بعد ازظهر گرم و آفتابی یه روز تابستونی بود. مامان اردکه یه جای قشنگی زیر درخت کنار برکه پیدا کرد تا تخم بذاره. پنج تا تخم گذاشت، ناگهان متوجه شد یکی از تخم ها با بقیه فرق داره. یکم نگران شد اما منتظر موند تا جوجه هاش از تخم بیرون بیان. بالاخره تو یه صبح قشنگ تخم ها یکی یکی شروع کردن به ترک خوردن. جوجه ها جیک جیک می کردن…همه ی تخم ها شکستن و جوجه اردک ها سرشونو آوردن بیرون و وارد دنیای بزرگ شدن. همه ی تخم ها شکستن به جز یه تخم!
مامان اردک: “چه بچه های نازی دارم من. عجب مادر خوش شانسیم ها ولی چه بلایی سر پنجمی اومده؟؟”
مامان اردکه خیلی نگران بود…
مامان اردک: “این تخم اخری چقدر طول کشیده خب!”
اون نشست روی تخم و تا جایی که می تونست بهش گرما داد…
مامان اردک: “به گمونم این جوجه باید قشنگ ترین جوجه اردکم باشه که اینقدر طول کشیده تا از تخم بیرون بیاد…”

تو یه صبح قشنگ وقتی که تخم شکست؛ جوجه اردک زشت و خاکستری رنگی ازش بیرون اومد. این جوجه اردک خیلی با خواهر و برادراش فرق داشت. خیلی بزرگ بود! خیلی هم زشت بود!
مامان اردک: “این جوجه اردک خیلی با خواهر و برادراش فرق داره! خیلی بزرگ و خیلی هم زشته!”
مامان اردکه از دیدن اون خیلی شگفت زده شده بود و خیلی هم ناراحت بود. مامان اردکه امیدوار بود که یروزی هم اون شبیه بقیه خواهر و برادراش بشه اما روز ها گذشت و جوجه اردک همونطوری زشت موند! همه ی خواهر و برادرشا مسخرش می کردن و با اون بازی نمیکردن…جوجه اردک خیلی ناراحت بود…
اردک: “تو خیلی زشتی!
اردک: اون جونور بیریخت روی زمینو نگاه کنین!”
اردک: آره بابا برو اونور تو خیلی زشتی!”
اردک: ما با تو بازی نمی کنیم. تو یه غول زشتی!”
همه بهش خندیدن…جوجه اردک زشت واقعا ناراحت بود. جوجه اردک زشت رفت کنار برکه و به عکس خودش توی آب نگاه کرد…
جوجه اردک زشت: “هیچکس منو دوست نداره من خیلی زشتم.”
جوجه اردک زشت تصمیم گرفت خونوادشو ول کنه و بره یه جایی توی اعماق جنگل. جوجه اردک زشت داشت تنهای تنها در اعماق جنگل پرسه میزد. خیلی زود زمستون از راه رسید و برف همه جارو پوشوند. جوجه اردک زشت خیلی ناراحت بود و داشت از سرما می لرزید اما نمی تونست هیچ غذایی پیدا کنه و جایی گرمی هم نداشت که اونجا بمونه. بنابراین رفت پیش خانواده ی اردک اما اوناهم قبولش نکردن و بین خودشون راهش ندادن.
اردک: تو پسر زشتی هستی!”
مامان اردک: “آخی حیوونکی زشت!”
جوجه اردک زشت رفت تا تو لونه ی مرغ ها بمونه ولی مرغ ها اینقدر نوکش زدن تا فراریش دادن. اون فرار کرد. توی راه یه سگو دید….سگ وقتی اونو دید فرار کرد…جوجه اردک زشت با خودش فکر کرد:
جوجه اردک زشت: “من اونقدر زشتم که حتی سگم دوست نداره منو بخوره.”

جوجه اردک زشت دوباره با ناراحتی شروع کرد به پرسه زدن توی جنگل…ناگهان یه مرد روستایی اونو گرفت و اونو پیشهمسر و بچه هاش برد اما با گربه ای که اونجا زندگی می کرد هم مشکل داشت پس خونه ی مرد روستایی هم ترک کرد. خیلی زود بهار از راه رسید…همه چیز سرسبز و تر و تازه شده بود. جوجه اردک زشت همونطور که داشت راه می رفت به یه رودخونه رسید. خیلی خوشحال بود که دوباره آب رو می دید. نزدیک رودخونه رفت و دید یه قوی زیبا داره شنا می کنه. جوجه اردک زشت عاشق قو شد اما از خودش خجالت کشید و سرش رو پایین آورد. وقتی سرش رو خم کرد و عکس خودش رو تیو آب دید خشکش زد! اون دیگه زشت نبود! تبدیل شده بود به یه قوی وان و زیبا حالا فهمیده بود که چرا با خواهرش برادراش اینقدر فرق داشت! چون اون یه قو بود.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خرابه چند روزه
باید 5 تا 10 ثانیه منتظر بمونید تا پلیر براتون باز بشه
ممنون از داستان های زیباتون
ممنون از همراهی شما
عالی
تشکر
عالی بود راستی من این داستانو یه جای دیگه هم شنیدم
بسیار هم عالی
ممنون از همراهی و نظر خوب شما
خیلی قصه قشنگی هست اما این قصه رو دیگه همه شنیدن و خیلی قدیمی شده و برای این دوره اصلا مناسب نیست
بچه ها می تونن همه ی داستان های بچگانه رو گوش بدن و از هر کدوم از آن ها نکات جدیدی رو یاد بگیرن
قصه ها هیچ وقت قدیمی نمیشن دوست خوبم
سلام این قصه دیگه خیلی قدیمی شده و شایستگی این رو نداره که توی سایت وولک که اینقدر جدیده باشه
همه ی قصه های کودکانه ارزش گوش دادن رو دارن انیتاجان
چون همشون پر از نکته و پند برای بچه ها هستن
بله حق با شماست
خاله صدف یک سوال این قصه خیلی عالی هست ها اما کجاش آموزندست؟
این که هر کس با ویژگی های که داره میتونه جذاب باشه و ظاهر آدما مهم نیست
مثل همیشه عالی بود با تشکر 🌹🌹
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم