. مایا هم به کمک درب های بطری و وسایل بازیافتی دکمه هایی رو برای کنترل و هدایت سفینه درست کرد و به اون چسبوند.

اونها تا ظهر مشغول ساختن و تزیین کردن سفینه فضایی شون بودند. ظهر بود که بالاخره سفینه رنگی و هیجان انگیزشون آماده شد.

نتیجه ی کار از چیزی که بچه ها فکر می کردند خیلی بهتر و جذاب تر شده بود. یک سفینه فضایی مقوایی بزرگ که حتی بچه ها می تونستند داخلش بنشینند. چشمهای مایا و آریا از خوشحالی برق میزد. بابا با خنده گفت:” خب برای ماموریت آماده اید؟” بچه ها با ذوق گفتند:” چه ماموریتی؟” بابا گفت:” زودتر سوار بشید می فهمید..”

بچه ها با خوشحالی داخل سفینه نشستند. بابا در حالیکه سعی می کرد صداش رو تغییر بده گفت:” ویژژژژژژژژ، سفینه روشن می شه ..آماده پرواز … سه ، دو ، یک …حرکت” و شروع کرد به هل دادن سفینه مقوایی..”

صدای خنده بچه ها تو خونه پیچیده بود. بابا سفینه رو از بین مبل ها و صندلی ها حرکت میداد و با صدای بلند می گفت:” محکم بنشینید..مراقب باشید به سیارک ها و شهاب سنگ ها نخورید! ” مایا و آریا هم که هیجان زده شده بودند جیغ می کشیدند و می گفتند:” تندتر! تند تر!” بابا سفینه مقوایی رو به طرف آشپزخونه برد .. بچه ها چیزی که میدیند رو باور نمی کردند . مامان آشپزخونه رو با ریسه های ستاره ای تزیین کرده بود. به جلوی در اومد و گفت:” به رستوران ما در سیاره مریخ خوش آمدید..”

بچه ها با ذوق و هیجان از سفینه بیرون اومدند. مایا با خوشحالی گفت:” وااای مامان اینجا واقعا مثل کهکشان شده !!”

 

مامان لبخندی زد و گفت:” بعد از یک سفر طولانی از زمین به مریخ حتما باید گرسنه باشید.. بفرمایید سر میز غذا..”

مایا و آریا خنده کنان به سمت میز رفتند. آریا هم انگار که داره پرواز می کنه دستهاش رو توی هوا تکون میداد و می گفت:” اینجا جاذبه زمین وجود نداره و ما توی هوا معلقیم..” بالاخره همگی پشت میز نشستند و غذایی که مامان آماده کرده بود رو خوردند.

بعد دوباره سوار به سفینه فضایی مقوایی شون شدند و بابا اونها رو به اتاقشون برد. اون روز به مایا و آریا خیلی خوش گذشت. اونها با سفینه ای که خودشون ساخته بودند کلی خیالپردازی کردند و کیف کردند. موقع خواب مایا و آریا از بابا به خاطر ساختن سفینه تشکر کردند..

آریا با خوشحالی گفت:” بابا جون امروز خیلی خوش گذشت… انگار یک فضانورد واقعی بودم.من عاشق سفینه فضایی مون هستم..”

مایا هم گفت:” بابا جون ممنونم فکر کنم ما دیگه نیازی به اون سفینه اسباب بازی توی مغازه نداریم. ما حالا خودمون بهترین سفینه فضایی جهان رو داریم ..” بابا  با مهربونی لبخندی زد و اونها رو در آغوش گرفت و بوسید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

118 پاسخ
  1. وانیا♥️
    وانیا♥️ می گوید:

    عالی بود ممنون از قصه‌ی قشنگتون من وولک رو دوست دارم خاله صدف جون خسته نباشید♥️♥️🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️💗💗💓💓💓💞💞💞

    پاسخ
  2. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    😅😅😅😅😅😀😀😀😀😀😀😄😅😆😅😅🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩😘😘😘🤗🤗😬🤭🤠🥳🥳🥳🥳🥳🥳💖💖💖💖💖💗💗💗💓💓💕💕💕💟💟💟❤❤🧡🧡💝💝💝💝🖕👩‍🚀🕵👩‍🚀👩‍🚀🕵👩‍🚀👩‍🚀👩‍🚀👩‍🚀👩‍🚀👩‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀🧑‍🚀👨‍🦰👨‍🦰👨‍🦰👨‍🦰🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🎉🎉🎖🎖🎖🏆🏆🏆🏆🏆🏅🏅🏅🥇🥇🥇🥈🥈🥈🥉🥉🥉

    پاسخ
    • .
      . می گوید:

      خیلی قصه قشنگ بود من خیلی دوست داشتم واقعاً لذت بردم خیلی خیلی لذت بردم ممنون به شماهایی که قصه‌ها رو می‌سازید و میارین تو واتساپ که ما بچه‌ها بشنویم منظورم توی اینستا .

      پاسخ
  3. ❤آرنیکا❤
    ❤آرنیکا❤ می گوید:

    عالیییییییی بود مثل همیشه🐇🐰🐇💏💚💜💜😍💙💜❤💛💙🧡❤💚💚💜😍🧡💛😘

    پاسخ
  4. 💗پونه💗
    💗پونه💗 می گوید:

    من عاشق این قصه شدم من خودم قصد فضانورد شدن دارم من خودم خیلی زیاد کتاب فضانوردی خوندم منم عاشق نجوم و فضا هستم ممنونم که این قصه رو درست کردید

    پاسخ
  5. پریا
    پریا می گوید:

    قصه های شما عالیییی است بنظرم ارزش پنج ستاره گرفتن رو داره💐💐💜💓🧚🏻‍♀️🌈❣️❤️‍🔥🌙🌹👌🏻

    پاسخ
  6. آترینا
    آترینا می گوید:

    خیلی عالی بود . این قصه تون خیلی قشنگ‌بود چون منم دوست دارم فضانورد بشم 💗❤❤💖💕👏👏😍😍🤩🤩💞🌠🌠🌌🌌🌟🌟⭐🌗🌞🌝☀️🌛🌛

    پاسخ
  7. نازنین زهرا
    نازنین زهرا می گوید:

    سلام ، داستان قشنگی بود خیلی دوست داشتم ، برای من خاطره سفینه ای که بابای مهربونم برای جشن تولدم درست کرده بودن را یادم اورد.

    پاسخ
  8. باربد
    باربد می گوید:

    سلام باربد هستم کلاس دوم دبستان خیلی قصه رو دوست داشتم ممنون❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  9. سارا
    سارا می گوید:

    من می خام دانشمند هوا فضا بشم بنظر شما چی کار کنم😥
    چی پیشنهاد میدید🧐
    چی کار کنم که بتونم خودم رو سرگرم کنم 🌊
    راستی من هشت سالم هست🥺

    پاسخ
  10. ایناز
    ایناز می گوید:

    والا من از زمانی که بچه بودم شغل فضانوردی دوست داشتم و دارم الان همه ی چیزام وتحقیقاتم فضایی
    عشق فضانورد😎😎

    پاسخ
  11. محمدمهدی
    محمدمهدی می گوید:

    خیلی عالی بود عالی
    پسرم عاشق فضانوردی هست آرزو داره یه فضانورد موفق بشه ممنون از قصه قشنگتون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *