4.3/5 - (133 امتیاز)

 

روزی روزگاری در گوشه ای از جنگل تعدادی مورچه کنار هم زندگی می کردند. یکی از این مورچه ها اسمش قهوه ای بود.. قهوه ای سر به هوا و بازیگوش بود و موقع فعالیت و کار کردن خیلی زود حواسش پرت میشد و نمی تونست کارهاش رو خوب و کامل انجام بده . گاهی اوقات هم به خاطر همین حواس پرتی اتفاقهای بدی براش می افتاد.. مثلا یک بار که قهوه ای برای جمع کردن دونه به بالای درختی رفته بود با دیدن یک سنجاقک عجیب و غریب حواسش پرت شد، تعادلش رو از دست داد و از بالای درخت به پایین افتاد و یکی از پاهاش آسیب دید و دیگه برای همیشه لنگ میزد .

اون قبل تر هم توی یک اتفاق دیگه یکی از شاخک هاش رو از دست داده بود! مورچه های دیگه که شاهد اتفاقهایی که برای قهوه ای میفتاد بودند به اون میگفتن مورچه بدشانس! اونها فکر می کردند چون قهوه ای یک مورچه بدشانس هست همه اتفاقهای بد برای اون میفته ..

یک روز قهوه ای به همراه بقیه مورچه ها مشغول جستجوی غذا در کنار لونه بود. مورچه کوچولو که پسر ملکه بود همونجا مشغول بازی بود که ناگهان پاش سر خورد و توی چاله افتاد و پاش شکست..همه مورچه ها دورش جمع شدند و کمک کردند که مورچه کوچولو از چاله بیرون بیاد .. بعد از اینکه مورچه کوچولو رو نجات دادند نگاهی به قهوه ای کردند و یکی از مورچه ها گفت:” همه این اتفاقها به خاطر تو میفته ! تو چون یک مورچه بدشانس هستی هر جا که باشی اتفاقهای بد همراه تو هستند!” کم کم صدای پچ پچ همه مورچه ها بلند شد و یکی دیگه از مورچه ها گفت:” درست میگه! تو با خودت بدشانسی میاری! چون تو اینجا بودی این اتفاق برای مورچه کوچولو افتاد… تو دیگه نباید اینجا بمونی و بهتره که از اینجا بری..”

بقیه مورچه ها هم موافقت کردند و همگی از قهوه ای خواستند که اونجا رو ترک کنه .. قهوه ای خیلی ناراحت بود ولی چاره ای نداشت. چون همه مورچه ها با رفتن اون موافق بودند .به همین خاطر در حالی که خیلی ناراحت و غمگین بود راه افتاد تا خونه جدیدی برای خودش پیدا بکنه ..

قهوه ای آروم آروم به طرف دیگه جنگل می رفت که ناگهان صدای ناله ای رو شنید. وقتی نزدیک شد مورچه ای رو دید که پاهاش لای سنگها گیر کرده بود و نمی تونست بیرون بیاد. قهوه ای سریع کمکش کرد و با تمام قدرت مورچه رو از لای سنگها بیرون کشید. مورچه که حسابی مجروح شده بود با صدای ضعیفی از قهوه ای تشکر کرد. قهوه ای که دید مورچه نمی تونه راه بره از مورچه آدرس خونه اش رو پرسید و اون رو روی پشتش گذاشت و به خونه اش رسوند. اعضای خانواده مورچه با دیدن قهوه ای که به مورچه کمک کرده بود و جونش رو نجات داده بود خیلی خوشحال شدند و از قهوه ای تشکر کردند. قهوه ای داستان زندگیش رو برای اونها تعریف کرد و گفت که دوستهاش اون رو از محل زندگیش بیرون کردند . مورچه ها با شنیدن داستان قهوه ای خیلی براش ناراحت شدند و ازش خواستند که برای همیشه پیش اونها زندگی کنه .. قهوه ای هم قبول کرد و کنار اونها موند.

قهوه ای به خودش قول داده بود که دیگه حواس پرت نباشه و کارهاش رو با دقت و تمرکز انجام بده.. اون سختکوش و مهربون بود و همه در خانه جدیدش دوستش داشتند و بهش احترام می گذاشتند. قهوه ای هم خانه جدیدش رو دوست داشت ولی خیلی از وقتها دلش برای دوستهاش و خونه قبلیش تنگ می شد.

کم کم فصل تابستان تمام میشد و پاییز بارانی از راه میرسید. قهوه ای در تابستان حسابی کار کرده بود و آذوقه جمع کرده بود و انبارش پر از غذا بود به همین دلیل نگران نبود. یکی از شبها که در اتاقش بود صدایی شنید. اون با عجله بیرون رفت و دید که باران شدیدی میباره و آب زیادی راه افتاده ..سطح آب هم مدام بالاتر می اومد.

قهوه ای سریع به همه مورچه های داخل خانه خبر داد تا به جاهای بالاتر برند و خودشون رو نجات بدند. همه مورچه ها از قهوه ای به خاطر هوشیاری و دقتش که باعث شده بود جونشون رو نجات بده تشکر کردند. درست همون موقع قهوه ای با خودش فکر کرد که حتما دوستهای قدیمیش هم دچار مشکل شدند و سریع رفت تا به اونها هم کمک بکنه.

وقتی قهوه ای به خونه قدیمیش رسید دید که همه مورچه ها با نگرانی و وحشت به مورچه کوچولویی که داخل آب افتاده بود و داشت غرق می شد نگاه می کردند. قهوه ای نگاهی به اطراف کرد و چشمش به برگی افتاد که روی آب شناور بود. سریع روی برگ پرید و خودش رو به مورچه کوچولو رسوند و اون رو از داخل آب بیرون کشید.. اینطوری بود که قهوه ای تونست با تلاش و شجاعتش جان مورچه کوچولو رو هم نجات بده ..

دوستهای قدیمی قهوه ای با دیدن این صحنه از رفتاری که با قهوه ای داشتند خجالت کشیدند و شرمنده شدند. اونها از قهوه ای عذر خواهی کردند و ازش خواستند که دوباره به خونه اش برگرده ..

قهوه ای که دوستهای قدیمیش رو دوست داشت و دلش براشون تنگ شده بود اونها رو بخشید و دوباره به خونه اش برگشت. حالا دیگه همه مورچه ها می دونستند که اتفاقهایی که برای قهوه ای می افتاد به خاطر بی دقتی و حواس پرتی هاش بود نه بدشانسی.. و هر کس می تونه با تلاش و سخت کوشی بهترین نتیجه ها رو بگیره .

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

81 پاسخ
  1. سوگندجون
    سوگندجون می گوید:

    باسلام قصه بسیار زیباو آموزنده ای بود ممنونم از مطالب وقصه های مفیدی که برای بچه ها میزارید🙏👑💜

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      درود برتو سوگند عزیز، ممنونم که با وولک همراهی و نظرت رو برام نوشتی دوست خوبم

      پاسخ
  2. محیا
    محیا می گوید:

    با سلام خدمت قصه گو من قصه‌ی شما رو خیلی دوست داشتم با تشکر دوست داشتم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      لطف داری کیمیای عزیزم
      خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری عزیزم

      پاسخ
  3. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    بسیار عالی و آموزنده بود ممنون خاله صدف جون شما بهترین قصه هارو میزارین من وقتی با وولک آشنا شدم از قصتون لذت بردم ♥️♥️♥️♥️ خاله صدف من شما را بسیار دوست دارم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام شیدای عزیزم
      خیلی خوشحالم که با قصه های وولک همراهی دوست خوبم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آیلین عزیز ما هر روز یک قصه جدید برای شما تو وولک داریم
      اما گاهی به دلایلی مثل آماده نشدن یا مرور قصه های قبلی، قصه جدید نداریم، ممنونم از نظرت عزیزم
      با وولک میتونی هر روز با یک قصه جدید آشنا شی!

      پاسخ
  4. فاطمه زهرا
    فاطمه زهرا می گوید:

    ممنونم از سایت خوب تون🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    پاسخ
  5. ااهنماتننناتوکمممووووووووووثونت
    ااهنماتننناتوکمممووووووووووثونت می گوید:

    ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥💓❤️💜🖤🧡🤍💛🤎💚💔💙❤️‍🔥💓❤️‍🩹💗❣️💖💕💘💞💝

    پاسخ
  6. امیرعلی
    امیرعلی می گوید:

    داستان قشنگی بود
    طفلکی مورچه که لقب بدشانس روش گذاشته بودن
    ولی خدارو شکر که تلاش کرد نشون بده بدشانس نیست

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *