روزی روزگاری توی یک مزرعه بزرگ و حاصلخیز کلی سبزیجات تازه و رنگارنگ وجود داشت. میون میوه ها و سبزیجات مختلف یک هندوانه بزرگ و آبدار هم بود . این هندوانه مغرور و لجباز بود و به میوه های دیگه احترام نمی گذاشت. اون بزرگ و قوی بود و پوست خیلی محکمی داشت. بقیه میوه ها و سبزیجات مثل گوجه فرنگی و خیار با دیدن این هندوانه بزرگ می ترسیدند و نزدیکش نمی شدند.
هندوانه در گوشه ای از مزرعه بود که به راحتی دیده نمی شد. وقتی که کشاورز برای چیدن محصولاتی که رسیده بودند به مزرعه می اومد، هندوانه خودش رو لا به لای برگها قایم می کرد تا به راحتی دیده نشه و به همین خاطر روز به روز بزرگتر و درشت تر می شد. اون دوست داشت به میوه های دیگه دستور بده و بیشتر اوقات اونها رو کوچولوهای ضعیف و بی فایده صدا می کرد. خیارها از ترس این هندوانه بزرگ خودخواه روز به روز لاغرتر و تلختر شدند، گوجه فرنگی ها نتونستند مثل گذشته قرمز و آبدار بشن.. خربزه ها هم دیگه هیچ وقت مثل گذشته شیرین نشدند… خیلی از سبزیجات دیگه هم از ترس هندوانه رشدشون متوقف شد .
این هندوانه پرادعا با حرفها و کارهاش همه میوه ها و سبزیجات رو ناراحت کرده بود. حالا بیشتر میوه ها و سبزیجات آرزو داشتند که کشاورز بالاخره این هندوانه خودخواه رو ببینه و اون رو برای همیشه بچینه و از مزرعه ببره.. روزها گذشت و گذشت تا بالاخره یک روز که کشاورز برای چیدن سبزیجات تازه به مزرعه اومده بود هندوانه رو دید .

کشاورز با عجله به سمت هندوانه رفت ولی هرچقدر تلاش کرد نتونست هندوانه رو از زمین بلند کنه و از مزرعه بیرون رفت.. همه سبزیجات که امیدوار بودند که بالاخره از شر حرفها و کارهای این هندوانه بی ادب راحت می شن دوباره غمگین شدند و گوشه ای نشستند. هندوانه با خنده گفت:” همه شما سبزیجات ضعیف بدونید که من اگر به بازار هم برم گرونترین میوه بازار خواهم بود. همه شما سبزیجات یک طرف و من طرف دیگه هستم.. ”
کمی بعد کشاورز به همراه پسرش به مزرعه برگشت و به سختی و با کمک هم هندوانه رو بلند کردند و داخل گاری گذاشتند. اونها مقداری گوجه فرنگی، خیار و خربزه هم چیدند و همه سبزیجات رو به همراه هندوانه داخل کیسه بزرگی گذاشتند و به بازار رفتند.
وقتی به بازار رسیدند کشاورز هندوانه و بقیه سبزیجات رو داخل سینی بزرگی گذاشت. مشتریان نگاهی به هندوانه و سبزیجات می انداختند. کم کم همه گوجه ها و خیارها و خربزه ها فروخته شد و فقط هندوانه موند. همه هندوانه رو نگاه می کردند ولی هیچ کس اون رو نمی خرید.
وقتی کشاورز از مشتریان می خواست که هندوانه رو بخرند هر کدوم بهانه ای می آوردند. یکی می گفت: ” آخه چطوری هندوانه به این بزرگی رو به خونه ببرم؟” یکی دیگه می گفت:” این هندوانه بزرگ حتی توی یخچال هم جا نمیشه !” و مشتری دیگه ای هم گفت:” حتی راننده هم برای بردن هندوانه به این بزرگی پول بیشتری می گیره ..” هندوانه با شنیدن این حرفها ناامید و غمگین شد. اون همیشه فکر می کرد که به خاطر وزن زیاد و هیکل بزرگش خیلی باارزشه و میتونه مورد توجه همه باشه و به دیگران دستور بده .. اما حالا فهمیده بود که اندازه و وزنش هیچ ارزش خاصی نداره ..
اون با خودش فکر کرد:” بزرگ و سنگین بودن چه فایده ای داره وقتی کسی من رو نمیخواد؟ تمام میوه هایی که من یک روز اونها رو مسخره می کردم با قیمت خوبی فروخته شدند و فقط من موندم !” با فکر کردن به این موضوع اشک از چشمانش جاری شد. اون حسابی گریه کرد و بعدش احساس آرامش و سبکی کرد. انگار احساس غرور و خودخواهی هندوانه هم با اشکهاش شسته شد و از بین رفت.
گوجه فرنگی ها و خیارها با دیدن اشکهای هندوانه احساس ناراحتی کردند و متاسف شدند. اونها سعی کردند که به هندوانه انگیزه بدند و گفتند ” درسته که تو با حرفهات باعث ناراحتی و آزار ما شدی ولی حالا که فهمیدی ظاهر و اندازه مهم نیست و هر کس ارزش خودش رو داره ما حرفهای گذشته ات رو فراموش می کنیم و دیگه احساس بدی به تو نداریم.. ” هندوانه به آرومی گفت:” من به خاطر همه اون حرفهای بد متاسفم .. الان هم خیلی ناراحتم چون هیچ کس حاضر نیست من رو با این اندازه بخره .. ”

سبزیجات گفتند:” تو نباید ناامید باشی مطمین باش خیلی زود با قیمت بسیار خوبی فروخته خواهی شد.” هندوانه با شنیدن این حرفها خوشحال شد و لبخندی زد.. همون موقع مغازه داری که به همراه خانواده پرجمعیتش به بازار اومده بود هندوانه رو دید و خرید و به کمک بچه هاش هندوانه رو داخل چرخ دستی اش گذاشت و به خونه برد تا همه با هم هندوانه بخورند. هندوانه از دور برای دوستانش دست تکون داد و با خوشحالی به خونه مغازه دار رفت.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





آلی بود تشکر از قصه گوی محترم و وولک
ممنون از همراهی شما
مرسی از داشتن های خوبتون❤️❤️😘😘
ممنونم که با همراه هستین
عالی و خیلی آموزنده
تشکر
ممنون از قصه گو
تشکر از همراهی شما
من آلارا ی ۹ ساله هستم
سلام آلارای عزیز
عالی بود.😄
تشکر
عالی بود ممنونم از شما 🌹🤩😘🥰😍🤩😘🥰🤩😘🥰🤩💖🌹💕💙💚🧡💜♥️❤️💓💗💖💝👏🌈🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍎🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍎🍎🍎🍎🍎🍉🍉🍉🍉🍉🍉
تشکر
عالی بود ❤🧡💛💚💙💜مثل همیشه👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود
تشکر
عالی
تشکر
🤩😍🤩😍🤩😍
تشکر
سلام من برادرم عاشق قصه های شما هستیم
چه عالی
عالی بود تشکر از شما 🌹🌹
ممنون از همراهی شما
سلام ممنون 🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉
سلام النای عزیز
ممنون که با ما همراهی
عالی من و دخترم هرشب با قصه های شما میخوابیم 🥰
چه عالی
خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم
من مدتهاست از سایت شما استفاده میکنم بسیار سپاسگزارم بابت داستانهای عالیتون
خیلی خیلی خوشحالم که با ما همراهی ترنج عزیز
من و خواهرم با هم خواندیم و هر شب قصه های شما رو گوش می دهیم خیلی عالی بود لطفا قصه های کارتونی هم بیشتر بزارید.
چه عالی
ممنون که با همراهین بچه ها
سلام عالی بود ممنون
ممنون از همراهی شما
قصه جالبی بود ممنون ☺😘💛🧡🧡❤❤
تشکر از نظر خوب شما
سلام هم قصه هاتون قشنگه هم تیتراژ اول وآخر قصه که منو به دوران کودکی خودم میبره
بسیار عالی
ممنونم که نظرتو برامون نوشتی معصومه عزیز
سلام وقتتون بخیر
قصه امشب خیلی آموزنده بود من از این داستان یاد گرفتم که نباید به چیزی که دارم و هستم مغرور بشم❤🥰😘🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉ممنونم خاله صدف برای قصه های عالیتون
شما بینظیرید
سلام هاناخانوم گل خوبی؟
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی هانای عزیز
سلام
قصه تون خیلی خوب و آموزنده بود
ممنونم از شما😊😊😊😊😊🥰🥰🥰🥰🥰
سلام خیلی ممنونم که نظرتون رو برام نوشتین دوستان عزیزم
این منم بخاتر این که منم یکمی مقرورم
چرا مغروری؟
هیچ وقت تلاش کردی غرورت و کم کنی؟
خیلی خوب بود ممنون خاله صدف
ممنونم از نظرت باران گلی
عالی
تشکر
☑️😘😍🍉
عالی بود 😍❤️🥳🥹😅😇😍🥰😘👍🏻👏🏻
ممنونم از نظرت دوست خوبم
☑️مرسی از شما خوب بود 🥰❤️😇🍉
ممنون که با ما همراه هستین
خوشحالم که نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
آموزنده بود ولی کوتاه و حوصله سر بر هم بود
من فقط دلم میخواست زود تموم بشه چون برا خواهرم گذاشتم و روی مخم بود ولی خواهرم نمیزاشت قعتش کنم
چرا این قصه رو دوست نداشتی آنیتای عزیز؟
سلام
سلام دوست قشنگم خوبی؟!
⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️↗️🚸🚸🚸🚸➡️➡️⛔⛔⛔⬅️↖️🚸↔️↗️↗️↗️↗️⚠️🚱🚱🚱🚱🚱
سلام.سحر صادق نیا هستم.قصه هاتون عالین.🌹❤️💞💞
از شما سپاسگزارم.🥰💝
سلام و درود سحر عزیز
خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
خووووووووب
تشکر
خووووووووب
تشکر
سلام قصه من این قصه ر خیلی دوست دارم خاله صدف بازم از اینجور قصه ها بزارید
حتما آیناز جان تلاش میکنیم بهترین قصه ها رو براتون بذاریم
ممنون خاله صدف خیلی داستان هاتون خوبه
تشکر دوست عزیزم
سلام دوستون دارم
سلام دوست من، ما هم دوست داریم
خیلی خوب بود ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
ممنون دوست خوبم
خ
خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
خیلی خیلی ممنونم دوست خوب وولک
خیلی خوب بود ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تشکر همراه عزیز وولک. ممنون که برامون نظر مینویسی
منم قصه های شما رو گوش میدم و دوست دارم
چه عالی
خوشحالم که با ما همراهی قشنگم
عا لیییییییییییییی
عالی و تازه❤️🥰🤣