4.3/5 - (67 امتیاز)

 

در گوشه ای از یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا درخت بزرگ و کهنسال انجیری قرار داشت. عمر این درخت خیلی زیاد بود و اهالی روستا یادشون نمی اومد که از چه زمانی این درخت اونجا وجود داشته .. درخت انجیر حالا حسابی بزرگ و تنومند شده بود و شاخه های انبوه و بلندش به همه اطراف رسیده بود. بخش زیادی از ریشه های درخت از زمین بیرون بود تا بتونه وزن سنگین شاخه های درخت رو تحمل بکنه .. اهالی روستا این درخت انجیر رو خیلی دوست داشتند. اونها هر وقت خسته میشدند زیر سایه خنک درخت می نشستند و استراحت می کردند. خیلی از اوقات هم بچه های روستا لابه لای شاخه ها و ریشه های در هم تنیده درخت می رفتند و قایم با شک بازی می کردند. درخت از اینکه پناه و استراحتگاهی برای اهالی روستا بود خوشحال و راضی بود.

یک روز شاخه های بلند و در هم تنیده درخت با غرور رو به ریشه کردند و گفتند:” ما خیلی مهم هستیم ..بلند و بزرگیم . ما به همراه برگ هامون به مسافران خسته سایه خنک هدیه میدیم، اونها هم همیشه از ما تشکر می کنند.. اما هیچ کس شما رو نمی شناسه و اسمی ازتون نمی بره.. ” ریشه گفت: ” اما شما دارید یک چیز رو فراموش می کنید! من قدرت شماها هستم، شما بدون حمایت من زنده نمی مونید.. زندگی واقعی این درخت به من وابسته است..”

یکی از شاخه ها گفت:” درسته که تو از ما حمایت می کنی، اما اگر ما به کمک برگها هوا و نور خورشید رو جذب نکنیم زنده نمی مونیم! پس نقش تو چیه؟”  ریشه گفت:” برای زنده موندن آب لازمه و من آب رو از خاک جذب می کنم .. آب از طریق عمل مویرگی به برگها و شاخه ها می رسه .. این آب شما و برگها رو زنده نگه می داره ..”

شاخه ها خودشون رو در باد تکونی دادند و گفتند:” اما هرچی که هست ما از شما مهم تریم!” ریشه گفت:” نه من مهمترم ..” و جر و بحثی بین شاخه ها و ریشه شروع شد. همون موقع ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و برگها و شاخه های درخت با لرزش زمین شروع به تکان خوردن کردند. بله انگار زلزله بود! اینجا بود که ریشه قدرت خودش رو نشون داد و با چنگال های قوی و بدون ترس به زمین چسبید. شاخه ها و برگها ترسیده بودند و می لرزیدند. اما ریشه به اونها گفت:” نترسید، جای نگرانی نیست ! من محکم به خاک چسبیدم و کارم رو خیلی خوب انجام میدم..”

پس از مدتی لرزه ها تموم شد و همه چیز دوباره آروم شد. درخت اصلا آسیبی ندید و ریشه و با غرور گفت:” حالا باید از من تشکر کنید.. من همه شما رو از نابودی نجات دادم!”  قبل از اینکه شاخه ها بتونند جوابی بدن باد شدیدی وزیدن گرفت و طوفان سهمگینی آغاز شد. اگر شاخه ها از درخت جدا میشدند درخت سایه خودش رو از دست میداد و بی فایده می شد. پس وقت اون بود که شاخه ها به وظیفه شون عمل کنند. به همین خاطر شاخه ها که در هم تنیده بودند با قدرت هر چه تمام تر مقابل باد ایستادند و مقاومت کردند. طوفان در عرض چند دقیقه تمام شد و درخت همچنان محکم و سالم ایستاده بود. حالا وقت اون بود که شاخه ها از خودشون تعریف کنند. برای همین رو کردند به ریشه و گفتند:” اگر ما از هم جدا می شدیم ، دیگه این درخت بدون شاخه و سایه هیچ فایده ای نداشت! پس قبول کن که ما مهمتر هستیم..”

سنجاب کوچولویی روی درخت نشسته بود و به تمام حرفهای بین شاخه ها و ریشه گوش می داد. از شاخه ای به شاخه دیگه ای پرید و گفت:” طوفان و زلزله باعث شد که بفهمید هر دوی شما به یک اندازه مهم هستید.. حالا دیگه برای چی بحث می کنید؟ هر کدوم وظیفه خودتون رو انجام بدید و همگی برای نجات درخت تلاش کنید..” سنجاب درست می گفت. ریشه و شاخه ها حالا دیگه اهمیت همدیگه رو فهمیده بودند و نباید وقتشون رو با جر و بحث های بیهوده تلف می کردند.

به همین خاطر لبخندی زدند و گفتند:” درسته خانوم سنجاب.. حق با شماست.. هر دوی ما مهم هستیم و وقتی که نیاز به کمک داریم می تونیم به هم کمک کنیم.. ما در کنار هم هستیم که این درخت رو مفید و با ارزش کردیم..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

41 پاسخ
  1. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    خیلی جالب بود و پسرم این قصه رو خیلی دوست داشت با تشکر از قصه گوی محترم و وولک

    پاسخ
  2. ۹۴ ۹۵
    ۹۴ ۹۵ می گوید:

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂😂😅😅😅😅😆😆😆😆😆😆😆😆😆🤑🤑🤣💚💝💙😻😘🥰😍🤩😚👍🏿👍🏿👍🏿

    پاسخ
  3. مهدیس یکانی⭐
    مهدیس یکانی⭐ می گوید:

    ممنونم بابت قصه های خوب تون من هر شب با قصه های شما می خوابم لطفا قصه های تصویری هم بزارید ممنون⚘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *