4.1/5 - (124 امتیاز)

روزی روزگاری پسری جوان بود به اسم…

مادر: “ریجی! وقتشه دیگه بیدار بشی برو دنندون هاتو مسواک بزن.”

ریجی: “اوه پنج دقیقه دیگه بخوابم.”

مادر: “ریجی!”

ریجی دوست داشت که یجا بیوفته و خیال پردازی کنه و همه چیو خیلی آسون بگیره.

مادر: “ریجی هنوز تموم نشده؟؟ بیا پایین صبحونتو بخور.”

ولی اون اینقدر بیخیال بود که همیشه کلی وقت تلف می کرد.

مادر: “ریجی! اتوبوس رسید. بدو صبحونتو بخور.”

ریجی دوست داشت توی دنیای خودش زندگی کنه و اصلا براش مهم نبود چه زمانیو کجاست و هیچوقت خیال بافی رو کنار نمی ذاشت.

معلم: “ریجی! بیدار شو!…خب بچه ها درس امروز یکی از اون درس های خیلی مهمه پس مطمئن باشین که حواستون جمعه. ریجی! منظورم مخصوصا با تو بود…خب حالا همگی برید به صفحه ی چهل و دو.”

ریجی: “کلاس خیلی خسته کنندست. کاش می تونستم برم زیر اون درخت و اونجا بشینم…وای! اینجا همونجاست که می خوام باشم. کاش می تونستم برم اونجا دراز بکشم..زیر سایه ی خنک. هیچ کاری هم نکنم.”

ریجی با تعجب فهمید که دیگه توی کلاس نیست. به جاش تو یه جای قشنگ و جادویی بود…

ریجی: “من…من کجام؟ دوباره خواب برد؟ دارم خواب می بینم؟”

فلورانس: “اوه نه عزیزم تو خواب نمیبینی.”

هیزل: “خوش اومدی ریجی. به باغ کار خوش اومدی.”

ریجی: “چی؟؟ باغ کار؟؟”

هیزل: “بله اینجا جای خیلی مخصوصیه که فقط تعداد کم خوش شانسی از بچه ها می تونن اینجارو ببینن.”

ریجی: “صبر کن…یعنی تو داری به من میگی که من خواب نیستم…آخ.”

فلورانس: “دیدی؟؟ خواب نمیبینی!”

ریجی: “باور نکردنیه.”

فلورانس: “من فلورانسم و اینم هیزله.”

ریجی: ” سلام.”

فلورانس: “میبینی؟ این باغ دو طرف داره. طرف من جایی که بچه ها هرچی دلشون می خواد می تونن بخورن و هیچوقت هیچوقت هیچکاری نمی کنن.”

ریجی: “هیچوقت؟”

فلورانس: “هیچوقت!”

ریجی: “وای این به نظر عالی میاد…طرف تو چی هست پری هیزل؟”

هیزل: “طرف من بچه ها بعد از یه روز پرکار غذا می خورن.”

ریجی: “کار؟”

هیزل: “بله. اونها ورزش می کنن، بازی میکنن و خیلی چیز ها هم راجب طبیعت یاد میگیرن.”

ریجی: “درس می خونن؟؟ اصلا ممکن نیست که من اونور رو انتخاب کنم. طرف پری فلورانس به نظر خیلی بهتر میاد.”

پس اینطوری شد که ریجی خیلی خوشحال برگشت و پشت سر فلورانس راه افتاد تا اون راه خودشو بهش نشون بده..

ریجی: “وای همه ی اینها همش واقعیه؟؟ من هیچوقت تاحالا همچین چیزی ندیدم.”

فلورانس: “هرجا که دوست داری برو و اصلا نگران نباش که جایی کثیف بشه. بعدا یکی میاد برات جمع می کنه…حالا برو هرچی که دوست داری بخور.”

ریجی خیلی تحت تاثیر همه چیز قرار گرفته بود…

ریجی: “اینها خیلی خوبن. من هیچوقت نمیتونم از اینها خسته شم.”

اون همینطوری می رفت و هر چقدر می خواست می خورد…ولی خیلی زود وقتی که حسابی پرخوری کرد خوابش گرفت.

ریجی: “من خیلی خستم. اون تخت خواب های پاستیلی خیلی راحت به نظر میان. میرم روشون دراز بکشم.”

فلورانس: “سلام ریجی…داره بهت خوش میگذره؟؟”

ریجی: “خیلی زیاد پری فلورانس ولی الان من یکم خسته ام. فکر کردم یکم چرت بزنم.”

فلورانس: “چرت؟؟ خواب؟؟ اوه…عزیزم…اینجا هیچکس نمی خوابه. اجازه ی اینکار رو نداری اینجا جایی که فقط بخوری و بخوری و بخوری و لذت ببری.”

ریجی: “ولی…ولی من خسته ام.”

فلورانس: “من اونو درست می کنم…بیا. این پای سیب خوشمزه رو بخور. این کل روز بیدار نگهت میداره.”

ریجی: “من اینو نمیخوام.”

فلورانس: “بگو آآآآآ…ریجی! صبر کن. هنوز پای سیب ات رو تموم نکردی.”

ریجی: “من…من باید فرار کنم.”

ریجی تا اونجایی که می تونست با سرعت دویید و از قصر پری بیرون اومد. اینقدر خورده بود که حسابی سنگین شده بود…

ریجی: “من..باید…من باید که…”

فلورانس: “ریجی! نگهبانا برین دنبالش.”

نگهبان: “ایست”

نگهبان: “ایست”

نگهبان: “ایست”

ریجی: “اوه…نه…منو…منو تنها بذارین.”

فلورانس: “وایسااااااا…”

ریجی: “لطفا لطفا منو نبرید.”

فلورانس: “اوه خیله خب الان نمی برمت.”

ریجی: “صبر کن! فقط همین؟”

فلورانس: “اوه…البته عزیزم. تو الان اون سمت خطی میبینی؟”

ریجی: “ولی…ولی…”

فلورانس: “سلام منو به هیزل برسون. خداحافظ.”

ریجی: “من نمیفهمم.”

ریجی اینقدر خسته بود که سریع خوابش برد بعد از مدتی اون خیلی سرحال از خواب بیدار شد.”

هیزل: “سلام ریجی…میبینم که نظرت تغییر کرده.”

ریجی: “نه تغییر نکرده..تغییر نکرده. من میخوام برم خونه.”

ولی تو نمیتونی بری خونه. تو فقط میتونی بین باغ من و فلورانس یدونه رو انتخاب کنی. این انتخاب خودته.”

ریجی دوباره نگاهی به باغ فلورانس کرد و آب دهنش رو قورت داد. اون نمی خواست که برگرده اونجا و ازونجایی که نمی تونست بره خونه پس تصمیم گرفت که باغ هیزل رو امتحان کنه…

ریجی: “خیله خب من باهات میام.”

هیزل: “عالیه. بیا! قراره خیلی بهمون خوش بگذره.”

ریجی: “آره! خوش گذرونی!”

هیزل: “اوه من مطمئنم تو قراره خیلی عاشقش بشی….نگاه اونجارو ببین.”

بچه ها: “لیمو و توت فرنگی..پر از ویتامین سی…بدنت میشه قوی…”

هیزل: “اوه بالاخره داره بهت خوش میگذره؟”

ریجی: “من…من هنوز میخوام برم خونمون.”

می دونستی اینها سیستم ایمنی بدنت رو میسازن و کمکت می کنن که با مریضی ها و ویروس ها بجنگی؟ بیا امتحان کن مطمئنم خوشت میاد.”

بچه ها: “هویج کمکت می کنه ببینی.پر از ویتامین ای…خیلی ترد و شیرین…خیلی ترد و شیرین.”

ریجی: “چی؟؟ من هنوزم میخوام برم خونمون ولی خب داره بهم خوش میگذره.”

هیزل: “خب حالا بیا بریم یکمی ورزش کنیم.”

ریجی: “ورز…چی؟”

هیزل: “میدونی یکم پریدن…یک دو سه چهار…”

ریجی: “اوه نه من بهتره که با میوه ها و سبزیجات آهنگ بخونم. پس من میرم یکم با هویج ها بازی کنم.”

هیزل: “بیا نخودفرنگی باید یکم سلامتی بهت بدیم.”

نــــــــــــه.”

هیزل ریجی رو برد به یه زمین بزرگی که یه عالمه بچه داشتن اونجا بازی و ورزش می کردن….

بدو ریجی بیا بپر….زودباش به این میگن روحیه…”

بچه ها: “بزنش…بزنش…”

بچه ها: “هورا تو تونستی…”

هیزل: “ریجی چرا امتحان نمیکنی و توی مسابقه شرکت نمیکنی؟”

ریجی: “مسابقه؟ نه اصلا پری هیزل! اون آخرین چیزیه که میتونی مجبورم کنی انجام بدم.نه…نه…”

هیزل: “تو از پسش  برمیایی.”

داور: “هی بهونه نداریم. توی موقعیت قرار بگیر.”

ریجی: “اوه نه من چیکار باید بکنم؟ من نمیتونم اینو ببرم!”

ریجی به یه چیز ترسناک فکر کن. فکر کن داری از دستش فرار میکنی!”

یچیز ترسناک؟؟؟”

ریجی! یه کیک دیگه میخوای عزیزم؟؟؟”

نـــــــــــــــه.”

داور: “و ریجی برد!”

هیزل: “تو تونستی…تو بردی. اوه من خیلی بهت افتخار می کنم ریجی.”

ریجی: “من….بردم..من تونستم. واقعا خیلی باحال بود.”

ریجی! ریجی!”

معلم: “ریجی! ریجی!…بازم خیالبافی میکنی؟ بهم بگو من الان داشتم چی میگفتم؟”

ریجی: “شما داشتین…راجب..اهمیت یه زندگی سالم صحبت می کردید.”

معلم: “اوه و تو چی میتونی راجبش بهم بگی؟”

ریجی: “خب ما بهتره که یه عالمه میوه و سبزیجات بخوریم چون برای ما ضروریه و کلی مواد معدنی و ویتامین برامون تامین میکنه. اونها به بدنمون کمک میکنه که قوی تر بشه و با هر مریضی و باکتری مضر بجنگه. همینطور ورزش کردن! البته اولش سخته ولی به ماهیچه هامون کمک میکنه که رشد کنن و قوی تر بشن و مارو سالم تر کنن و در نتیجه خوشحال تر!”

معلم با اینکه تعجب کرده بود اما از چیزی که می شنید راضی بود. از اون موقع تا الان ریجی با دقت به کلاس هاش گوش می داد و از بازی کردن هم لذت می برد نه اینکه مجبور باشه بلکه واقعا لذت می برد. اون خیلی خوب بازی می کرد و خوب غذا می خورد برای همین سالم تر و خوشحال تر شد. پری های توی باغ کار بهش یاد دادن که خیال بافی و بازی نکردن ریجی رو آدمی کسل کننده می کنه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

40 پاسخ
  1. روشنا
    روشنا می گوید:

    سلام خیلی عالی بود ممنونم ازتون پری ها به ریجی نشون دادن که باید ورزش کنه وغذاهای سالم بخوره وخیال پردازی نکنه

    پاسخ
  2. هانا
    هانا می گوید:

    سلام خاله صدف
    ممنونم از قصه زیبا و آموزندتون
    مادرم هرشب یکی از قصه های شما را برایم میخواند و من هم لذت میبرم
    ممکن است بعضی از موقع ها خودم قصه هاتون را بخوانم😍❤😍❤😍❤😍❤😍

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام هانای عزیز
      بسیار هم عالی
      ممنون که با قصه های ما همراهی دوست خوبم

      پاسخ
  3. سارا مزیدی
    سارا مزیدی می گوید:

    خیلی عالی بود ممنونم از قصه خوبی که می زارید بسیار عالی بود ممنونم 🌹🌹😘🥰🤩😘😍🤩🌹🤩🤩😘😍😍🥰🤩🌹🌹🤩😘🥰🤩😘😍🤩😘😍🤩😘😍🤩😘😍🤩😘😍🤩😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *