یکی بود یکی نبود، داستان حسنی و لاک پشت از این قراره که حسنی یه پسر کوچولو بود، اون توی یه شهر کوچیک و سرسبز زندگی می کرد. یه روز مامان حسنی براش یه قلّک آبی قشنگ خرید. حسنی قلّکشو روی طاقچه ی اتاقش گذاشت. بهش نگاه کرد و گفت: «تو قلّک خیلی قشنگی هستی، ولی حیف که خالی هستی باید یک کاری بکنم تا پولدار بشم، اون وقت پولامو داخل تو میریزم تا پر بشی.» حسنی قلّکشو برداشتو کنارش گذاشت، به اون نگاه کرد و فکر کرد، فکر کرد و فکر کرد که یک دفعه از جاش پریدو گفت: «آهان فهمیدم. اون قلکو دوباره روی طاقچه گذاشت. چکمه های پلاستیکیشو پوشیدو رفت پیش بابابزرگش. رفت توی باغو به بابا بزرگش گفت:« بابا بزرگ به من کمک می کنی که توی باغچه سبزی بکارمو بفروشم؟ می خوام قلکمو پر پول کنم.» پدربزرگ علفای باغچه رو می کند. اون با دقت به حرفهای حسنی گوش داد و گفت:« بد فکری هم نیستا. فردا سه شنبه بازاره، می ریم بازار تا تخم سبزی هایی که دوست داری و بخریم.»
فردا صبح زود حسنی و پدر بزرگ به بازار رفتند. هر کس یه چیزی می فروخت. تخم گل ،چیزهای جورواجور، میوه، سبزی، تخم اردک و قازو خلاصه، کلی از این جور چیزها، پدربزرگو حسنی یه مدت زیاد توی بازار میگشتند. بالاخره دو بسته تخم کاهو خریدنو آوردند خونه، حسنی با خوشحالی دوباره رفت چکمه های پلاستیکیشو پوشیدو رفت پیش پدر بزرگش. بعد به پدربزرگ گفت:« پدربزرگ بیاین بریم.» پدر بزرگ خندیدو گفت:« آره باید بریم و دست به کار بشیم.»
اونها رفتند تو باغ، توی باغ پدربزرگ یه گوشه ایستادو یه تیکه زمین به حسنی نشون دادو گفت:« ببین پسرم اینجا جای خوبیه.» بعد به حسنی یاد داد که چه طوری با بیل کوچولو زمین رو بکنه و تخم ها رو بکاره هر دو تایی با هم تخم های کاهو رو کاشتند. دوباره روشون خاک ریختند و پدربزرگ به تخم ها آب داد. حسنی کنار باغچه نشست. پدربزرگ گفت:«خب حسنی جان، حالا دیگه باید صبور باشی، کشاورزی و باغبونی صبر و حوصله میخواد.» حسنی صبر کرد، صبر کرد و صبر کرد. هر روز به باغچه ی کوچیکش میرفت و کنار باغچه می نشست. تا اینکه بالاخره تخم ها جوونه زدنو سر از خاک بیرون آوردند. جوونه های سبزو کوچولو هر روز بزرگ و بزرگ تر شدند. حسنی با خوشحالی به کاهوهاش نگاه می کرد و می گفت آخ جون چه پولی درمیارم. قلکم پر پر میشه.
روزها گذاشت. کاهو ها دیگه حسابی بزرگ شده بودند. حسنی خودش رو آماده میکرد که بره و اونا رو بچینه و بفروشه. تا اینکه یه روز حسنی وقتی سراغ باغچش رفت از تعجب خشکش زد، بیشتر کاهو هاش از بین رفته بود جویده و خراب شده بود. حسنی با ناراحتی این طرف و اون طرف نگاه کرد، نمیدونست چی شده که یک دفعه لاک پشتی رو دید که خیلی آهسته توی باغچش داره راه میره. حسنی یه داد و بیدادی راه انداختو گفت:« ای لاک پشت بدجنس ، پس تو کاهوهای منو خوردی، حالا من باید چیکار کنم؟»
اون بغض کردو غمگین کنار باغچه نشست. پدر بزرگ به اونجا اومد، یه مدت به باغچه و لاک پشت نگاه کرد.
بعد گفت:« بله کاهوهاتو از دست دادی حسنی ولی…»
حسنی به پدربزرگش خیره شد بود. پدر بزرگ خندیدو گفت:« ولی در عوض یه چیز خوب دیگه به دست آوردی، یه چیزی که خیلی با ارزش تر از کاهو هاست.»
حسنی به پدربزرگ همینطور نگاه می کرد، که پدر بزرگ گفت:« تو عوض کاهوها یه دوست خوب پیدا کردی. درسته که کاهوهای تو خورده شده، ولی اون تقصیری نداره، اون که نمی دونسته که این کاهوها مال توئه.»
حسنی لاک پشت رو برداشت و جلوی خونشون برد. لاک پشت توی لاکش قایم شده بود. حسنی یه جعبه ی چوبیه تمیز آورد لاک پشت رو توی اون گذاشت و گفت:«خب آقا لاک پشته، من تو رو اینجا میذارم، اگه دوست داشتی این جعبه خونت باشه. بعد هم میتونی اینجا بمونی.»
لاکپشت آروم آروم دستاش و سرشو دمش رو از توی لاکش بیرون آورد. لاک پشت از حسنی خوشش اومده بود. وقتی نگاه کرد، دید یه ظرف آب و چندتا برگ کاهو همونجاست.
اونم ترجیح داد که کنار حسنی بمونه و یه دوست خوب برای حسنی باشه. بعد هم حسنی روی قلکش عکس آقا لاک پشته رو کشید و رنگ آمیزی کرد. حسنی دوباره هم کاهو کاشت. این دفعه حسابی مراقب کاهو هاش بود تا خوب بزرگ بشن و رشد کنند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی است کاش میشد اپلیکیشن سایت رو هم طراحی کنید، تشکر
ممنون از دیدگاه خوبتون ، دوست عزیز لینک دانلود اپلیکیشن وولک در سایت در دسترس شماست https://www.voolak.com/دانلود-اپلیکیشن/