قصه جذاب و شنیدنی قهر و آشتی دوستان
4/5 - (181 امتیاز)

 

روزی روزگاری توی یکی از شهرهای زیبا و گرمسیری دو تا دختر کوچولو بودند به نامهای سارا و آنا . سارا و آنا دوستهای صمیمی هم بودند. اونها هم همسایه هم بودند و خونه هاشون درست روبروی هم بود و هم توی یک کلاس درس می خوندند. یک روز سارا در باغ کنار خونه شون پروانه رنگارنگی دید که روی گل رزی نشسته بود. سارا دوید تا پروانه خالخالی رو بگیره اما پروانه پرواز کرد و رفت.پروانه مدام از روی گلی به گل دیگه می نشست. سارا به دنبال پروانه می دوید تا شاید بتونه برای لحظه ای پروانه رو توی دستهاش بگیره .. اما موفق نمی شد.

کمی بعد آنا هم به باغ اومد. اون وقتی سارا رو در حال پریدن و دویدن دید گفت:” سارا چی شده؟ داری چیکار می کنی؟”

سارا با صدای خیلی آروم گفت:” هییییس.. آروم باش تا پروانه پرواز نکنه ..” همون موقع پروانه پرواز کرد و روی شاخه درخت نشست. پروانه کمی بعد آروم پایین اومد و روی چمن ها نشست. همون موقع آنا سریع دستمالی که توی جیبش بود رو درآورد و به آرومی روی پروانه انداخت و با دستهاش اون رو گرفت. سارا که هیجان زده شده بود گفت:” آخ جوون بالاخره تونستیم اون پروانه رو بگیریم.. خیلی دوست دارم اون پروانه رو از نزدیک ببینمش ..” آنا به آرومی پرهای پروانه رو گرفت و گفت :” ولی این پروانه رو من گرفتم و مال خودمه .. تو می تونی یک پروانه دیگه رو بگیری . ایجا پر از پروانه است..”

سارا با ناراحتی اخم کرد و گفت:” نخیر.. این پروانه مال منه ! خودم پیداش کرده بودم و کلی هم دنبالش دویدم! پروانه رو بده !”  آنا پروانه رو محکم توی دستش گرفت و گفت:” ولی من اونو گرفتم .. پس مال خودمه !”

بله بچه ها جون.. آنا و سارا مشغول جر و بحث شدند. هر دو می خواستند که پروانه مال خودشون باشه و هیچ کدوم حاضر نبودند که کوتاه بیان .. ناگهان آنا پروانه رو از توی دستش رها کرد و گفت:” اصلا اگه می تونی خودت برو اون پروانه رو بگیر..”

سارا با ناباوری آنا و پروانه در حال پرواز رو نگاه کرد. اون حسابی عصبانی شده بود و با صدای بلند گفت:” چرا رهاش کردی؟ اون پروانه من بود! من دیگه با تو دوست نیستم .. دیگه حاضر نیستم باهات حرف بزنم ..”  آنا گفت:” خب من هم دیگه باهات دوست نیستم ..” و هر دو با عصبانیت به خونه هاشون رفتند.

تا چند روز به همین منوال گذشت و سارا و آنا که ظاهرا از دست هم ناراحت بودند با هم حرفی نزدند و سراغی از هم نگرفتند. اما بعد از چند روز هر دو شون کم کم دلشون برای هم تنگ شد. اونها دلشون می خواست مثل قبل به خونه همدیگه برند و با هم حرف بزنند .. با این حال هیچ کدوم حاضر نبودند که پیش قدم بشن و حال دوستشون رو بپرسند.

اونها در ظاهر با هم حرف نمیزدند و توی مدرسه با هم بازی نمی کردند. ولی توی دلشون احساس دلتنگی می کردند و دلشون می خواست دوباره کنار هم باشن و مثل گذشته با هم بازی کنند و خوش بگذرونند.

یک روز که سارا حسابی دلتنگ و ناراحت بود سراغ مامانش رفت و گفت:” مامان! آنا دیگه با من صحبت نمی کنه !” مامان با تعجب گفت:” چرا؟ مگه مشکلی پیش اومده ؟”  سارا با ناراحتی گفت:” بله .. چند روز پیش ما داشتیم توی باغ دنبال پروانه ها می کردیم . آنا پروانه ای که من پیدا کرده بودم رو گرفت و به من نداد .. بعد هم با هم جر و بحث کردیم و هم قهر کردیم..” مامان ابروهاش رو در هم کشید و گفت: “سارا جان .. مگه قبلا نگفته بودم که نباید پروانه ها رو بگیرید ! اونها با این کار اذیت میشن .. اونها باید آزاد باشن تا هر جایی که دلشون میخواد پرواز کنند..” سارا سرش رو پایین انداخت و گفت:” می دونم مامان.. من فقط می خواستم برای یک لحظه کوتاه یکی از اونها رو توی دستم بگیرم.. ولی دیگه یادم می مونه و قول میدم که دیگه کاری به پروانه ها نداشته باشم .. حالا میشه لطفا به آنا بگید که دوباره با من دوست باشه ؟”

مامان با مهربونی گفت:” سارا جان می دونم که دلت برای دوستت تنگ شده ولی بهتره که خودت با آنا حرف بزنی و مشکلتون رو حل کنید..”

سارا دست به سینه ایستاد و گفت:” نه نمی خوام من سراغش برم ! این نشون میده که من ضعیفم !”

بله بچه ها جون ..اتفاقا همون روز آنا هم به سراغ مامانش رفت و از مامانش خواست که با سارا حرف بزنه و به سارا بگه که دوباره باهاش دوست بشه . مامان آنا هم  گفت:” چرا خودت با سارا حرف نمیزنی و ازش نمیخواهی که دوباره با هم دوست باشید؟” آنا گفت:” نه من خودم بهش نمی گم.. من نمی خوام بهش نشون بدم که به دوستی با اون نیاز دارم ..”

روز بعد آنا از کنار مغازه ای می گذشت که سارا رو در حال خرید کردن دید. اونها همدیگه رو دیدند ولی بدون اینکه حرفی بزنند سریع صورتشون رو برگردوندند.

آنا در حالیکه حسابی ناراحت بود به خونه رفت و روی تختش دراز کشید. اون غمگین بود و احساس خوبی نداشت. همون موقع مامان سارا برای کاری به خونه اونها اومد و مشغول صحبت با مامان آنا شد. اون وقتی آنا رو ساکت و ناراحت روی تخت دید گفت:” آنا جان حالت خوبه؟ ” آنا در حاالیکه دلش می خواست گریه کنه پتو رو روی سرش کشید و گفت:” بله خوبم .. فقط یه کم سرم درد می کنه ..” مامان سارا گفت:” استراحت کن… امیدوارم زودتر خوب بشی عزیزم ..” و کمی بعد از اونجا رفت.

مامان سارا وقتی به خونه برگشت ماجرا رو برای سارا تعریف کرد و گفت که ظاهرا آنا کمی مریض بوده و حالش خوب نبوده.. سارا نگران شد. اون دیگه نمی تونست دوری از بهترین دوستش رو که حالا حالش هم خوب نبود رو تحمل کنه .. به همین خاطر دوان دوان به خونه آنا رفت تا اون رو ببینه .. آنا با دیدن سارا پتو رو به گوشه ای پرت کرد و از تخت خوابش بیرون پرید.. سارا با نگرانی گفت:” آنا حالت خوبه؟ مریض شدی؟” آنا گفت:” من چون با هم دعوا کرده بودیم حالم خوب نبود.. الان که تو اینجایی و دوباره با هم حرف می زنیم حالم خوب خوبه ..”

اونها همدیگه رو بغل کردند و خندیدند و به هم قول دادند که دیگه با هم قهر نکنند و حتی اگر از دست هم ناراحت شدند با هم حرف بزنند و مشکلشون رو حل کنند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

109 پاسخ
  1. دیانا *ملکه ی ماه*
    دیانا *ملکه ی ماه* می گوید:

    سلام عالی
    خوشحالم اولین نفر پیام قصه میدم
    این قصه مال چندومه
    همین امروز یکشنبه؟

    پاسخ
  2. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم خالقی عزیز شبتون بخیر و شادی قصه ی امشب عالی بود ،فهمیدم که اگر از دست دوستمون ناراحت شدیم باید با دوستمون صحبت کنیم و مشکلمون رو حل کنیم🦋🦋🦋

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار هم عالی کاملا درسته عزیزم
      همه مشکلات همیشه با صحبت کردن برطرف میشن

      پاسخ
  3. الساناحلوایی
    الساناحلوایی می گوید:

    موضوع جالبی برای قصه انتخاب کردید از نام قصه خوشم اومد و همینطور قصه ی جالبی بود خوشحالم که اولین نفر گوش دادم و نظرم رو ارسال کردم ممنون از گوینده ی این داستان و همه ی کسانی که در ساخت این قصه نقش داشتند

    پاسخ
  4. ❤آرنیکا بخشی❤
    ❤آرنیکا بخشی❤ می گوید:

    سلام من عاشق این قصه شدم👋👋🏻👋🏼👋🏽👋🏾👋🏿
    لطفا قصه خرگوش هم بزارید🐇
    ممنون میشم🙏🙏🏻🙏🏼🙏🏽🙏🏾🙏🏿
    خدانگهدار👋👋🏻👋🏼👋🏽👋🏾👋🏿

    پاسخ
  5. 🌺😍نازی خانم🌼🌻
    🌺😍نازی خانم🌼🌻 می گوید:

    مثل همیشه عالی من🥰🤩 از داستان قهر و آشتی دوستان نتیجه میگیرم که ما برای چیز های کوچک نباید قهر کنیم ،🌺🌺⭐🤍و بازم تشکر بابت داستان قشنگ شما

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      منم پیام ها و نظرات شما رو خیلی دوست دارم کیان عزیز
      ممنون از این که نظراتتون رو برامون می نویسید

      پاسخ
  6. آنیتاخواهر دیانا
    آنیتاخواهر دیانا می گوید:

    لطفا قصه ی تکراری نگزارید الان آشپز سخت کوش رو قبلا در سایت گذاشتید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      همیشه سعی بر آن بوده که بتونیم قصه های جدید هر روز براتون تو سایت بذاریم
      ممنون که ما رو با قصه های قدیمی و جدید همراهی می کنید

      پاسخ
  7. علی رفیعی
    علی رفیعی می گوید:

    سلام می شه یک ظره بیشتر قصه بگزارید😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ما هر روز یک قصه جدید براتون تولید می کنیم
      انشاالله با بالارفتن حمایت های شما بتونیم قصه های بیشتری تولید کنیم

      پاسخ
  8. آیسو لعل شهسوار
    آیسو لعل شهسوار می گوید:

    ✍🏻✍🏻✍🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻بسیار عالی

    پاسخ
  9. حنانه حسین زاده
    حنانه حسین زاده می گوید:

    مثل همیشه عالی😍🥰نتیجه گیری من از داستان قهر آشتی دوستان: مانباید سر چیز کوچک قهر کنیم. ممنون از شما❤🌹

    پاسخ
  10. سارا مزیدی
    سارا مزیدی می گوید:

    خیلی عالی بود ممنونم از شما 🌹🤩😘🥰😍🥰😘🤩🌹🌹🤩🤩😘😘🥰😍😍🥰🤩🌹🤩😘😍😍😘🤩🌹

    پاسخ
  11. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    ممنون از شما که قصه های زیبا برامون میگید…ما هرشب با آبجیم قبل از خواب قصه های شمارو گوش میکنیم
    :))

    پاسخ
  12. نازگل
    نازگل می گوید:

    سلام خانم خالقی
    ممنونم بابت قصه های قشنگتون
    عزیزای دل من هر شب با صدای دلنشین خواب میرن لطفا قصه ی صوتی بیشتری برای بچه ها بگید بازم ممنونم مهربونم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام نازکل جان، ممنونم که نظرتو برام نوشتی
      جه عالی، خیلی ممنونم که با وولک همراه هستین
      هم قصه های صوتی و هم قصه های کارتونی برای بچه ها جذاب و مفیدند و ما هم سعی می کنیم این دوتا رو کنار هم برای کوچولوهای نازنین داشته باشیم

      پاسخ
  13. 🌺😍نازی خانم🌼🌻
    🌺😍نازی خانم🌼🌻 می گوید:

    مثل همیشه عالی بود 🤩🤩🤩😍😍 خاله صدف جونم،،❤️❤️
    من از داستان قشنگتون نتیجه میگیرم🌻😘
    نباید بخاطر مشکلات کوچیک قهر کرد 🌺🌼
    اگرم قهر کردیم سریع آشتی کنیم 🤍⭐🌼🥰🌺😘❤️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آفرین به این برداشت درست و خوبی داشتی نازی عزیز
      ممنونم از اینکه با ما همراهی عزیزم

      پاسخ
  14. مایسا چگنی
    مایسا چگنی می گوید:

    خیلی داستان های خوبی هستند فقط چند تا از کلمات رو اشتباه مینویسن و فاصله زیادی میدهند به هر حال خیلی خیلی داستان خوبی بود عالیییییییی

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      دوست عزیز نویسنده این داستان ها خود ما هستیم و در صورتی که داستان ها نویسنده دیگری به جز تیم وولک داشته باشند، حتما در پایان داستان ذکر خواهیم کرد

      پاسخ
  15. آریسا نوبری
    آریسا نوبری می گوید:

    کاش دوست من هم آوین باهم دیکه آشتی کنیم😪😪😪😪😪😪😥😥😥😥😢😢😢😭😭😭😭

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      حتما اشتی میکنید آریسا جون
      با گذشت و بخشش سعی کنید همدیگرو ببخشید و با هم آشتی باشید

      پاسخ
  16. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام داستان عالی بود
    کاشکی همه کسانی که قهر هستند مثه من اینجوری درست میشد تشکر میکنم از شما

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *