قصه جذاب و شنیدنی سیب زمینی پادشاه سبزیجات
4.2/5 - (267 امتیاز)

 

روزی روزگاری توی یک مزرعه بزرگ که پر از سبزیجات بود یک سیب زمینی کوچولو از دل خاک بیرون اومد. اون با ذوق و هیجان به اطرافش نگاه کرد و با خوشحالی گفت:” وای چه دنیایی! من در مورد دنیا زیاد شنیدم..خوشبختانه حالا می تونم دنیا رو ببینم و کلی خوش بگذرونم …” همون موقع چشمش به یک گیاه گرد و سبز رنگ افتاد که به بوته ای وصل بود.  سیب زمینی گفت:” شما کی هستید؟ ”

گیاه گفت:” من یک گوجه فرنگی جوون هستم که هنوز کامل نرسیدم ..” سیب زمینی گفت:” تو قبل از من از زمین بیرون اومدی؟” گوجه فرنگی گفت:” من از بعد از تولدم همیشه بیرون زمین بودم..”

سیب زمینی با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت. اما خیلی زود حرف گوجه رو فراموش کرد و با خودش گفت:” مهم اینه که من الان بیرون زمینم و می خوام همه دنیا رو ببینم” سیب زمینی توی همین فکرها بود که یک چیز سبزرنگ دراز رو دید که از یک گیاه صاف و ایستاده آویزون بود. سیب زمینی با کنجکاوی پرسید:” شما دیگه کی هستید؟”

اون گفت:” من یک فلفل هستم!” سیب زمینی گفت:” تو هم قبل از من بیرون اومدی؟” فلفل گفت:” بله ! من همیشه بیرون بودم و زیر نور خورشید میرقصیدم و هوای تازه رو نفس می کشیدم..”

سیب زمینی ابروهاش رو در هم کشید و ساکت شد. گیاهان زیاد دیگه ای هم توی مزرعه وجود داشتند. سیب زمینی رو کرد به نخود کوچولو و گفت:” ببینم تو هم از اول تولدت بیرون بودی و روی بوته ها بودی؟” نخود کوچولو شیطون و بازیگوش بود. اون در حالیکه روی شاخه تاب می خورد گفت:” بله .. نه فقط من بلکه بیشتر سبزیجات اینجا بیرون زمین اند و زیر خاک نیستند.. ما توی هوای تازه نفس می کشیم. زیر نور مهتاب می خوابیم و صبحها با پرتو طلایی خورشید که بهمون می خوره از خواب بیدار میشیم.. ما با وزش نسیم تاب می خوریم و کیف می کنیم..”

سیب زمینی حالا دیگه واقعا ناراحت و غمگین بود. اون با خودش گفت:” یعنی من تنها کسی هستم که باید زیر زمین بمونم! چقدر ما سیب زمینی ها بدشانس هستیم! بقیه سبزیجات زیبا و براق هستند و در هوای تازه زندگی می کنند ..اونوقت من گلی و کثیف و زشت به نظر می رسم و هیچ کس به من توجهی نمی کنه!”

سیب زمینی ناراحت بود و بعد ازحرف زدن با سبزیجات ساکت موند و حرفی نزد. چند روز بعد مزرعه دار همه سبزیجات رو چید و در سبدی گذاشت و برای فروش به بازار برد. سیب زمینی هم کنار سبزیجات دیگه داخل سبد بود.

ناگهان بادمجان با هیجان گفت:” وای نگاه کنید پادشاه سبزیجات اینجا کنار ماست!” سیب زمینی با کنجکاوی گفت:” کی ؟ کجاست؟ میشه به من هم نشونش بدید!” بادمجان ساکت شد و با تعجب به سیب زمینی خیره شد.

سیب زمینی گفت:” چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟ یعنی من انقدر زشتم؟ ” بادمجان من من کنان گفت:” شما پادشاه هستید دیگه! پادشاه سبزیجات!” سیب زمینی در حالی که چشمهاش از تعجب گرد شده بود گفت:” داری من رو مسخره می کنی؟ من یک سبزی کثیف و گلی هستم که زیر زمین زندگی می کنم ، چطور می تونم پادشاه سبزیجات باشم؟!!”

بادمجان گفت:” نه من جدی گفتم! شما واقعا پادشاه سبزیجات هستید! شما یک سبزی کامل هستی! وقتی سبزی دیگه ای وجود نداره شما به تنهایی کافی هستی .. آدمها فقط با خوردن شما می تونند یک وعده غذایی خوب و کامل داشته باشند و راضی باشند..”

کدو تنبل که در نزدیکی اونها خوابیده بود و در حال چرت زدن بود رو کرد به سیب زمینی و گفت:” شما خیلی مفید هستید.. چرا پادشاه نباشی؟! شما کربوهیدرات، ویتامین سی، آهن،

کلسیم، فسفر و کلی ویتامین دیگه دارید.. شما همیشه و در همه فصل ها  و هر روز در دسترس هستید.. هر کدوم از ما ممکنه فردا اینجا نباشیم ولی شما در کل روزهای سال در دسترس هستید..”

سیب زمینی کوچک واقعا شگفت زده شده بود. اون باورش نمیشد که پادشاه سبزیجات هست. اون با خودش فکر کرد :” پس کیفیت و مفید بودن خیلی مهمتر از شکل ظاهری هست. ممکنه من در ظاهر زشت و گلی باشم ولی ویژگیهای دیگه ای دارم که من رو از دیگران متفاوت می کنه و باعث شده به من بگن پادشاه سبزیجات..”

سیب زمینی کوچیک حالا ارزش خودش رو درک کرده بود و فهمیده بود که ارزش دورنی اش خیلی مهمتر از ظاهر بیرونی اش هست. اون از فکرهای قبلی خودش پشیمون بود و حالا احساس خوشحالی و رضایت می کرد نه به این دلیل که پادشاه بود.. بلکه به این دلیل که علت پادشاه بودنش رو فهمیده بود…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

100 پاسخ
  1. آیلین
    آیلین می گوید:

    سلام، قصه خوبی بود و یه سوال، سیب زمینی های دیگه ناراحت شدن که دوستشون پادشاه شده و اونها نشدن؟ خداحافظ

    پاسخ
    • 😍🥰ع ش آ ب
      😍🥰ع ش آ ب می گوید:

      آیلین جان خوب اگه یک نوع میوه پادشاه شده باشه پس بقیه اون هایی هم که از آن نوع باشند پادشاه هستن دیگه
      درست نمیگم؟

      پاسخ
  2. آیسو
    آیسو می گوید:

    عالی
    من لذّت بگردم
    😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😁😘😘😘😘😘😁

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنون که با قصه های ما همراه هستید
      تبلیغات ما در وولک بنابر نیاز مخاطبان طراحی و گذاشته میشن و امیدوارم برای شماهم کاربردی باشه

      پاسخ
  3. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم خالقی عزیز ممنون از قصه ی زیبای امشب،و فهمیدم کا ارزش درونی مهمتر از ارزش ظاهری هست .👌🏻👌🏻❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ساینای عزیز
      بله کاملا درسته خوشحالم که برداشتتو برامون نوشتی دوست خوبم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      پلیر بعد از چند ثانیه برای شما نمایش داده میشه
      ممنون از همراهی و نظر خوبتون

      پاسخ
  4. سوفیا
    سوفیا می گوید:

    خیلی ممنون بابت سایت عالیتون
    من هرشب برای دخترم یکی از قصه های شما رو میخونم. قصه هاتون واقعا مفید و قشنگه

    پاسخ
  5. ادرینا
    ادرینا می گوید:

    سلام من هرشب داستانهای قشنگتونو برای دخترم میگذارم تا بخوابه حتی طوری شده که خودمم با داستانهای شما فقط خوابم میبره 😊ممنون از اینکه هستید🌷

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *