یکی بود یکی نبود یه شهر قشنگی کنار دریا بود، کنار این شهر قشنگ یه جاده بود. توی این جاده ماشینای مسابقه بودنو با همدیگه مسابقه میدادن. ماشینای فرسوده هم کنار وایمیستادنو اونا رو تشریق میکردن یه روز از روزا یه طوفان شدیدی اومدو یه صاعقه ای به کوه برخورد کردو یه تیکه صخره ی بزرگ از کوه سرازیر شدو افتاد توی جاده. پرنده ی دریایی که اونجا بودو داشت پرواز میکرد، دید چه اتفاقی افتاده سریع رفت پیش دوستاش خرگوش و موش و روباه، و همه ماجرا را براشون تعریف کرد. خرگوش گفت: «ما باید سنگو از روی جاده هل بدیم و ببریم کنار چون یه ساعت دیگه ماشینا میان و به اینجا میرسن اگه اونا اینجا برسن خدا میدونه که چه اتفاقی براشون بیوفته.»اونا سه تایی سعی کردند که صخره را تکون بدن، همینطور بیشتر و بیشتر هل میدادن اما صخره هیچ تکونی نمیخورد.
روباه گفت: «ما باید بریم به اون ماشین قرمزه خبر بدیم، همون که فرسوده شده و کنار وایمیسته، اون از همه بزرگتره و قویه، حتما اون میدونه چی کار کنه.» موش گفت: «اخه وقتی نمونده ، زود باشین پس، عجله کنین» پرنده ی دریایی گفت: «من میرم من میرم اون ماشینو صدا میزنم و میارمش اینجا.» مرغ دریایی به کنار ماشین قرمز رفت، بهش گفت: «ما به کمکت نیاز داریم یه سنگ بزرگ توی جاده افتاده، همه ی ماشینا امکان داره بیان و باهاش برخورد کنن میترسیم یه اتفاق بدی بیوفته.»
ماشین قرمز یه سوتی زدو دوستاشو صدا زد، اونا همه دور هم جمع شدن اون از همه بزرگتر و قوی تر بود ولی نمیتونست تند حرکت کنه. اون ماجرا را برای دوستاش تعریف کرد و گفت شما جلوتر برید منم دنبالتون میام. ماشینا با شتاب راه افتادن اما ماشینای مسابقه هم نزدیک و نزدیکتر میشدن، دوتا ازون ماشینا به صخره رسیدن و شروع کردن به هل دادن، ولی سنگ بزرگ اصلا تکون نخورد. دوتا ماشین دیگه هم از راه رسیدن بعدم اونا هم کمک کردن و هی سنگو هل دادن ولی سنگ بزرگ هیچ تکونی نخوردو از توی جاده تکون نخورد. حالا ماشینای مسابقه داشتن نزدیک تر میشدن.
موش گفت: «من که میدونستم، اونا هم نمیتونن این کارو انجام بدن باید یه فکر دیگه بکنیم. »
بله بچه ها ماشین قرمز بزرگ از راه رسید. اون یه سوتی زدو بعدم با تمام قدرت چهار تا ماشین دیگه را هل دادو اونا هم صخره را هل دادن همینطور هول دادنو هل دادن که یهویی سنگ یه تکونی خوردو بعدم شروع کرد به چرخیدن کردو از توی جاده کنار رفت. ماشینای مسابقه از راه رسیدن ماشینای فرسوده و حیوونا با شتاب رفتن کنار و منتظر بودن تا اونا از توی جاده رد بشنو براشون سوت بزنن ماشینا وقتی رسیدن به اونجا فهمیدن چه اتفاقی افتاده و رو به دوستاشون کردن و با یه بوق بلند ازشون تشکر کردن بقیه ماشینای فرسوده هم از کار خودشون خیلی راضی بودن چون بالاخره اونا هم یه کار مفیدی انجام داده بودن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالیی عال
ی🤩🤩🤩🤩🤩😍😍😍😍😍😍🤩🤩❤❤❤❤❤
ممنونم دوست خوبم
جالب بود ولی می تونست کمی طولانی تر باشه.
داستانی بود که بشه دوباره خوند
سپاس از نظر خوبتون دوست عزیز
🌹❤️🌈💖💝🦄🦄💌❤️💗💜💜👌
یکم تندمیگین منظورت سرعت خوندنتوته
ممنونم که نظرتو بهم گفتی نداجانم
ممنون
تشکر
عالی است ممنون از وولک🤩🤩🤩
تشکر از نظر خوب شما
خیلی خوب بود کوتاه و مختصر تشکر از وولک و قصه گوی محترم
تشکر از همراهی شما
خوب بود داستانهای ماشینی بیشتر بگید مثلا از خراب شدن و تعمییر شدنشون و ماجراهای دیگ مربوط به ماشینها
حتما دوست خوبم تلاشمون رو میکنیم
ممنون خوب بود 🌹
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
😙😙😚
بسیار عالی بود🙏
ممنونم عزیزم
عالی بود داداش من عاشق ماشین برایش تعریف کردم خوابش برد
چه عالی
خوب بود
ممنونم از نظرت عزیزم
بسیار عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی داستان خوبی بود
عالی
عالی بود. پسرم خیلی دوست داشت
ممنونم از نظر خوبتون مامان مهربان
عالی بود
💕💕
عالییییییییی.محمد صالح خیلی خوشش آمد
خوشحالم که پسر گلمون راضی بوده
ممنون قصه خیلی کم بود
💓💗💝دوست خوبم ممنون که نظرت رو برامون نوشتی، داخل اپلیکیشن قصه های طولانی تر هم وجود داره
مک کوئین باحال بود
😍😍
داداشم از این داستان خوشش آمد. من هم همین طور.
❤️