روزی روزگاری در دهکده ی کوچیکی توی هند پسر کوچیکی به اسم شیرو زندگی می کرد. شیرو مادرش رو توی سیل شدیدی از دست داده بود و با پدرش که دهقان فقیری بود زندگی می کرد. ولی باید یه مطلبی رو درباره ی شیروی کوچیک بدونین…اون پسر باهوشی بود و همونطور که میگن آدم های باهوش، راه حل های هوشمندانه ای پیدا می کنن. یک روز دهقان فقیر پول کمی به شیرو داد و ازش خواست بره بازار و کمی تجارت کنه. شیرو دقیقا همینکارو کرد و فکر بزرگی به سرش رسید. فوری وارد بازار شهر شد و بهترین جایی که می تونست رو اجاره کرد و یه مغازه باز کرد. اون با باقی پولش، جوهر کاغذ و قلم خرید و یه تابلو زد بالای مغازش که روش نوشته بود: هوش به فروش میرسه.
توی اون بازار شلوغ تمام تجار اطرافش مغازه های بزرگ و جذابی داشتن و مایحتاج مردم رو میفروختن. لباس، میوه و سبزی. شیرو هرروز بیرون مغازه ی کوچیکش وایمیستاد و داد میزد:
هوش به فروش میرسد. زودباشین! با قیمت مناسب.
– اوه انگار هوشت زیادیه که میخوای بفروشیش. چرا یکم برای کمک ب خودت استفادش نمیکنی؟
اوه مرد عاقل میتونی یجوری به زنم بفعمونی اینقدر بهم نگه چیکار کنم؟
ولی شیرو صبور بود و همه چیز رو با لبخند گوش میداد. یک روز ساندار،پسر بازرگان داشت از بازار رد میشد که شنید شیرو داد میزنه:
هوش! ازینجا بخرین. به قیمت خوب…
هوش؟ این چیزیه که تاحالا اصلا نخوردم.
آهای این چیه که داری میفروشی و قیمت هر یدونش چنده؟
من هوشو با کمیت نمیفروشم طبق کیفیتش میفروشم.
اوه خیله خب خواهش میکنم به ارزش یک سکه بهم هوش بده.
شیرو لبخند زد و سکه رو گذاشت توی جیبش. بعدش یه برگه کاغذ آورد و نفس عمیقی کشید و یچیزی نوشت. وقتی تموم شد کاغذ رو تا کرد و سه بار روش دست کشید. بعد ایستاد و کاغذ رو به پسر بازرگان داد. روی کاغذ نوشته بود:
وقتی دونفر دعا میکنن واینستا و تماشا نکن.
همیشه اینو همراه خودت داشته باش.
ساندار خیلی هیجان زده شده بود. به سرعت دویید سمت خونه و داد زد:
پدر باورت نمیشه امروز چه اتفاقی برای من افتاد. فورا بیا اینجا و ببین چی خریدم
وقتی پدرش نوشته رو خوند حسابی عصبانی شد و سر پسرش داد زد…
کدوم آدمی اینو به تو فروخته؟ فورا منو ببر پیش اون آدم.
ساندار ماجرای اون پسر و مغازه ی کوچیکش رو تعریف کرد و پدرش فورا راهی مغازه شد. وقتی بازرگان به مغازه رسید و شیرو رو دید داد زد:
دزد!
من؟!
آره تو. تو دزدی هستی که این نوشته مزخرف رو به پسرم فروختی. میدونم یه احمقه ولی توهم یه دزدی. سکه ای که بهت داده رو پس بده وگرنه زنگ میزنم پلیس.
اگه از محصول من خوشت نیومده میتونی پسش بدی. محصولمو بهم پس بده تا پولتو برگردونم.
من محصولتو برگردوندم.
قربان هنوز محصول منو پس ندادی. فقط اون تیکه رو کاغذ رو برام آوردی. اگه پولتو میخوای باید هوش منو برگردونی. باید یه موافقت نامه امضا کنی که پسرت هرگز از نصیحت من استفاده نکنه و هروقت دونفر دعوا میکنن واسته و تماشا کنه.
چی؟ حتما شوخی میکنی.
مردمی که اونجا جمع شده بودن و بحث اونارو گوش میکردن حرف شیرو رو تایید کردن.
راست میگه اون فقط برگه رو پس داده ولی فکر شیرو رو پس نداده.
آره تو میخوای سر فروشنده بیچاره رو کلاه بذاری. نصیحتش رو گرفتی و حالا نمیخوای پسش بدی.
باشه برگه رو امضا میکنم.
وقتی برگه رو امضا کرد شیرو سکه رو بهش پس داد. بازرگان خیلی خوشحال بود که پولش رو پس گرفته. پادشاه اون منطقه یعنی پادشاه دارا خواهرخوانده ی به اسم شاهزاده تارا داشت که اتفاقی اونروز به کاخ سلطنتی می رفت و همه می دونستن که شاهزاده تارا و شاهزاده لینا خواهر واقعی پادشاه دارا نمی تونستن باهم کنار بیان. اونا حسابی به هم حسودی می کردن و بابت هرچیز کوچیکی بینشون بحث میشد. یک روز هردو شاهزاده خدمتکار هاشونو برای خرید به بازار فرستادن و دست بر قضا و بازی روزگار هردوتا خدمتکار دقیقا سر یک ساعت به یک مغازه واحد رسیدن…
– ببخشیدا ولی من می خواستم اینو بخرم.
— تو دروغگویی چون من اول دیدمش.
– اول دیدی چون پریدی جلوی من و قبل از من متوجه شدی.
— ببخشیدا ولی من نپریدم جلوی تو. تو پریدی جلوی من
– من میخواستم برش دارم ولی قبل ازینکه دستم بهش برسه پریدی جلوم
— من نپریدم
– چرا پریدی
— نپریدم
– پریدی
— نپریدم
چیزی نگذشت که صداشون بلند و بلندتر شد. ساندار که همونموقع نزدیک مغازه ایستاده بود همه ی ماجرارو میدید ولی همونطور که پدرش بهش گفته بود از جاش تکون نخورد.
پدر ساندار : یادت باشه ما به توافق امضا کردیم. هروقت دیدی دونفر دارن بحث میکنن باید واستی و تماشا کنی.
– آهای تو دیدی که اون چیکار کرد مگه نه؟ منو هول داد.
— نه اون داره دروغ میگه من اول رسیدم خودتم دیدی. تو شاهد منی
– نه اون شاهد منه
— حالا میبینیم چی میشه.
اون این حرفو زد و از مغازه رفت بیرون
– تو میایی و شهادت میدی.
سرانجام وقتی دو خدمتکار برگشتن قصر ماجرارو برای شاهزاده ها تعریف کردن. شاهزاده ها طبیعتا خیلی عصبانی شدن و تصمیم گرفتن پیش پادشاه شکایت کنن. خدمتکارا هم ماجرای شاهدی که همه چیز رو دیده بود رو برای شاهزاده ها تعریف کردن. هر شاهزاده دستور داد پسر بازرگان ساندار شاهد خدمتکارش باشه وگرنه میندازنش پشت میله های زندون. وقتی پادشاه دارا این موضوع رو شنید سربازی رو به همراه دستور شاهزاده ها به خونه ی بازرگان فرستاد. وقتی دستور رسید ساندار و پدرش حسابی نگران شده بودن.
پدر ساندار: باید فورا پسری که عقل میفروشه رو ببینیم و ازش بپرسیم باید چیکار کنیم.
اونا با عجله رفتن به مغازه ی کوچیک شیرو و همه چیز رو تعریف کردن
شیرو: شرایط خیلی پیچیده ای شده. بهتون کمک می کنم ولی پنجاه سکه ی طلا خرج داره.
بازرگان فورا اون پول رو پرداخت کرد.
شیرو: وقتی تورو به قصر احضار کردن وانمود کن که دیوونه ای. وانمود کن که عقل نداری. میتونی همش حرف های احمقانه بزنی.
یانار هم دقیقا همینکارو کرد. روز بعد که پادشاه دارا پسر بازرگان رو به عنوانشاهد به قصر احضار کرد همونجوری رفتار کرد که شیرو بهش گفته بود. در نهایت صبر پادشاه تموم شد و باور کرد که اون دیوونست و دستور داد از قصر بیرونش کنن. ساندار از موفقیتش خوشحال بود و ماجرای زیرکی شیرو رو برای همه تعریف کرد. بزودی اون همه جا معروف شد و همه بهش احترام میذاشتن ولی بازرگان ناراضی بود که پسرش مجبور بود تا آخر عمرش وانمود کنه که دیوونست وگرنه پادشاه متوجه میشد و حتما مجازاتش می کرد. بنابراین بازرگان و پسرش برای مشورت دوباره پیش شیرو برگشتم. شیرو با گرفتن پنجاه تا سکه ی دیگه بهشون گفت سر وقت مناسب برن پیش پادشاه و همه چی رو براش تعریف کنن.
شیرو: اگه تو یه زمان مناسب که خال و احوالش خوبه برین پیشش فکر میکنه بامزست و شمارو میبخشه ولی مطمن بشین که حتما اخلاقش خوب باشه.
پادشاه دارا عاشق عصر های زیبا بود و همه اینو میدونستن. برای همین ساندار به حرف شیرو گوش کرد و یه عصر زیبا که خورشید درحال غروب بود به قصر اون رفت.
ساندار: دقیقا وقتشه. وقتشه که برم.
نگهبان اونو بردن پیش پادشاه دارا و همونژرو که فکر میکرد پادشاه تو حال و احوال خوبی بود
پادشاه: من قبلا تورو ندیده بودم؟
ساندار: خب علی حضرت..
بعد اون شروع کرد تمام داستان رو برای پادشاه گفتن و ازون خواست که بابت کار احمقانش اونو ببخشه.
پادشاه: چه داستان خنده داری..میبخشمت. اصلا نگران نباش. همه ی ما گاهی وقتها اشتباه می کنیم.
وقتی ساندار از قصر رفت پادشاه دارا تنها نشست و شروع کرد به فکر کردن. اون واقعا کنجکاو بود تا مردی که هوش میفروشه رو ببینه. بنابراین سربازش رو فرستاد تا ببینه که هوشی برای فروش داره یا نه.
شیرو: بله قربان من هوش زیادی دارم مخصوصا برای پادشاه ولی هر مشورت صد هزار سکه ی طلا خرج داره.
پادشاه دارا معطل نکرد،در لحظه صد هزار سکه ی طلا بهش داد. شیرو مثل همیشه فکر کرد و بعد با دقت به چهره پادشاه نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و روی کاغذ مخصوص پادشاه چیزی نوشت. بعد از نوشتن کاغذ رو تا کرد و سه مرتبه روش دست کشید و کاغذ رو به پادشاه داد. روی اون کاغذ اینطوری نوشته شده بود:
همیشه قبل از هرکاری خیلی فکر کن.
وای نصیحت خیلی خلاقانه ایه. پادشاه از این جمله حسابی تعجب کرد و به خدمه اش دستور داد این جمله رو همه جای قصر بنویسن. شیرو تعظیمی کرد و رفت. چندماه بعد پادشاه دارا بدجوری مریض شد. متوجه نشد که یکی از وزراش سعی داره با مریض کردنش اونو از پادشاهی برکنار کنه. به عنوان بخشی از نقشه به پزشک سلطنتی هم پول داد تا محلولی سمی توی داروی شاه بریزه.
اون هم با دیدن مروارید های براق و سکه های طلا لبخند زد و قبول کرد. اون شب وقتی پادشاه دارا میخواست دارو هاش رو بخوره فنجان طلا رو برداشت و نزدیک دهانش برد و زمانی که نزدیک بود داروش رو بخوره سرش رو بلند کرد و جمله ای که روی دیوار نوشته بود رو دید: «قبل از هرکاری خیلی فکر کن.» بدون شک به چیزی به اون کلمات هیلی فکر کرد فنجونشو آورد پایین و روی میز گذاشت تا به خوردن دارو فکر کنه.
پزشک که اونجا ایستاده بود و این ماجرارو دید وحشت کرده بود. از ترس به خودش می لرزید و فکر میکرد که پادشاه حدس زده که داروی اون سمیه. ناگهان زد زیر گریه…
پزشک: منو ببخشید جناب پادشاه. لطفا منو ببخشید.
پادشاه دارا تعجب کرده بود و پزشک همه چیز رو درمورد وزیر و نقشه هاش برای اون تعریف کرد. پادشاه نهگبان هارو صدا زد و دستور داد وزیر و پزشک رو زندونی کنن. صبح روز بعد پادشاه وقتی که بیدار شد حس کرد که خیلی سرحاله
پادشاه: وای چه صبح زیباییه برای بیدار شدن اگه بخاطر پسری که عقل میفروشه نبود من الان اینجا نبودم.
پادشاه دستور داد نگهبان ها شیرو رو به اتاقش بیارن و از شیرو برای نجات جونش تشکر کرد و اونو به عنوان وزیر جدیدش انتخاب کرد و ترتیب زندگی کردنش رو توی قصر فراهم کرد. یک خونه ی خوب به همراه لباس های زیبا براش اماده شد و شیرو با شادی به عنوان مرد ثروتمند و محترمی توی قصر زندگی کرد و برای بقیه ی عمرش بهترین مشاور مورداعتماد پادشاه دارا بود ولی باز هم به مردم عادی مشورت میداد و هیچ پولی هم از اونها نمیگرفت و همیشه بهشون میگفت:
– یادتون باشه آگاهی دانستن اینه که چه حرفی بزنین و هوش اینه که بدونین کی حرف بزنین.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی بود خیلی خوب بود ممنونم از شما 🌹🤩🌹💖🌈🤩😻💜♥️💝💖💗💓💞🧡💛💚💙💕💟❣️
ممنون که نظرتو برام نوشتی دوست خوبم
سلام. من از این داستان چیزهای زیادی یاد گرفتم.
خیلی ممنون از این داستان زیبا و آموزنده.
🌹💐🙏🌺
ممنون که با وولک همراهی
بهترین قصه ها اینجا است♥♥
ممنونم از نظر خوبت؛ دوست عزیزم
سلام واقعا از این قصه امشب خوشم آمد🌹🌹🌹
واقعا از داستان های قشنگتون ممنونم👌👌
🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست قشنگم
عالی بود ❤💜💙💚 ممنونم لطفا قصه های کارتونی بیشتر بگذارید🥰🥰
ممنون که با همراه هستین پرنیان و محمدامین عزیز
عالی بود تشکر از شما 🌹
ممنون از همراهی شما
عالی بود
تشکر
سلام
چرا جدیدا قصه نمی ذارید؟
هووممممم…
اتفاقی افتاده احیانا؟
:/
عالی پسر من با قصه های شما شبها میخوابه
چه عالی
ممنون که با ما همراه هستین
سلام چرا دیگه قصه نمی گذارید
مرینت عزیز، به دلیل تعطیلات نوروز قصه های کمتری رو تونستیم براتون آماده کنیم، انشاالله از این به بعد با داستان های متنوع تر و بیشتری در خدمتتون هستیم
عالییی و خیلی آموزنده
تشکر
عالی بود ولی چرا ی چند وقتی هست که قصه نمیزارید
با پایان تعطیلات حتما منتظر قصه های صوتی و تصویری بیشتر از وولک باشید
ممنون
تشکر از همراهی شما
عالی
تشکر
سلام عالی بود میشه بیشتر قصه ی کارتونی بزارید تو وولک
سلام حتما دوست من. به زودی کلی قصه جدید داریم