4/5 - (110 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود. توی جنگل سرسبز قصه ما زرافه کوچولوی بامزه ای بود به اسم جولی، جولی به همراه پدر و مادرش تازه به این جنگل اومده بودند . اون هنوز نتونسته بود دوست جدیدی توی جنگل پیدا بکنه و چون بیشتر وقتها توی خونه می موند احساس تنهایی می کرد.

یک روز صبح که مامان زرافه برای پیدا کردن غذا از خونه بیرون رفت جولی هم بالاخره تصمیم گرفت که از خونه بیرون بره و جنگل رو کشف کنه. جولی برای یک پیاده روی طولانی در جنگل خودش رو آماده کرد. نسیم خنکی می وزید و جولی به درختان بلند و سرسبزی که دور تا دور جنگل رو گرفته بودند نگاهی کرد و با خودش گفت:” نمیدونم چرا مامان و بابا فکر می کنند که من هنوز کوچیکم و اجازه نمی دند که من تنهایی از خونه بیرون برم ! من همین الان هم از خیلی از حیوانات دیگه بزرگ تر و بلندتر هستم ..”

همون موقع چشمش به چند تا بچه لاک پشت کوچولو افتاد که داشتند بادبادک بازی می کردند. جولی واقها دوست داشت که دوستهای جدیدی پیدا کنه که بتونه باهاشون بازی کنه ، درست مثل جنگل قبلی که زندگی می کردند و اون کلی دوست و همبازی داشت. به همین خاطر به سمت لاک پشت ها رفت و گفت:” سلام ، من جولی هستم و تازه به این جنگل اومدیم . میتونم با شما بازی کنم ؟” بچه لاک پشت ها نگاهی به جولی انداختند و گفتند:” وای نه ! تو خیلی بزرگ و بلند هستی! ما نمی تونیم با تو بازی کنیم.”

جولی آهی کشید و با خودش گفت:” عجیبه که مامان و بابا به من میگن خیلی کوچیک هستم ولی این لاک پشتها میگن که خیلی بزرگم!” اون جلوتر رفت و امیدوار بود که بالاخره بتونه دوستی پیدا کنه که ناگهان پاش به چیزی خورد. وقتی پایین رو نگاه کرد چشمش به یک توپ خورد. همون موقع یکی با صدای بلند گفت:” هی! میشه توپ ما رو بهمون بدی؟” جولی نگاهی به اطراف کرد و چند تا فیل بزرگ و قوی هیکل رو دید که مشغول فوتبال بازی کردن بودند. جولی توپ رو برداشت و به سمت فیل ها رفت و با هیجان گفت:” سلام ، من تازه به این جنگل اومدم .میشه منم باهاتون فوتبال بازی کنم؟ ” فیل ها نگاهی به جولی کردند و گفتند:” نه ! تو خیلی کوچیک هستی! ممکنه زیر دست و پای ما آسیب ببینی! ”

زرافه کوچولو خیلی غمگین شد. اون بدون اینکه حرفی بزنه روی صخره ای نشست و مشغول تماشای فیل ها شد. اون با خودش فکر کرد:” من واقعا نمیدونم کوچک هستم یا بزرگ ! بعضی از حیوانات اصرار دارند که من برای بازی با اونها خیلی بزرگم و بعضی از حیوانات به من میگن کوچیکم و اجازه بازی به من نمیدن!”

جولی خیلی ناراحت بود و احساس تنهایی می کرد. همون موقع صدایی رو از بالای درخت شنید. وقتی به بالا نگاه کرد بچه میمونی رو دید که در حال تاب بازی روی شاخه های درختها بود و به نظر می رسید که خیلی بهش خوش می گذره..

جولی با خودش فکر کرد که میمون کوچولو چقدر خوب می تونه خودش رو سرگرم کنه و تصمیم گرفت سراغ میمون بره و ازش بخواد که با هم بازی کنند. اما قبل از اینکه جولی چیزی بگه میمون بازیگوش روی شاخه دیگه ای پرید و در اعماق جنگل نا پدید شد. جولی حالا دیگه حسابی ناامید شده بود و مطمین بود که نمیتونه دوستی پیدا کنه . برای همین تصمیم گرفت که به خونه برگرده. هنوز راه زیادی نرفته بود که چشمش به توپ فوتبال فیل ها افتاد که داخل باتلاق پر از گل افتاده بود. فیل ها تلاش می کردند که توپ رو با خرطومشون از باتلاق خارج کنند ولی موفق نمی شدند. جولی متوجه شد که فیل ها به خاطر وزن سنگینشون نمی تونند به باتلاق نزدیک بشن ، چون اگر داخل باتلاق بیفتند نمی تونند به راحتی خودشون رو بیرون بکشن.. فیل ها هر چقدر تلاش کردند نتونستند توپشون رو بیرون بیارند.

همون موقع جولی فکری به ذهنش رسید به فیل ها نزدیک شد و گفت:” اجازه میدید من توپتون رو از باتلاق بیرون بیارم؟” فیل ها با تردید نگاهی به جولی انداختند و یکی از اونها گفت:” اگر بتونی این کار رو بکنی لطف بزرگی کردی، ولی ما نمی خواهیم تو دچار مشکل بشی، باید مراقب خودت باشی و خیلی به باتلاق نزدیک نشی..”

جولی سرش رو تکون داد و گفت:” خیالتون راحت باشه من مراقبم” بعد به باتلاق نزدیک شد و گردن درازش رو به سمت توپ برد و با تلاش زیادی بالاخره تونست توپ رو از باتلاق خارج کنه. بعد هم با یک شوت بلند توپ رو به سمت فیل ها پرتاب کرد. فیل ها از خوشحالی هورا کشیدند و از جولی تشکر کردند. بعد هم به جولی پیشنهاد دادند که با اونها فوتبال بازی کنه . جولی با علاقه دعوتشون رو قبول کرد و حسابی با هم فوتبال بازی کردند. بعد از تمام شدن بازی جولی به فیل ها قول داد که فردا دوباره با هم فوتبال بازی کنند.

جولی با خوشحالی به سمت خونه راه افتاد . در راه برگشت دوباره بچه لاک پشت ها رو دید. اونها با نگرانی به بالای درختی نگاه می کردند. جولی با مهربونی پرسید:” چه اتفاقی افتاده؟ چرا نگران هستید؟” یکی از بچه لاک پشت ها با ناراحتی گفت:” بادبادک ما بالای اون درخت گیر کرده !” جولی لبخندی زد و گفت:” این که کاری نداره الان براتون میارمش” بعد هم چون قد بلندی داشت خیلی راحت بادبادک رو از بالای درخت پایین آورد و به لاک پشت ها داد.

بچه لاک پشت ها خیلی خوشحال شدند و از جولی تشکر کردند و یکی از اونها گفت:” ما به خاطر رفتاری که با تو داشتیم متاسفیم. از این به بعد ما دوستهای هم هستیم .. حالا اگر می خوای بیا با هم بادبادک بازی کنیم”  جولی لبخندی زد،  اون ته دلش خیلی خوشحال بود که بچه لاک پشت ها می خوان با اون دوست بشن و با مهربونی گفت:” متشکرم ولی الان باید زودتر به خونه برم ..” بچه لاک پشت گفت:” باشه برو ولی قول بده که فردا بیای با هم بازی کنیم..” جولی خندید و گفت:” قول میدم فردا زود برگردم..” بعد هم برای بچه لاک پشت ها دست تکان داد به خونه برگشت.

جولی حالا خیلی خوشحال بود چون بالاخره تونسته بوددوستهای جدیدی پیدا کنه و دیگه تنها نباشه .. اون فهمیده بود که با مهربونی و رفتار خوب همیشه می تونه دوستهای زیادی داشته باشه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

32 پاسخ
  1. محمد آریا
    محمد آریا می گوید:

    سلام عالی بود عزیزم پسر من خیلی قصه های شما رو دوست داره و هرشب گوش میده تا بخوابه.

    پاسخ
  2. ساوینا جون
    ساوینا جون می گوید:

    سلام بسیار داستان زیبایی بود ،دختر نازم عاشق قصه های شما هست ،ممنونم 👏👏👏

    پاسخ
  3. باران گلی😍 جان
    باران گلی😍 جان می گوید:

    خاله خیلی خوب و آموزنده بود . من هر شب قصه های شما رو گوش میدم خیلی قشنگ هستن ممنون بابت قصه ها 😍

    پاسخ
  4. ماهان
    ماهان می گوید:

    ماهان کوچولو هر شب منتظره قصه ای جدید با صدای شما گوش بده
    ممنونم که همیشه با انرژی برای بچه ها قصه های جذاب و دوست داشتنی تعریف میکنید🥰🥰🥰

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *