قصه جذاب و شنیدنی ماجرای عجیب کوزه سفالی و کدو تنبل
4.1/5 - (168 امتیاز)

 

روزی روزگاری توی یک مزرعه کوزه سفالی بزرگی زندگی می کرد. کشاورزان همیشه داخل کوزه آب می ریختند و در روزهای گرم تابستان که توی مزرعه کار می کردند از آب خنک کوزه می نوشیدند و خستگی در می کردند.

چند روزی بود که کار کشاورزان توی مزرعه تموم شده بود و کوزه سفالی هم خالی در گوشه ای افتاده بود. ته مونده آب داخل کوزه هم بر اثر گرمای خورشید بخار شده بود.

یک روز که کلاغ در حال پرواز بالای مزرعه بود صدای آه و ناله ای رو شنید. وقتی به پایین نگاه کرد کوزه سفالی رو دید که در گوشه ای از مزرعه افتاده و داره ناله می کنه. کلاغ نزدیکش شد و گفت:” چی شده کوزه سفالی؟ چرا ناله می کنی؟”

کوزه گفت:” دلم!!  دلم خیلی درد می کنه ..” کلاغ گفت:” شاید گرسنه هستی .. تو همیشه پر از آب بودی شاید حالا که خالی شدی دلت درد گرفته؟!”

کوزه گفت:” نمیدونم ! چند روزی هست که دلم درد می کنه ..” کلاغ گفت:” بزار برم از لب چشمه برات کمی آب بیارم .. شاید دل دردت خوب بشه”

کلاغ رفت و یه کم بعد در حالی که سطل آبی رو به منقار داشت برگشت..آب رو داخل کوزه ریخت و گفت:” الان دیگه خالی نیستی.. شاید حالت بهتر بشه”

کوزه قلپ قلپ آب رو نوشید. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که دوباره شروع به آه و ناله کرد و گفت:” وااای دلم! بازم دلم درد می کنه” کلاغ که دیگه نمیدونست باید چیکار بکنه گفت:” بگذار برم بقیه پرنده ها رو خبر بکنم شاید بتونند کمکی بهت بکنند..”

یه کم بعد کلاغ به همراه طاووس و کبوتر و چند تا از پرنده های دیگه برگشتند. کوزه همچنان ناراحت و نالان در گوشه مزرعه افتاده بود. طاووس گفت:” شاید چیزی خوردی که باعث دل دردت شده” کوزه گفت: “یادم نیست.. آخه خیلی چیزها خوردم ..”

راستش بچه ها جون کوزه سفالی خیلی شکمو بود و خیلی اوقات هر چیزی که پیدا می کرد رو می خورد. مثلا یک بار که کشاورزان متوجه شدند که آب کوزه مثل همیشه تمیز و زلال نیست وقتی داخل کوزه رو نگاه کردند کلی آشغال از داخل کوزه پیدا کردند.

کبوتر که این ماجرا رو یادش بود گفت:” شاید مثل دفعه های قبل آشغال و چیزهای غیرمفید خوردی و الان دلت درد گرفته؟” کوزه گفت:” چند روزی هست که من خالی موندم و هر چیزی که دور رو برم دیدم روخوردم..”

گنجشک با تعجب گفت:” فکر نمی کردم کوزه ها هم گرسنه بشن و غیر از آب چیز دیگه ای بخورن!” کلاغ گفت:” معلوم نیست چه بلایی سر خودت آوردی ! بهتره همینجا بمونی تا ما بریم و کشاورز رو خبر کنیم شاید اون بتونه کاری بکنه ..” بعد هم همگی پرواز کردند و به سراغ کشاورز رفتند تا اون رو پیدا کنند.

پرنده ها بالاخره تونستند کشاورز رو توی خونه اش پیدا کنند و به مزرعه بیارن. وقتی که به مزرعه رسیدند در کمال تعجب دیدند که کوزه ناپدید شده.. یعنی کوزه سفالی کجا می تونست رفته باشه؟ کلاغ با تعجب گفت:” اون کوزه همینجا بود! یعنی کجا رفته ؟!!” طوطی به کدو تنبل بزرگ و چاقی که جای کوزه نشسته بود و خر و پف می کرد اشاره کرد و گفت:” هی اینجا رو نگاه کنید! وقتی که ما می رفتیم این کدو اینجا نبود!!! این از کجا سبز شد؟!”

کلاغ در حالیکه با منقارش به کدو نوک می زد گفت:” هی کدوی تنبل بیدار شو خوابالو ! ” کدو به زحمت چشمهاش رو باز کرد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت:” چی شده؟ چرا منو بیدار کردید؟ ” طوطی گفت:” تو یک کوزه سفالی اینجا ندیدی؟ دقیقا همین جایی که تو خوابیدی بود..”

کدو تنبل با خواب آلودگی گفت:” خب من تمام این مدت همینجا خواب بودم ..” مورچه با تعجب گفت:” اینجا بودی؟ چطور ممکنه؟ چرا ما زودتر تو رو ندیدیم”

کدو حلوایی لبخندی زد و گفت:” خب من داخل اون کوزه شکمو بودم..اگر دقت می کردید من رو میدیدید! ”

حیوانات از حرفهای کدو سر در نمی آوردند. طاووس گفت :” اما تو به این بزرگی چطوری رفتی داخل کوزه ؟”

کدو گفت:” من که از اول انقدری نبودم!  وقتی که یک دانه کوچیک بودم. اون کوزه سفالی شکمو من رو قورت داد.. من بهش گفته بودم که نباید من رو بخوره و من باید داخل خاک رشد کنم .. ولی اون کوزه شکمو فقط فکر پر کردن شکمش بود و هر چیزی که دم دستش بود رو می خورد.. بعد من روز به روز بزرگ و بزرگتر شدم .. تا اینکه بالاخره امروز اون کوزه ترک خورد و من بیرون اومدم..”

حیوانات با ناباوری به تکه های شکسته کوزه سفالی که در اطراف کدو بود نگاه کردند اونها نمی دونستند از شکستن کوزه سفالی ناراحت باشند یا از به دنیا اومدن یک کدو تنیل بزرگ خوشحال باشند!

کدو تنبل سرش رو تکون داد و گفت:” متاسفم که باعث شکستن این کوزه شدم .. ولی من قبلا بهش گفته بودم که دانه های ریز کدو خیلی زود تبدیل به کدو تنبل های خیلی بزرگ میشن.. اما کوزه حرفمو باور نکرد..” بله بچه ها جونم ! در هر حال اون کدو تنبل به طور عجیبی رشد کرده بود و حالا عضو تازه وارد مزرعه بود. کشاورز هم در حالیکه تکه های کوزه شکسته رو برمیداشت از رشد کدو تنبل بزرگ و تازه که یک دفعه سر و کلش پیدا شده بود خیلی خوشحال بود..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

81 پاسخ
  1. هاناخانوم❤🌹💗
    هاناخانوم❤🌹💗 می گوید:

    سلام خسته نباشید
    من هاناهستم
    از قصه امشبتون یادگرفتم که آدم هرچیزی رو نباید بخوره💗🌹😘

    پاسخ
  2. سارا مزیدی
    سارا مزیدی می گوید:

    عالی بود خیلی خوب بود ممنونم که برای ما قصه های قشنگی می دارد🌈😍😘🤩🥰🌹❤️🧡♥️💜💙💚💛💓💗💖💝♥️💜💮🏵️🌸💖💗💓💞❤️🧡💚💙💕

    پاسخ
  3. محیا
    محیا می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    پاسخ
  4. رادمان
    رادمان می گوید:

    سلام من رادمان هستم از قصه های شما خیلی خوشم مییاد از زحماتتون ممنون کلاس دوم از شهریار

    پاسخ
  5. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    خیلی قصه قشنگی بود😘🥰😍😛😚😋🫠🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥😑🫤🤥🫤🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫥🫥🫥🫥🫥🥶🥶🥶🥶

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *