4.3/5 - (251 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود. توی آسمون آبی و بیکران ابری بود به اسم ابرک. ابرک به همه جا سر می زد و از دریاهای مختلف آب می گرفت و بزرگ و بارانی می شد.. اما متاسفانه ابرک قصه ما مغرور و خودخواه بود و به خواسته ها حرفهای دیگران توجهی نمی کرد و فقط کارهایی که خودش دوست داشت رو انجام می داد.

یک روز ابرک بالای یک دریای بزرگ بود و کلی آب از اون دریا گرفته بود. دریای پیر رو کرد به ابرک و گفت:” آهای ابر جوون حالا که حسابی آب دار و بارونی شدی حواست باشه که اگر جایی زمین خشکی رو دیدی که خشک و بی آب بود یا کشاورزهایی رو دیدی که توی مزرعه هاشون چشم انتظار بارون بودند ، یادت باشه که اونها رو ناامید نکنی ! دلت رو باز کن و اونها رو سیراب کن! بهترین کاری که یک ابر میتونه بکنه همینه .. یادت باشه تا جایی که می تونی به کسی آسیب نزنی و مشکلی درست نکنی!”

اما ابرک اصلا دوست نداشت که دریای پیر اون رو نصیحت کنه و این حرفها رو بهش بزنه.. برای همین ابروهاش رو در هم کشید و با ناراحتی گفت:” اوووه چقدر حرف می زنی! ” و راهش رو کج کرد و به سرعت از اونجا دور شد. ابرک غر غر کنان با خودش گفت:”

همه می خوان به من بگن که چه کاری بکنم و چه کاری نکنم! من هر کاری که دلم بخواد رو می کنم و قطره های بارون رو هر کجا که بخوام میبارم .. حرفهای اون دریای پیر هم برام مهم نیست..”

ابرک رفت و رفت تا به روستایی رسید. مردم روستا با دیدن ابرک که یک ابر بارونی بود خوشحال شدند و و برق شادی در چشمانشون می درخشید. اونها با خوشحالی ابرک رو به هم نشون می دادند و فریاد می زدند:” اونجا رو ببینید! یک ابر بارونی توی آسمونه .. حتما به زودی کلی بارون می باره و دریاچه خشک ما رو پرآب می کنه و بعدش ما کلی آب برای خوردن داریم..” اما ابرک بدون توجه به خوشحالی مردم روستا گفت :” چرا من باید برای تشنگی شما خودم رو به زحمت بندازم؟!” و بعد آروم آروم از اونجا دور شد.

ابرک با غرور جلو رفت و رفت تا به مزرعه ای رسید. کشاورزان با دیدن ابر بارونی توی آسمون از خوشحالی هورا کشیدند و دست زدند. اونها واقعا غافلگیر شده بودند. مزرعه اونها خشک بود و مدتها بود که منتظر بارون بودند تا دوباره محصولات خوبی داشته باشند. کشاورزان با خوشحالی به هم می گفتند:” هووورا ! دوباره بارون میباره و محصولات ما رشد می کنه ، ما دوباره محصولات خوبی برای خوردن خواهیم داشت.. این ابر حتما کلی بارون می باره!”

اما ابرک با غرور و بی اعتنایی به کشاورزان نگاهی کرد و گفت:” چرا باید بارونم رو توی زمینهای شما ببارم؟ مگه من مسیول آبیاری زمینهای شما هستم؟ ..” بعد هم راهش رو کج کرد و شروع به رفتن کرد.

کشاورزان باد رو مقصر دونستند و با ناراحتی گفتند:” وااای چرا ابر بارونی رفت؟!! همش تقصیر باد بود که اون رو با خودش برد! باد چرا این کار رو کرد؟ حالا محصولات ما چطوری رشد کنند؟ حالا ما غذایی برای خوردن نداریم..”

باد که بی سر و صدا این اتفاقها رو تماشا می کرد ناراحت و غمگین شد و به ابرک گفت:” اونها من رو به خاطر اشتباهات تو سرزنش می کنند! چرا این کار رو کردی؟ چرا بارونت رو نمی باری؟! تو با این کارت همه رو ناامید می کنی!!”

ابرک با لحن تند و بی ادبانه ای گفت:” تو به من چیکار داری؟! بهتره سرت به کار خودت باشه ! این موضوع به تو ربطی نداره!”

باد که ناراحت شده بود گفت:” اینقدر خودخواه نباش ابر جوون ! اگر باران بباری همه خوشحال میشن و از تو تشکر می کنند.. اونها واقعا به بارون نیاز دارند..” باد این رو گفت و به امید اینکه ابر متوجه کارهاش بشه از اونجا رفت.

اما ابرک اهمیتی به حرفهای باد نداد. بچه ها جون متاسفانه ابرک قصه ما به جای اینکه به فکر کمک کردن و خوشحال کردن مردم باشه به دنبال مسخره کردن و خندیدن به دیگران بود. اون رفت و رفت تا به سفالگر پیری رسید که گلدانهای سفالی درست کرده بود. سفالگر گلدانهایی که تازه درست کرده بود رو توی آفتاب گذاشته بود تا خشک بشن.. ابرک با خودش گفت:” بهتره یه کم بارون روی این گلدانهای سفالی ببارم .. حتما قیافه گلدانهای گلی بارون خورده که شل و ول شدن خیلی خنده داره .. ” و بعد هم شروع به باریدن کرد. سفالگر با دیدن باران خیلی ناراحت شد و در حالی که گریه می کرد گفت:” وااای نه! الان چه وقت بارون بود! تمام زحماتم به هدر رفت..بارون تمام گلدانهام رو قبل از اینکه خشک بشن خراب کرد.. حالا چیکار کنم؟!!” ابرک با بدجنسی چیزی نگفت و ریز ریز خندید.

باد که متوجه این موضوع شده بود خیلی ناراحت شد. اما اون می دونست که هر چقدر هم برای ابرک توضیح بده فایده ای نداره … ابرک هنوزخسته نشده بود و باز هم به دنبال اذیت کردن دیگران بود. اون رفت و رفت تا به چمنزاری رسید که مراسم جشنی در حال برگزاری بود. همه جا تزیین شده بود و خوراکی ها و غذاها روی میز چیده شده بود. ابرک باز هم شیطنت کرد و اونجا شروع به بارش کرد.

خیلی زود باران تند شد و همه خوراکی ها و غذاها خیس شدند. مهمانها همه با عجله به این طرف و اون طرف می دویدند و به دنبال سقفی می گشتند که خیس نشن.. ابرک باز هم خندید و جلوتر رفت.

باد که تصمیم گرفته بود ابرک رو دنبال کنه با دیدن کارهای ابرک خیلی ناراحت شد.. اون دیگه طاقت دیدن ایت و آزارهای ابرک رو نداشت برای همین پیش دوست قدیمیش یعنی کوه رفت و گفت:” کوه بلند ما باید کاری انجام بدیم.. وگرنه این ابرک با این رفتارهای زشتش همه رو اذیت خواهد کرد..”

کوه بلند گفت:” حق با تویه من هم کارهای این ابر جوان رو دیدم … اون واقعا با کارهاش دیگران رو اذیت می کنه ولی من یک فکری دارم که می تونیم جلوی کارهاش رو بگیریم!” بعد به آرومی در گوش باد چیزهایی گفت.

کمی بعد باد ابرک رو در حالیکه داشت لباسهای خشک شده روی بند رخت رو خیس می کرد پیدا کرد.. باد نزدیک رفت و گفت:” ابرک من کاری به کارهایی که داری انجام میدی ندارم ولی ازت درخواستی دارم که امیدوارم گوش کنی!” ابرک با تعجب ایستاد و به سمت باد چرخید. اون کنجکاو بود که بدونه باد چه کاری با اون داره .. ابرک با غرور گفت:” چه کاری داری؟” باد گفت:” لطفا به کوه بلند نزدیک نشو! اون سرما خورده و نباید خیس بشه ..” ابرک لبخند شیطنت آمیزی زد و چیزی نگفت.. باد دقیقا می دونست که ابرک چیکار می کنه .. و درست همونطور که کوه بلند و باد پیش بینی کرده بودند ابرک به سمت کوه بلند رفت.

اما بچه ها جون ابرک نمی دونست که کوه چقدر بلند و قویه .. اون با تمام قدرت به طرف کوه رفت و با صدای بلندی به کوه برخورد کرد و ناگهان تمام آبی که در خودش جمع کرده بود به شکل باران شدیدی بیرون ریخت.. ابرک باور نمی کرد که این اتفاق براش افتاده و همه بارانهاش رو یک دفعه از دست داده .. به همین خاطر شروع به گریه کرد.. باد که شاهد این اتفاق بود به آرومی به کنار ابرک اومد و گفت:” متاسفم ولی تو خودت این راه رو انتخاب کردی.. تو کشاورزان منتظر و زمینهای تشنه رو رها کردی، می تونستی این بارانها رو به اونها بدی و خوشحالشون کنی و هنوز هم باران داشته باشی ، ولی تو به رفتار بدت ادامه دادی.. ”

بله عزیزای من ! ابرک حالا احساس پشیمونی می کرد. اون فهمید که همیشه پرباران نمی مونه .. حالا با از دست دادن قطرات باران کوچیک و کوچیک تر می شد. اون رو کرد به باد و با صدای آروم گفت:” من واقعا به خاطر کارهایی که کردم متاسفم .. ای کاش به حرفهای تو و دریای پیر گوش می دادم. اگر دست از خودخواهی و اذیت کردن دیگران برمیداشتم و به همه کمی باران میدادم هم اونها رو خوشحال می کردم و هم هنوز یک ابر بارانی محبوب بودم..”

کوه بلند گفت:” هیچ وقت برای تغییر کردن و بهتر شدن دیر نیست .. امیدوارم دریای پیر دوباره بهت فرصت بده و تو رو به یک ابر بارانی بزرگ تبدیل کنه! ولی یادت باشه که وقتی دوباره بزرگ و بارانی شدی باید بخشنده و مهربان باشی و همه رو سیراب کنی..”

ابرک سرش رو پایین انداخت. اون حرفهای کوه بلند رو قبول داشت. به همین خاطر به آرومی رفت تا دوباره با دریای پیر حرف بزنه و از تصمیم جدیدش بگه …

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

81 پاسخ
  1. ثمینا بشتاب
    ثمینا بشتاب می گوید:

    سلام من ثمینا بشتاب هستم
    قصه تان مثل همیشه خیلی زیبا و آموزنده بود🌌🌈
    ممنون بابت قصه های زیبا تون♥️

    پاسخ
  2. 💋ملینا زاهدی اول 💋ماین باز حرفه ای💋
    💋ملینا زاهدی اول 💋ماین باز حرفه ای💋 می گوید:

    من اولین نفری هستم که نظر می دهم و طبق معمول عالی بودید🎈♦️❤❣💋🚩🍓♥️🔥🌶
    Melina player🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩

    پاسخ
  3. 💋ملینا زاهدی اول 💋ماین باز حرفه ای💋
    💋ملینا زاهدی اول 💋ماین باز حرفه ای💋 می گوید:

    😀😃😄😁😆🤣😂🙂🙃😉😊😇🥰😍🤩😘😗☺😚😙😋😛😜🤪😝🤑🤗🤭🤫🤔🤐🤨😐😑😪😒🙄😇😊😚😗😘😊😝😜😘🤐

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      همه ی قصه ها کار میکنه
      فقط باید حدود 5 تا 10 ثانیه صبر گنید تا پلیر در صفحه نمایش براتون ظاهر بشه!

      پاسخ
  4. پانیا
    پانیا می گوید:

    عالییییییییی بود من همیشه از قصه های وولک گوش میدم تمام قصه هاتون خیلی قشنگ و شنیدنی هستند ممنون از تمام قصه های آموزنده و قشنگتون من از قصه ها خیلی لذت میبرم

    پاسخ
  5. ارغوان و پرنیان
    ارغوان و پرنیان می گوید:

    مرسی خاله صدف
    من و آبجیم هر شب قصه های وولک رو گوش میدیم روزها هم قصه‌ی کارتونی می بینیم ونقاشی های وولک رو میکشیم

    پاسخ
  6. سبحان ذوالقدری
    سبحان ذوالقدری می گوید:

    مرسی از شما ، پسر من هرشب تا قصه های شمارو گوش نده نمیخوابه، واقعا صدای قصه گو بسیار آرامبخش و عالی هست

    پاسخ
  7. 🦋آوا راستی لاری 🦋 ava
    🦋آوا راستی لاری 🦋 ava می گوید:

    وای چه قدر قشنگ بود
    عالی بود
    من خیلی خیلی دوست داشتم
    مرسی از وولک
    من تا قصه ها شما رو گوش ندم هر شب خوابم نمی ره

    پاسخ
  8. آیسو
    آیسو می گوید:

    عععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییی
    یییی

    پاسخ
  9. ساغرجهانگیری
    ساغرجهانگیری می گوید:

    سلام سایتتون عالیه من دوساله استفاده میکنم فقط یه انتقاددارم بینهایت شلوغ شده از تبلیعات اصلاانگارواردسایتتبلیغاتی میشیم اعصاب ادم خورد میشه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
      تبلیغات سایت ما متناسب با نیاز های مادران و کودکان عزیز، در سایت قرار می گیرند تا علاوه بر سرگرمی، در رفع نیاز های شما عزیزان بتونیم کمک کرده باشیم.

      پاسخ
  10. ♡ساینا♡
    ♡ساینا♡ می گوید:

    ♡خیلی عالی بود ممنون از وولک ♡❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚

    پاسخ
  11. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    خیلی قشنگ بود کسی که مغروره همیشه تنهاست
    شب بخیر خاله جون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *