قصه جذاب و شنیدنی آرزوی قورباغه کوچولو
3.5/5 - (6 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سر سبز و قشنگ قورباغه کوچولویی نزدیک یه برکه زندگی میکرد. قورباغه کوچولو عاشق دیدن ستاره ها بود. اون هر شب وقتی ستاره ها تو آسمون شروع به چشمک زدن میکردن کنار برکه مینشستو به ستاره ها نگاه میکرد. قور باغه کوچولو آرزو میکرد که ایکاش میتونست به ستاره ها دست بزنه. اون دلش می خواست به بالا بپره و اونا رو لمس کنه.
یه شب از همون شبا که اومده بود لب برکه تا ستاره ها رو تماشا کنه تصمیم گرفت هر جور که شده دستشو به ستاره ها برسونه و اونارو لمس کنه و بگیره.
قورباغه دور و برشو نگاه کرد، چشمش به یه سنگ بزرگ افتاد ، از اون بالا رفت و روش ایستاد.قورباغه دستشو دراز کرد تا ستاره ها رو بگیره ، اما ستاره ها خیلی دور بودن بچه ها.
قورباغه کوچولو پیش خودش فکر کرد که باید به یه جای بلندتری بره تا دستش به ستاره ها برسه، به خاطر همین دوباره دور و برشو خوب و با دقت نگاه کرد تا اینکه یه کم اون طرف تر یه تپه دید.

قورباغه سریع از تپه بالا رفت و دستاشو به سمت ستاره ها دراز کرد تا اونارو بگیره ، اما ستاره ها هنوز خیلی از دستاش دور بودن و قورباغه کوچولو نتونست اونارو بگیره بچه ها.
قورباغه کوچولو دوباره نشست و فکر کرد. همینطور که داشت فکر میکرد که چه جوری به ستاره ها برسه چشمش به یه درخت نارگیل افتاد که نزدیک برکه بود.اون خیلی قدش بلند بود، قورباغه اولش یه کم ترسید بعد تصمیم گرفت که هر جوری شده از درخت نارگیل بره بالا و ستاره هارو لمس کنه. اون فکر میکرد که اینجوری حتما دستش به ستاره ها میرسه.
اون شروع کرد از درخت بالا رفتن و با سختی خیلی زیاد بالاخره خودشو به بالای درخت رسوند.
وقتی اون بالا رسید دستاشو دراز کرد … اما با تعجب دید که ستاره ها هنوز خیلی از دستاش دورن.
قورباغه کوچولو دیگه ناامید و ناراحت شد. یک نگاه به پایین انداخت .ناگهان قلبش از ترس شروع به تالاپ تولوپ کرد. اون خیلی رفته بود بالا ، حالا چه جوری بیاد پایین ؟

قورباغه دستاشو رو قلبش گذاشت و به خودش گفت : “من نمی ترسم. من می تونم این کار رو انجام بدم من میتونم از درخت برم پایین! ”
بعد همونطور که داشت از بالای درخت پایین رونگاه میکرد چشمش به برکه آب افتاد. قورباغه با تعجب دید که ستاره ها تو آب میدرخشن و چشمک می زنن.
اون همونطوری به ستاره ها زل زده بود و از دیدن اونا تو آب برکه خیلی خوشحال و شاد شده بود بچه ها.
بعد یکدفعه قورباغه کوچولو از بالای درخت به طرف برکه شیرجه زد.
هر چی که قورباغه به برکه نزدیکتر می شد ، به نظرش میرسید که داره به ستاره ها نزدیک تر میشه.
و بالاخره شالاپ! قورباغه کوچولو تو آب برکه افتاد . بعد از کمی آب تنی اون از برکه بیرون اومد و لب آب نشست.

قورباغه کوچولو که از دیدن ستاره ها تو آب برکه خیلی خوشحال بود همونجا موند و چشمک زدن ستاره های درخشان رو تو آب برکه تماشا کرد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

7 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام ، همراه گرامی زمان تماشای قصه های تصویری اگر صفحه گوشی رو خاموش کنید پخش قصه متوقف میشه ولی در زمان شنیدن قصه های صوتی این اتفاق رخ نمیده.

      پاسخ
  1. سارینا
    سارینا می گوید:

    عالی عالی ععععععععععععععععااااااااااااااااااللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *