قصه جذاب و شنیدنی باکستر خرگوشه سرعتش رو کم می کنه
4.1/5 - (120 امتیاز)

یکی بود یکی نبود، در یک جنگل سرسبز و قشنگ خرگوش کوچولویی زندگی می کرد به نام باکستر. باکستر خرگوشه سریع ترین دونده ی جنگل بود.اون همیشه سرش پر از فکرای مختلف بود و بدنش هم مرتب در حال دویدن و ورجه وورجه کردن بود.

باکستر اول از همه پاهای کوچیک خرگوشیش رو چند بار به زمین میکوبید، دمش رو تکون تکون می داد و گوشاش رو می جنبوند، و بعد  خیلی زود با سرعت و شتاب زیاد شروع به دویدن می کرد.اون به سرعت از کنار راسوها رد میشد و از کنار آهو ها می گذشت.اون یک خرگوش کوچولوی سریع و باهوش بود.

یک روز عموی باکستر که اسمش بارنابی بود متوجه شد که باکستر زیر درختی نشسته و مثل همیشه جنب و جوش نمیکنه و این ور و اون ور نمیدوه.

عمو بارنابی گفت:” باکستر کوچولوی من چه مشکلی داره؟”

باکستر گفت:” من هیچ دوستی ندارم،هیچکدوم از حیوونای دیگه ی جنگل از من خوششون نمیاد ،من اینو نمیفهمم،من اولین کسی هستم که در مسابقات جنگل برنده شدم،من اولین کسی هستم که هر کاری تو جنگل بوده رو به پایان رسوندم و تمومش کردم”

“باکستر من در تمام این سال ها تو رو از نزدیک دیدم و رفتارات رو تماشا کردم،حتی روزی رو دیدم که تو در مسابقه ی سالانه ی جنگل برنده شدی.”

باکستر گفت:” اوه بله،من واقعا سریع بودم و همه رو تا خط پایان مسابقه شکست دادم”

“خوب، حالا یادت میاد که اون روز  به چند تا از راسوها خوردی و در مسیر مسابقه به راکون ها برخورد کردی و به زمین انداختیشون؟”

باکستر جواب داد:” نه”

“آیا یادت میاد که وقتی مسابقه تموم شد تو تمام بطری های آبو برای خودت برداشتی و خوردی؟”

 

“آه بله، من واقعا تشنه بودم،همه ی حیوونای دیگه داشتن از عصبانیت دیوونه میشدن چون من هیچ بطری آبی برای اونا باقی نذاشته بودم”

” باکستر ما خرگوش ها خیلی سریع و باهوش هستیم،میتونیم دور دست ها رو خیلی خوب ببینیم و انقدر تند می دویم که اغلب میتونیم با سرعت خیلی زیاد از کنار بقیه ی حیوانات جنگل رد بشیم.سرعت زیاد و تند دویدن معمولاچیز خوبیه، مثل زمانی که توی مسابقه هستی و میخوای برنده بشی،اما گاهی اوقات پیش میاد که کنترل سرعت و تمرکز خودت رو ازدست میدی ، مثل وقتی که سال گذشته در مسابقه ی جنگل به راکون ها برخورد کردی.

برادرزاده ی کوچولوی من،برای اینکه شاد و خوشحال باشی باید هر کاری رو که خرگوشای دیگه میکنن تو هم یاد بگیری و انجام بدی، تو باید یاد بگیری که چطوری سرعتت رو کم کنی و هیجانت رو کنترل کنی و به جاش  تمرکز ودقتت رو بالا ببری.”

” اما عمو بارنابی من چطوری میتونم سرعتم رو کم کنم و هیجانمو کنترل کنم؟”

” خب، باکستر،شلوغی و هیجان  تو از سرت شروع میشه،درست در فاصله ی بین گوش های خرگوشیت،تو باید افکارت رو کند و آروم کنی و از اونچه که در اطرافت می گذره و اتفاق میفته آگاه باشی.وقتی که هیجان و شلوغی سرت رو کم کردی،تو میتونی بدنت رو آروم کنی و سرعتت رو کنترل کنی و تمرکز و دقتت رو بالا ببری”

” باکستر خوب گوش کن، من بهت میگم که در حال حاضر داره چه اتفاقی برای عمو بارنابی پیر میفته، من احساس می کنم که نسیمی به آرومی و ملایمت داره موهامو نوازش میکنه،میتونم بوی گل های بهاری رو  حس کنم،در بالای این درخت اقا سنجابه داره با خانم سنجابه صحبت می کنه، من کاملا هر چیزی رو که در اطرافم اتفاق میفته  دارم حس میکنم و میشنوم”

” حالا نوبت تو ا، چشماتو ببند،چی میشنوی؟”

” خب من میتونم صدای جیغ جیغ کردن کلاغ آبی رو از بالای درخت و صدای قورقور کردن آقای قورباغه رو از توی رودخونه بشنوم”

” خوبه باکستر، فقط گوش کن”

” حالا چه احساسی داری؟”

“من دارم  باد رو لا به لای موهام احساس می کنم و این چمنا ام دارن  پاهامو قلقلک می دن”

” خوبه باکستر، فقط احساس کن”

” چه بویی به مشامت میرسه باکستر؟”

“من دارم بوی هویج های شیرینی که تو باغ اقای خرسی دراومده رو حس میکنم”

” باشه باکستر، فقط بو کن،حالا همینطور که بوی هویج توی مشامته شروع کن به نفس کشیدن و همینجور که داری حرف میزنی به آرومی از بینیت نفس بکش و با دهنت هوا رو به بیرون بده “

” باکستر، حالا میخوام چشماتو ببندی و تصویری از روز مسابقه رو توی ذهنت بیاری،آیا می تونی اون تصویر رو ببینی؟”

” اره عمو بارنابی،من روی خط شروع مسابقه  درست در کنار رالفی راکونه وایسادم”

” خوبه باکستر،حالا ما روی آروم کردن بدنت کار میکنیم تا سرعت بالا و جنب و جوش زیاد تو رو کنترل کنیم”

” حس کن که پات شروع به ضربه زدن به زمین می کنه، اون می خواد خیلی سریع بدو و بره، اما تو محکم فشارش بده و کنترلش کن  تا من شروع کنم به شمردن:یک..دو… سه…چهار…پنج..،و حالا پاتو شل کن”

” حس کن دمت شروع به تکون خوردن می کنه،حالا وقتی که من دارم میشمارم تو بدنت رو از دم تا پات منقبض کن، یک…دو..سه…چهار…پنج… وحالا بدنت رو شل کن”

 

” حالا نوبت گوشاته باکستر، احساس کن که گوشات شروع کردن به وول وول خوردن و تا زمانی که من دارم میشمارم کل بدنت رو منقبض کن،یک..دو..سه..چهار..پنج و حالا آروم بدنت رو شل کن “

“خیل خب باکستر، میتونی چشماتو باز کنی،حالا می خوام تمرین کنی تا به اون چه که در اطرافت می گذره توجه کنی.بعد تمرین کن که تمام بدنت رو آروم وریلکس  کنی.درروز مسابقه ی بزرگ تو میتونی به مسیر مسابقه و همه ی حیوانات دیگه توجه کنی و روی اونا تمرکز داشته باشی”

باکستر روز به روز تمرین می کرد تا هیجان و شلوغی ای که توی سرش بود روکم کنه و سرعت و جنب و جوشش رودرست همونطور که عمو بارنابی گفته بود کنترل کنه.

بالاخره روز مسابقه از راه رسید.چستر جغده که شهردار جنگل بود آماده بود تا پرچم شروع مسابقه رو تکون بده. باکستر روی خط شروع ایستاده بود.اون چشماش رو بست ونفس عمیقی کشید.باکستر صدای پرنده ها رو روی شاخه ی درختا شنید و باد رو لا به لای موهای خودش احساس کرد.وقتی احساس کرد که پاش شروع به ضربه زدن به زمین کرد،اونو فشار داد و منقبض کرد و بعد شلش کرد. باکستر دمش رو شل کرد، بعد به سراغ گوشاش رفت و در آخر هم کل بدنش رو آروم کرد.

وقتی باکستر چشماش رو باز کرد،چستر جغده پرچم شروع  مسابقه رو تکون داد.باکستر خیلی زود و سریع شروع به حرکت کرد.

درست همون موقع که باکستر داشت اولین پیچ مسابقه رو رد می کرد،رالفی راکونه درست جلوی پای باکستر روی زمین افتاد.باکستر کمی لغزید و تعادلش رو از دست داد تا بالاخره توقف کرد. اون رالفی رو ازروی زمین برداشت و گرد و خاکش رو تکوند و بعد هم به دویدنش به سمت جلو ادامه داد.

باکستر از همه ی حیوانات دیگه دور شد.وقتی که اون داشت به خط پایان نزدیک میشد،یک بچه سنجاب شیطون چهار دست وپا به وسط مسیر مسابقه اومد.باکستر سرعتش رو به اندازه ای کم کرد تا بتونه بچه سنجاب رو از روی زمین و مسیر مسابقه برداره.اون در حالی که بچه سنجاب رو توی بغلش گرفته بود با سرعت از خط پایان رد شد،درست به موقع برای برنده شدن توی مسابقه.

خانم سنجابه گفت:” ازت ممنونم که بچه مو نجات دادی”

عمو بارنابی گفت:” آفرین باکستر، تو تو مسابقه برنده شدی،تو یک کار فوق العاده و بزرگ انجام دادی، اونم اینکه توجه کردی و تمرکز داشتی”

باکستر گفت:” ممنونم عمو بارنابی،حدس میزنم که سرعت و هیجان زیادم کنترل شده”

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

71 پاسخ
  1. سید علی خلیلی
    سید علی خلیلی می گوید:

    عالی پرتقالی
    ممنونم خانم خالقی عزیز
    من علی هستم وبه قصه های شما خیلی علاقه دارم
    خیلی ممنون وولک
    خدافسسسسس

    پاسخ
  2. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    عالی و خیلی آموزنده بود 🐢 من یاد گرفتم که در مسابقه فقط به خودم توجه نکنم که برنده بشم🐇🐇باید به دیگران هم اگه افتادن کمک کنم بهترین کار همین است🐇🐇🐇🐢🐢🐢

    پاسخ
  3. ماهان
    ماهان می گوید:

    قصه تون خیلی عالی بود خاله صدف مهربون ماهان ازتون تشکر میکنه بابت قصه های خوبتون🌷🌷🥰🥰😘😘❤❤

    پاسخ
  4. نیکا الماسی
    نیکا الماسی می گوید:

    عالی مثل همیشه فقت اگر میشود اهنگ اخر قصه هاتون را بردارید چون امکان داره یک بچه با قصتون بخوابه بعد با اهنگی که در اخر قصه پخش میشه بیدار شه ممنون

    پاسخ
  5. Elise🤫😎😎
    Elise🤫😎😎 می گوید:

    سلام صدف جان من ۸سالع هستم قصه های شما عالی هستش😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *