قصه جذاب و شنیدنی روباه و لک لک
4/5 - (184 امتیاز)


یکی بود یکی نبود. در جنگلی قشنگ و زیبا حیوانات زیادی با خوشی و خرمی در کنار همدیگه زندگی می کردند. در میان حیوونای جنگل روباه و لک لکی هم زندگی میکردن که اتفاقا با هم دوست بودن.
اون‌ها بیشتر اوقات روزشون رو با هم میگذروندن و به گشت و گذار مشغول بودن. اما روباه یه اخلاق خیلی بد داشت اون هم این بود که به همه کلک میزدو مسخرشون میکرد. دوستی روباه و لک لک هم از این اخلاق بد روباه در امان نبود و اون مرتب به دوستش کلک میزد. یکی از همون روزا روباهه تصمیم گرفت که لک لک رو به ناهار دعوت کنه و بهش کلک بزنه و مسخرش کنه و بعد بهش بخنده. با خودش گفت:این یکی از بهترین کلک‌های من میشه و کلی به لک لک میخندم. روز مهمونی فرا رسید و وقتی دوستش  از راه رسید روباه با احترام اون رو به داخل خونه دعوت کرد. روباهه از قبل غذاشو آماده کرده بود وسوپ داغ رو روی میز گذاشته بود.

غذا بوی بسیار مطبوعی داشت. اما روباه کلک زده بود.
اون سوپ رو تو دوتا بشقاب ریخته بود و قاشقی هم روی میز نذاشته بود.
روباه حقه‌باز می‌دونست که لک لک خیلی خجالتیه و از اون قاشق برای خوردن سوپش نمیگیره.
وقتی اون و مهمونش پشت میز نشستند روباه فورا شروع به خوردن کرد و با زبان درازش سوپ رو لیس می‌زد.
در یک چشم به هم زدن اون بشقابش رو خالی کرد.
اما لک لک بیچاره بخاطر منقار بلندش نمی‌تونست سوپ رو بخوره.
اون کلی بهش خندید و مسخرش کرد. لک لک بیچاره گرسنه به خونه‌اش برگشت.
بعد از رفتن اون روباه غذای دوستش رو هم خورد.
لک لک از این کاری که روباه با اون کرده بود خیلی ناراحت شد.
با خودش فکر کرد وقت اون رسیده که درس خوبی به این روباهه حقه‌باز بده.
نشست و به فکر راهی برای تلافی این حرکتش گشت.
بالاخره با خوشحالی از جا پرید و گفت:
یهو … پیدا کردم. می‌دونم چطور کار زشت اون رو تلافی کنم و بهش درسی بدم که هیچوقت یادش نره.
خلاصه بعداز اینکه چند روزی از این ماجرا گذشت لک لک ازش دعوت کرد تا برای شام به خونه اون بیاد.
اون هم دقیقا در همان ساعتی که دوستش گفته بود به خونه اون اومد.

بوی مطبوع خوراک گوشت اتاق روپر کرده بود و آب از لب و لوچه روباه راه افتاده بود .دوست روباه خوراک گوشت رو تو دو تا کوزه با گردن بسیار باریک ریخته بود. روباه با ناراحتی سر میز نشست و به کوزه ای که بوی غذای خوشمزه و لذیذ از اون بیرون میومد خیره شد.اون با پوزه بزرگ خودش نمیتونست از این کوزه چیزی بخوره. لک لک میدونست که اون نمیتونه پوزه بزرگش رو داخل کوزه فرو ببره و در نتیجه گرسنه میمونه.از طرفی هم میدونست که روباه برای اینکه بی ادبی نکرده باشه کوزه رو برنمیداره و سرازیر کنه تا خوراک گوشت رو به داخل دهانش بریزه.حالا نوبت اون بود که گرسنه بمونه . روباه همونطور نشست و دوستش رو در حال خوردن خوراک خوشمزه نگاه کرد.لک لک با منقار بلندش در یک چشم به هم زدن کوزه خودش رو خالی کرد و بعد کوزه روباه رو هم جلوی خودش کشید و شروع کرد به خوردن. روباه که متوجه حرکت زشتش شده بود سرش رو پایین انداخت. لک لک به اون نگاهی کرد و گفت : روباه کار تو خیلی بد بود ، با هم دوست بودیم .من این کار رو کردم که تو متوجه بشی که چقدر کارت زشته و چقدر بده که به دوستات کلک بزنی واونارو مسخره کنی ،ولی حالا ناراحت نباش من کمی از این غذارو برات نگه داشتم الان در یک بشقاب به همراه یک قاشق میارم تا بخوری.اما حواست باشه که کلک زدن و مسخره کردن دیگران کار خیلی بدیه.همونقدر که الان تو احساس بدی داری من هم اون روز احساس بدی داشتم.اگر دوست نداری دوستات تو رو مسخره کنن خودت هم نباید این کار روانجام بدی. روباه که کاملا متوجه اشتباهش شده بود قول داد که دیگه هیچوقت کسی رو مسخره نکنه . برای شنیدن قصه های صوتی کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

63 پاسخ
  1. سلما آذرکیش
    سلما آذرکیش می گوید:

    داستان خوبی من خیلی این داستان رو دوستش دارم
    دست سازندش درد نکنه واقعا عالی ✋✋✋✋

    پاسخ
  2. کیان احمدیان
    کیان احمدیان می گوید:

    این قشنگ بود به این قصه ۲۵ امتیاز میدم🙂🙂🙂🙂🙂🙂❤❤🧡🧡💛💛💚💚💙💙💜💜🤎🤎🖤🖤🤍🤍🤺🤺🤺🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🦾🍕🍕🍕🍕🧀🧀🧀🍖🍖🍖🍗🍗🍗🌭🌭🧀🧀🧀🧀🍞🍞🍞🥩🥩🥩🍗🍗🌭🌭🍕🥓🥓🥓🥓🥓🥓🧆🧆🧆🧆🥚🥚🥚🍭🍭🍬🍭🍬🍭🍬🍭🍬🍭🍬🍭🍺🍺🍺🍻🍻🥃🥃🥃🍯🧃🍹🍹🍹🍜🍜🍜🍜🍜🍜🍜🍜🥓🥓🥓🍕🥓

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خوشحالم که دوست داشتی کیان جان
      خیلی ممنونم که این امتیاز خوب رو به قصه مون دادی عزیزم

      پاسخ
  3. صبا
    صبا می گوید:

    ممنون از قصه هاتون مخصوصا شعر نوستالژی اول قصه ها … پسر من تا هر شب قصه های وولک و گوش نکنه نمیخوابه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار هم علی خیلی خوشحالم که دوست داشتی صبای عزیز
      و خوشحال تر از این که با ما همراه هستی

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از امتیازتون بچه ها
      چرا امتیاز 100 از 1000؟
      بازم نظراتون و برام بنویسید

      پاسخ
  4. 🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻
    🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻 می گوید:

    خوب بود ولی من کتاب داستانم یه چیز دیگه نوشته شده
    ولی اینم جالبه😊🩵🤍💜💛🧡💗❤️‍🔥😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *