قصه جذاب و شنیدنی مامان من کجاست
3.3/5 - (32 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود . داستان مامان من کجاست از این قراره که توی یه مزرعه قشنگ یه جوجه اردک از تخم بیرون اومد شروع کرد به جیک جیک کردن اول از خودش پرسید من کجام اینجا کجاست چه جای عجیب و غریبی چقدر اینجا بزرگه بعد با چشمای باز دور و برش رو خوب نگاه کرد بعد با خودش گفت پس مامان من کجاست چرا کسی پیشم نیست بعدم راه افتاد تا دنبال مادرش بگرده همینطور رفت و رفت تا به سگ رسید رو کرد به آقا سگه و گفت:« سلام شما مامان منی؟»

آقا سگه شروع کرد به خندیدن گفت:« نه اردک کوچولو من که مادر تو نیستم باید بگردی و مادرت رو پیدا کنی منم میتونم بهت کمک کنم»

جوجه اردک خوشحال شدو از آقا سگه تشکر کرد. بعدم خودش راه افتاد و به دنبال مادرش گشت همینطور که میرفت به یه گربه رسید رو کرد به گربه و گفت:« ببخشید سلام شما مامان منی؟» گربه شروع کرد به میو میو کردن گفت:« نه من یه گربم من مادر تو نیستم تو باید بگردی و مادر خودتو پیدا کنی.» جوجه کوچولو سرشو انداخت پایینو ناراحت شد گفت:« آخه کجا میتونم مادرمو پیدا کنم.» گربه گفت:« دنبالش بگرد دور برکه اینجاها میتونی مادرتو پیدا کنی.» جوجه اردک تشکر کرد و بعد راه افتاد رفت و رفت تا رسید به اسب رو کرد به آقا اسبه و گفت:« سلام تو چقدر بزرگی تومامان منی؟»

آقا اسبه یه دمی تکون داد و گفت:« نه من اسبم من مادر تو نیستم مادر تو باید کنار برکه باشه برو اونجا دنبالش بگرد.» جوجه کوچولو نمیدونست برکه کجاست همینطوری راه افتاد و دنبال مادرش میگشت رفت و رفت تا به یه ببیی رسید به ببیه گفت:« سلام تو چقدر سفیدی تو مادر منی؟» ببیه شروع کرد به بع بع کردن  و گفت:« بع بع نه من یه برم یه ببیی من که مادر تو نیستم مادر تو شبیه خودته تو باید دنبال مادر خودت بگردی شاید دور و بر برکه پیداش کنی.»

جوجه کوچولو با خودش فکرکرد آخه این برکه کجاست که من نمیتونم مادرمو پیدا کنم بعد هم راه افتاد و رفت .رفت و رفت و میخواست از مزرعه دور بشه که یهویی آقا گاوه رو دید آقا گاوه همینطور داشت علف میخورد و ماما میکرد .جوجه کوچولو رو کرد به گاوه و گفت:« سلام تو مامان منی؟»

آقا گاوه گفت:« ماما نه من یه گاوم ، من مادر تو نیستم، تو یه اردکی یه جوجه اردک کوچولو باید دنبال مادر خودت بگردی مادرت شبیه خودته .»

جوجه کوچولو راه افتاد همینطور داشت دنبال مادرش میگشت گه یهویی صدای آقا سگه رو شنید آقا سگه پارس کنون به سمتش اومد و گفت:« هاپ هاپ جوجه کوچولو من مادرتو پیدا کردم مادرت کنار برکه ست.»

جوجه کوچولو به آقا سگه نگاه کرد و گفت:« برکه کجاست چه شکلیه همه به من گفتن مامانم کنار برکه ست ولی من که برکه رو پیدا نکردم.»

آقا سگه گفت:« بیا بریم تا برکه رو بهت نشون بدم.» بعدم جوجه کوچولو کنار آقا سگه شروع کرد به راه رفتن و رسید به برکه برکه پر آب بود مامان اردک اونجا داشت کنار جوجه هاش شنا میکرد تا چشمش به جوجه کوچولو افتاد شروع کرد به کواک کواک کردن بعد گفت:« جوجه کوچولوی من تو از توی تخم بیرون اومدی؟بیا بیا پیش من .»

جوجه کوچولو شروع کرد به جیک جیک کردن . اون خیلی خوشحال بود که مادرشو پیدا کرده بود هم مادرش رو پیدا کرده بود هم برکه رو دیده بود بعدم آروم آروم رفت توی آب .دید به به چقدر آب خنکه .بعدم رفت پیش مادرش .مادرش جوجه کوچولورو بغل کرد و بوسید  بهش گفت:« جوجه کوچولوی من من تو رو خیلی دوست دارم.» جوجه کوچولو مادرشو بغل کرد و گفت:«مامانی منم تور و دوست دارم من همه جارو دنبالت گشتم تا اینکه آقا سگه تورو پیدا کرد و به من نشون داد.» اونجا بود که جوجه اردک فهمید چقدربین خودش و مادرش شباهت وجود داره ولی بقیه حیوونا که اینطوری نبودن .بله جوجه اردک خوشحال ما کنار بقیه خواهرا و برادراش و خانم اردکه زندگی خوبی رو شروع کرد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

7 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *