یکی بود یکی نبود روزی روزگاری یک مزرعه سرسبز و قشنگی بود که یه عالمه حیوونای مختلف و جورواجور توش زندگی میکردن. یه روزعصر مثل همه روزای دیگه گاوها و بزها و گوسفندان در حال برگشتن به آغل خودشون بودن. کشاورزمهربون حواسش بود که همه اونها بدون خطر به آغلشون برگردن.
توی اون مزرعه بزرگ یه چندتا خرگوش هم زندگی میکردن. تو کلبه خرگوشا خرگوش باهوش بیدار بود و داشت با خودش فکر میکرد که :” من میخوام دنیای بیرون از مزرعه رو کشف کنم و ببینم ” . خرگوشای دیگه در حال چرت زدن بودن و فقط خرگوش باهوش بود که بیدار بود. در همین زمان در کلبه خرگوشا باز شد و کشاورز مهربون با یه سبد پر از سبزی هاو خوراکی های خوشمزه اومد تو. وقت غذای خرگوشا شده بود بچه ها. غذا بوی خیلی خوبی داشت. حالا دیگه همه خرگوشا بیدار شده بودن. اونا دور کشاورز مهربون جمع شدن تا از غذایی که براشون ریخته بود بخورن و لذت ببرن.
خرگوش باهوش که داشت بیرون رفتن کشاورز مهربون رو نگاه میکرد ناگهان فکری به ذهنش رسید:” آهان حالا فهمیدم چه طوری میتونم یواشکی از اینجا برم بیرون، من باید فردا از اینجا خارج بشم”
اون با خودش فکر کرد: “وقتی فردا کشاورز بازم برامون غذا اورد من میپرم توی سبدش”.
خرگوشهای دیگر به سرعت غذا شونو خوردن و به خواب رفتن.
فردا صبح که شد کشاورز مهربون برای خرگوشا صبحانه اورد . خرگوش باهوش با خودش فكر كرد: “امروز روز منه ،من باید از این کلبه برم بیرون و دنیای بیرون رو ببینم و کشف کنم ”
به محض اینکه کشاورز سبد رو روی زمین گذاشت ، خرگوش باهوش به سرعت توی سبد پرید. هیچ کسی اونو ندید. بعد از اینکه کشاورز مهربون صبحانه خرگوشارو بهشون داد سبد رو برداشت و رفت بیرون.
بالاخره خرگوش باهوش از کلبشون بیرون اومد و آزاد شد. اون همینطوری که راه میرفت از خوشحالی برای خودش آواز میخوند .خرگوش باهوش همینجوری که داشت مثل یه پادشاه برای خودش راه میرفت و گردش میکرد ناگهان دید که یه سگی با سرعت داره به طرفش میاد، سگ وقتی به خرگوش باهوش رسید شروع کرد به بلند بلند پارس کردن.خرگوش باهوش اصلا به این خطر فکر نکرده بود. سگ شروع کرد دنبال خرگوش دویدن و هرجا که خرگوش میرفت تعقیبش میکرد تا اینکه خرگوش باهوش انقدر تند تند دوید تا اینکه تونست از دست سگه فرار کنه.
بعد از فرار کردن از دست سگه خرگوش باهوش به جنگل رسید. اون مقداری چمن آبدار و شیرین برای خوردن پیدا کرد. چمنا اصلا به خوشمزگی غذایی که کشاورز براشون میورد نبود بچه ها. هر چی که بود خرگوش باهوش شکمش سیر شد وهمونجا گرفت خوابید.تا اینکه هوا تاریک شد. خرگوش باهوش که به آرومی خوابیده بود ناگهان با صدای غرش بلند و وحشتناک آقا شیره از خواب پرید. صدای شیره خیلی ترسناک بود.
آقا شیره که خیلی گرسنه بود دنبال خرگوش باهوش کرد و میخواست که اونو بگیره. خرگوش باهوش برای اینکه از دست آقا شیره فرار کنه با تمام سرعت میدوید و فرا میکرد. اون با خودش فکر کرد:” یعنی من زنده میمونم؟ میتونم از دست شیر فرار کنم؟”
خرگوش باهوش تمام شب رو دوید و دوید.
روز بعد وقتی که خورشید طلوع کرد ، خرگوش باهوش نمی تونست اون چیزی رو که می دید باور کنه . اون دوباره به مزرعه کشاورز مهربون برگشته بود بچه ها.اون آهسته آهسته وارد مزرعه شد و دید که در کلبشون بازه. اون کشاورزمهربون رو دید که داشت به بقیه خرگوشا صبحانه میداد.
خرگوش باهوش یواش یواش جوری که کسی متوجه اومدنش نشه از پشت کشاورز مهربون وارد خونشون شد.
اون خیلی گرسنه بود. خرگوش باهوش انقدر سبزی و هویج وخوراکی های خوشمزه خورد تا دوباره سیر سیر شد. اون با خودش گفت : “من الان بهتر میفهمم. دنیای بیرون از مزرعه خوبو شیرینه ولی خیلی هم تلخ و خطرناکه ”
از آن روز به بعد خرگوش باهوش چیزهای بیشتر و بیشتری درباره زندگی و دنیای خودش توی مزرعه یاد گرفت و حتی به خرگوشای دیگه درمورد مسائل و مشکلاتشون کمک میکرد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خوب بود🙂🙂🙂
تشکر
ممنونم
💜💜💜💜