4.3/5 - (153 امتیاز)

 

در زمانهای قدیم پادشاهی به همراه همسرش در یک قصر بزرگ زندگی می کردند. اونها یک پسر کوچک داشتند. هر وقت پادشاه به کشورهای دیگه سفر می کرد کلی هدیه و اسباب بازی برای شاهزاده کوچولو می خرید. شاهزاده نازپرورده بود و همیشه مورد توجه و محبت پادشاه و ملکه و  بقیه افراد داخل قصر بود و همین موضوع باعث شده بود که شاهزاده کوچولو کم کم مغرور و خودشیفته بشه و هر کاری که دوست داشت رو انجام بده ..

وقتی پادشاه و شاهزاده کوچولو برای سوارکاری به شهر می رفتند همه بچه ها با دیدن شاهزاده برای اون دست تکون می دادند ولی شاهزاده به اونها توجهی نمی کرد و باهاشون حرف نمی زد.

حتی یک بار که شاهزاده و پدرش به شهر رفته بودند اون با دیدن بچه ها که توی کوچه توپ بازی می کردند و لباسهاشون گلی شده بود شروع کرد به مسخره کردن بچه ها و به اونها خندید.. همه بچه ها از رفتارهای شاهزاده ناراحت و غمگین شدند.

اون گاهی اوقات هم با زدن ماسک های ترسناک بچه های کوچک تر رو می ترسوند و وقتی اونها گریه می کردند شروع به خندیدن می کرد. پادشاه بارها با شاهزاده صحبت کرده بود تا اون رو متوجه رفتارهای زشتش بکنه ولی فایده ای نداشت و شاهزاده باز همون کارها رو تکرار می کرد و روز به روز لجبازتر می شد. در واقع اون به خاطر رفتارهاش هیچ دوست صمیمی ای نداشت و بیشتر اوقات تنها بود.

سال نو نزدیک بود و قرار بود چشن بزرگی در قصر برگزار بشه .پادشاه برای همه مردم دعوتنامه فرستاده بود و قرار بود مردم شهر به قصر بیان. شاهزاده کوچولوی قصه ما عاشق مهمونی بود و به همین خاطر همه بچه های شهر رو به مهمانی دعوت کرده بود و کلی اسباب بازی و هدیه آماده کرده بود. اون باغ رو پر از تاب و سرسره و وسایل بازی کرده بود تا به همراه بچه ها حسابی خوش بگذرونه .. شیرینی ها و خوراکی های موردعلاقه بچه ها هم به دستور شاهزاده آماده شده بودند تا بچه ها حسابی لذت ببرند.

بالاخره روز مهمانی سال نو رسید. همه قصر با چراغ های رنگی تزیین شده بود. همه چیز زیبا و رنگارنگ بود و همه منتظر رسیدن مهمانها بودند. مهمانها کم کم می اومدند و پادشاه و همسرش از اونها استقبال می کردند. شاهزاده هم منتظر رسیدن مهمانهای کوچکش بود. ولی هر چقدر که می گذشت خبری از اومدن بچه ها نبود. شاهزاده با ناراحتی به مهمانها نگاه می کرد و نمی دونست چرا خبری از  بچه ها نیست!

پادشاه که متوجه ناراحتی شاهزاده کوچولو شده بود به طرفش اومد و گفت:” چرا مهمانان شما نیومدند؟ مگه اونها رو به مهمانی دعوت نکردی؟ ” شاهزاده با ناراحتی گفت:” من همه بچه ها رو به مهمونی دعوت کردم .. نمی دونم چرا هیچ کس نیومده ..”

پادشاه گفت:” درسته .. شما همه کارهای لازم برای مهمانی رو کردی ، اما آیا قبلا دوستی پیدا کرده بودی؟” شاهزاده با تعجب به پدرش نگاه کرد و به فکر فرو رفت. پادشاه گفت:” شما چند بار با بچه ها بدرفتاری کردی و هر گز مثل یک دوست با اونها رفتار نکردی! ”

شاهزاده در حالیکه سرش رو پایین انداخته بود به آرومی گفت:” اما من فقط با اونها شوخی می کردم..” پادشاه گفت:” بله پسرم ! تو فکر می کردی که شوخی می کنی ولی اونها دوست نداشتند که کسی بهشون بخنده و مسخره شون بکنه! اگر کسی شما و ظاهر شما رو مسخره کنه و بهت بخنده چه احساسی خواهید داشت؟”

شاهزاده که انگار تازه متوجه رفتارهای اشتباهش شده بود و از رفتارش با بچه ها شرمنده بود سرش رو پایین انداخت و گفت:” بله پدر.. شما درست میگید.. ولی من دوست داشتم بچه ها به مهمونی می اومدند و با هم خوش می گذروندیم..”

پادشاه لبخندی زد و گفت:” هیچ وقت برای پیدا کردن دوست دیر نیست..شما هنوز هم می تونی از بچه ها عذر خواهی کنی و با اونها دوست بشی!”

این حرف پادشاه دوباره لبخند رو به لبهای شاهزاده آورد. اون سریع به همراه یکی از مامورهای قصر به شهر رفت و از بچه ها عذر خواهی کرد و دعوتشون کرد که هر چه زودتر به جشن بیان..

کمی بعد صدای خنده و بازی بچه ها و شاهزاده از همه جای قصر به گوش می رسید. اون شب در کنار بچه ها به شاهزاده کوچولو خیلی خوش گذشت. اون حالا خوب فهمیده بود که مسخره کردن و توهین به دیگران ما رو تنها و بدون دوست می گذاره و مهربانی و احترام به دیگران برای ما دوستان واقعی به همراه میاره که در شادی و ناراحتی با ما خواهند بود .

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

93 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه عالی
      سلام ساناز عزیز، خوشحالم که با وولک همراه شدی دوست خوبم

      پاسخ
  1. رادوین
    رادوین می گوید:

    خیلی کار شاهزاده کوچولو عالی بود که از بچه ها عذرخواهی کرد.
    ممنون از قصه ی عالی شما

    پاسخ
  2. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    هزار عالی همیشه قصه های شما بهتر و بهتر می شود❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه درسی گرفتی یکتاجان؟ اگ دوست داشتی حتما میتونی برداشتت رو برای ما بنویسی دوست خوبم

      پاسخ
  3. محمد طاها و محمدطاهر
    محمد طاها و محمدطاهر می گوید:

    سلام و خداقوت از قصه های زیبا و آموزنده….طاها و طاهر…از رشت۰

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام و درود بر شما دوست خوبم، ممنونم که نظرت رو برای ما نوشتی دوست خوبم

      پاسخ
  4. آوینا 💕
    آوینا 💕 می گوید:

    من عاشق ❤ قصه هاتونممممم فقط قصه های شمارو گوش میدم مثل هیشه عالییی💗💗💗💗💗😍😍😍😍😍😍😍
    💕آوینا💕

    پاسخ
  5. آوینا 💕
    آوینا 💕 می گوید:

    قصه هاتون همیشه بهترینهــ💖
    مثل همیشه عالیـ💗
    همیشه فقط قصه های شما رو میبینمـ😍
    از طرفهـ🌸
    آویـنـا💕

    پاسخ
  6. النا
    النا می گوید:

    من قصه های شما را خیییییییییییلی دوست دارم
    من هر شب با قصه های شما میخوابم
    قصه هاتون واقعا عالیه

    پاسخ
  7. 😉🤩😉😉😉🤩🤩پرنیا صادقی
    😉🤩😉😉😉🤩🤩پرنیا صادقی می گوید:

    واقن عالی 😉😉😉😉😉😉😉😉🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    پاسخ
  8. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    عالی بود من ششمین یا پنجمین نفر هستم که پیام میده قصه هاتون مثل همیشه عالی خاله صدف و وولک عزیز ممنون

    پاسخ
  9. باران
    باران می گوید:

    خیلی خوب بود خواهر من که با شنیدن اول قصه خوابید
    دست سازندش درد نکنه انشالله در همه کار ها موفق باشه

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *