قصه ی جذاب و شنیدنی قورباغه ای که عاشق بارون بود
4.2/5 - (95 امتیاز)

 

روزی روزگاری توی بیشه زار سرسبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد به اسم فرانکی. فرانکی عاشق بارون بود. یکی از روزها که آسمون پر از ابرهای سیاه بود، فرانکی با خوشحالی از برکه بیرون پرید و به آسمون نگاه کرد و گفت:” آخ جووون از این ابرهای سیاه معلومه که بارون شدیدی تو راهه ، چقدر دلم میخواد که زیر بارون بپرم و شالاپ شولوپ کنم .. وای خیلی خوش می گذره!”

 

میمون که روی شاخه درخت نشسته بود و حرفهای فرانکی رو میشنید گفت:” تو چطور انقدر عاشق بارونی؟ من اسم بارون رو که می شنوم بدنم می لرزه ! وقتی که بارون میاد من خیلی اذیت می شم.. خونه من بالای درخته و با باد و بارون می لرزه.. من خیس میشم و بعدش هم سرما می خورم..”

قرباغه با تعجب گفت:” ولی وقتی بارون می باره هوا خنک میشه و از گرما نجات پیدا می کنیم.. مزرعه های خشک سیراب می شن و برکه ها و دریاچه ها پر از آب میشن! ” میمون با بی حوصلگی گفت:” ولی من که اصلا بارون رو دوست ندارم ” و به شاخه دیگه ای پرید.

فرانکی تصمیم گرفت کمی قدم بزنه . همون موقع بز رو دید که با عجله به طرفی می دوید. فرانکی گفت:” سلام بزی ، با این عجله کجا میری؟” بز که عصبانی به نظر می رسید گفت:” مگه نمی بینی که قراره بارون بیاد! باید زودتر غذامو به خونه ببرم وگرنه زیر بارون خیس میشه و دیگه قابل خوردن نیست.. تازه لباسهام رو هم بیرون گذاشتم تا خشک بشن اگر بارون بباره دوباره خیس میشن و همه زحماتم به باد می ره .. باید زودتر جمعشون کنم” فرانکی گفت:” ولی بارانهای فصلی انقدرها هم بد نیستند.. مگه علف های باغ شما خشک نشده بودند؟ به زودی که بارون بباره دوباره سبز میشن و مزه اش بهتر میشه!”

بزی در حالیکه به طرف خونه اش می رفت گفت:” فرانکی این حرفها رو تموم کن! من که از باریدن بارون خوشحال نمیشم!” فرانکی که تعجب کرده بود با خودش گفت:” ولی آخه چرا همه از باریدن بارون ناراضی اند؟” کمی جلوتر به گروهی از مورچه ها رسید که با سرعت در حال کار کردن بودند.

فرانکی گفت:” سلام مورچه ها، به نظر میرسه که شما سخت مشغول کار کردن هستید..” یکی از مورچه ها گفت:” بله فرانکی، همونطور که میبینی به زودی باران میباره ، ما باید مواد غذایی رو در مکانی امن ذخیره کنیم” فرانکی که انگار دلش برای مورچه ها سوخته بود گفت:” شنیدم که مورچه ها در فصل بارانی سخت تر کار می کنند. آیا این درسته؟” مورچه گفت:” بله وقتی که بارانهای فصلی میاد ما مجبوریم توی خونه بمونیم و نمی تونیم برای پیدا کردن غذا به بیرون بریم .. ما دوست نداریم وقتمون رو تلف کنیم برای همین از اینکه مجبوریم توی خونه بمونیم ناراحت میشیم.. اوه فرانکی ! من خیلی کار دارم باید زودتر بقیه کارهام رو بکنم.. بعدا باهات صحبت می کنم ” بعد هم سریع به داخل سوراخش رفت.

فرانکی با ناراحتی با خودش فکر کرد :” یعنی بارانها واقعا اینقدر دردسر ساز هستند؟ انگار اینجا هیچ کس جز من از بارون لذت نمی بره!” و به طرف خونه اش در نزدیکی برکه رفت. وقتی به خونه رسید آسمون کامل خاکستری شده بود. با صدای تق تق روی سقف خونه اش فهمید که بالاخره باریدن بارون شروع شده.. فرانکی با خوشحالی از خونه اش بیرون پرید و به آسمون نگاه کرد. سرش رو رو به آسمون برد و قطرات بارون روی صورتش پاشید. اون دلش می خواست توی همه چاله های آب بپره و شالاپ شولوپ کنه اما ناگهان با خودش گفت:” من دوست دارم زیر بارون بازی کنم و خیس بشم ولی دوستهام با اومدن بارون به مشکل می خورند و مریض می شن.. حالا که دوستهام نمی تونند مثل من از بارون لذت ببرند من هم داخل خونه می مونم..”

فرانکی به داخل خونه اش رفت و کنار پنجره نشست. اون از تماشای قطره های بارون که به پنجره اش می خورد هم لذت میبرد و به دوستهاش فکر می کرد.

فرانکی غرق در فکر بود که صدای دوستهاش رو از بیرون خونه  شنید. میمون گفت:” فرانکی تو کجایی؟ توی خونه ای؟ ما همه جا رو دنبالت گشتیم .. فکر می کردیم حتما الان زیر بارون داری بازی می کنی..” بزی گفت:” فرانکی بیا بیرون! ما اومدیم که توی بارون با تو بازی و شالاپ شولوپ کنیم” بعد هم مورچه گفت:” تو که عاشق بارون هستی، پس چرا الان تو خونه نشستی؟!”

فرانکی که تعجب کرده بود با هیجان بیرون پرید و از دیدن دوستهاش زیر بارون حسابی شگفت زده شد و گفت:” دوستهای من ، من به خاطر شماها …” بزی حرفش رو قطع کرد و گفت:” ما خودمون می دونیم.. ولی اومدیم که بهت بگیم تو درست می گفتی! بارون فصلی اونقدرها هم بد نیست .. ما هم تصمیم گرفتیم از بارون و خیس شدن لذت ببریم !” فرانکی از خوشحالی هورایی کشید و شروع به رقصیدن و آواز خوندن زیر بارون کرد.

حیوانات دیگه هم با شنیدن صدای فرانکی و دوستهاش به زیر بارون اومدند و شروع به بازی و خوش گذرونی کردند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

89 پاسخ
  1. امیر مرادزمانی
    امیر مرادزمانی می گوید:

    شماخاطرات کودکی زیبایی برای بچه های مارقم میزنیدخداوندهمیشه یارویاورشماباشدوهیچ وقت چشم ازشمابرنداره

    پاسخ
  2. محمدهانی
    محمدهانی می گوید:

    سلام
    خداقوت میگم به همه ی عوامل این سایت خوب و ازتون تشکر میکنم بابت قصه های خوبتون.
    من هر شب برای پسرم محمدهانی یکی از قصه های این سایت رو میخونم تا بخوابه.
    خودم هم لذت میبرم.
    مانا باشید.

    پاسخ
  3. ❤فاطمه تلم خانی❤
    ❤فاطمه تلم خانی❤ می گوید:

    ممنون 💎💎💎💎💍💍💍💍💄💄💄💄💄💄💄💄💄💍💍💍💎💎💎💎💎💎💎💍💍💍💄💎💎💍💎💍💍💎💍💄💄💎💎💍💄💍💎💄💍💍💄

    پاسخ
  4. ❤فاطمه تلم خانی❤
    ❤فاطمه تلم خانی❤ می گوید:

    باز هم ممنون 💎💎💎💎💎💎💍💍💍💄💍💍💎💍💍💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄عاشق سایتتونم❤❤❤❤♥️♥️♥️♥️♥️♥️❤❤❤♥️♥️♥️💎💎💎💎💄💄💄💄💄💄

    پاسخ
  5. مقدم
    مقدم می گوید:

    سلام.روز و روزگارتون خوش.
    تشکر از داستانهای فوق العادتون.
    دخترهای دوقلوی بنده (آیدا و آیناز) خیلی داستانهای شمارو دوست دارند.

    پاسخ
  6. آنیتا علمشاهی
    آنیتا علمشاهی می گوید:

    سلام عزیزم خوبی قصه های قشنگت عالی 👏 زیبا وولک خیلی دوستتون دارم 😘🍰😁🍰🐐🐐🐐🐐 دوستان قشنگی بود عزیزم.

    پاسخ
  7. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    ممنون خیلی عالی است قورباغه خیلی مهربان است 🤍⚪⬜🖤⚫⬛🤎🟤🟫💜🟣🟪💙🔵🟦💚🟢🟩💛🟡🟨🧡🟠🟧❤️🔴🟥💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *