روزی روزگاری توی بیشه زار سرسبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد به اسم فرانکی. فرانکی عاشق بارون بود. یکی از روزها که آسمون پر از ابرهای سیاه بود، فرانکی با خوشحالی از برکه بیرون پرید و به آسمون نگاه کرد و گفت:” آخ جووون از این ابرهای سیاه معلومه که بارون شدیدی تو راهه ، چقدر دلم میخواد که زیر بارون بپرم و شالاپ شولوپ کنم .. وای خیلی خوش می گذره!”

میمون که روی شاخه درخت نشسته بود و حرفهای فرانکی رو میشنید گفت:” تو چطور انقدر عاشق بارونی؟ من اسم بارون رو که می شنوم بدنم می لرزه ! وقتی که بارون میاد من خیلی اذیت می شم.. خونه من بالای درخته و با باد و بارون می لرزه.. من خیس میشم و بعدش هم سرما می خورم..”
قرباغه با تعجب گفت:” ولی وقتی بارون می باره هوا خنک میشه و از گرما نجات پیدا می کنیم.. مزرعه های خشک سیراب می شن و برکه ها و دریاچه ها پر از آب میشن! ” میمون با بی حوصلگی گفت:” ولی من که اصلا بارون رو دوست ندارم ” و به شاخه دیگه ای پرید.
فرانکی تصمیم گرفت کمی قدم بزنه . همون موقع بز رو دید که با عجله به طرفی می دوید. فرانکی گفت:” سلام بزی ، با این عجله کجا میری؟” بز که عصبانی به نظر می رسید گفت:” مگه نمی بینی که قراره بارون بیاد! باید زودتر غذامو به خونه ببرم وگرنه زیر بارون خیس میشه و دیگه قابل خوردن نیست.. تازه لباسهام رو هم بیرون گذاشتم تا خشک بشن اگر بارون بباره دوباره خیس میشن و همه زحماتم به باد می ره .. باید زودتر جمعشون کنم” فرانکی گفت:” ولی بارانهای فصلی انقدرها هم بد نیستند.. مگه علف های باغ شما خشک نشده بودند؟ به زودی که بارون بباره دوباره سبز میشن و مزه اش بهتر میشه!”
بزی در حالیکه به طرف خونه اش می رفت گفت:” فرانکی این حرفها رو تموم کن! من که از باریدن بارون خوشحال نمیشم!” فرانکی که تعجب کرده بود با خودش گفت:” ولی آخه چرا همه از باریدن بارون ناراضی اند؟” کمی جلوتر به گروهی از مورچه ها رسید که با سرعت در حال کار کردن بودند.
فرانکی گفت:” سلام مورچه ها، به نظر میرسه که شما سخت مشغول کار کردن هستید..” یکی از مورچه ها گفت:” بله فرانکی، همونطور که میبینی به زودی باران میباره ، ما باید مواد غذایی رو در مکانی امن ذخیره کنیم” فرانکی که انگار دلش برای مورچه ها سوخته بود گفت:” شنیدم که مورچه ها در فصل بارانی سخت تر کار می کنند. آیا این درسته؟” مورچه گفت:” بله وقتی که بارانهای فصلی میاد ما مجبوریم توی خونه بمونیم و نمی تونیم برای پیدا کردن غذا به بیرون بریم .. ما دوست نداریم وقتمون رو تلف کنیم برای همین از اینکه مجبوریم توی خونه بمونیم ناراحت میشیم.. اوه فرانکی ! من خیلی کار دارم باید زودتر بقیه کارهام رو بکنم.. بعدا باهات صحبت می کنم ” بعد هم سریع به داخل سوراخش رفت.

فرانکی با ناراحتی با خودش فکر کرد :” یعنی بارانها واقعا اینقدر دردسر ساز هستند؟ انگار اینجا هیچ کس جز من از بارون لذت نمی بره!” و به طرف خونه اش در نزدیکی برکه رفت. وقتی به خونه رسید آسمون کامل خاکستری شده بود. با صدای تق تق روی سقف خونه اش فهمید که بالاخره باریدن بارون شروع شده.. فرانکی با خوشحالی از خونه اش بیرون پرید و به آسمون نگاه کرد. سرش رو رو به آسمون برد و قطرات بارون روی صورتش پاشید. اون دلش می خواست توی همه چاله های آب بپره و شالاپ شولوپ کنه اما ناگهان با خودش گفت:” من دوست دارم زیر بارون بازی کنم و خیس بشم ولی دوستهام با اومدن بارون به مشکل می خورند و مریض می شن.. حالا که دوستهام نمی تونند مثل من از بارون لذت ببرند من هم داخل خونه می مونم..”
فرانکی به داخل خونه اش رفت و کنار پنجره نشست. اون از تماشای قطره های بارون که به پنجره اش می خورد هم لذت میبرد و به دوستهاش فکر می کرد.
فرانکی غرق در فکر بود که صدای دوستهاش رو از بیرون خونه شنید. میمون گفت:” فرانکی تو کجایی؟ توی خونه ای؟ ما همه جا رو دنبالت گشتیم .. فکر می کردیم حتما الان زیر بارون داری بازی می کنی..” بزی گفت:” فرانکی بیا بیرون! ما اومدیم که توی بارون با تو بازی و شالاپ شولوپ کنیم” بعد هم مورچه گفت:” تو که عاشق بارون هستی، پس چرا الان تو خونه نشستی؟!”
فرانکی که تعجب کرده بود با هیجان بیرون پرید و از دیدن دوستهاش زیر بارون حسابی شگفت زده شد و گفت:” دوستهای من ، من به خاطر شماها …” بزی حرفش رو قطع کرد و گفت:” ما خودمون می دونیم.. ولی اومدیم که بهت بگیم تو درست می گفتی! بارون فصلی اونقدرها هم بد نیست .. ما هم تصمیم گرفتیم از بارون و خیس شدن لذت ببریم !” فرانکی از خوشحالی هورایی کشید و شروع به رقصیدن و آواز خوندن زیر بارون کرد.

حیوانات دیگه هم با شنیدن صدای فرانکی و دوستهاش به زیر بارون اومدند و شروع به بازی و خوش گذرونی کردند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون برای قصه خوبتون.
ممنونم عزیزم💕💕💕
عالی بود
💕💕💕
شماخاطرات کودکی زیبایی برای بچه های مارقم میزنیدخداوندهمیشه یارویاورشماباشدوهیچ وقت چشم ازشمابرنداره
بسیار ممنونم ازلطف و مهربانی شما
قورباغه خیلی مهربان بود
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی عالییی عاشقشم ممنون از قصه های زیبا تون😍😍
ممنون از شما با قصه های وولک همراه هستین مرینت عزیزم
سلام شما عمومی نیستی که اونجا هم دیگرو دیدیم؟دختر کفشدوزکی دوست داری و اسم واقعیتم نمیگی😁❤
سلام ممنونم قشنگ بود
سلام ممنون از نظر شما
عالی بو خیلی خوب
ممنون از نظر شما
من عاشق سایت وولک هستم
ممنونم از همراهیت غزل عزیزم
و هزار تا ستاره هم براش کمه
ممنونم غزل جان
خوب بود وعالی بود
تشکر مبین عزیز
خیلی زیباست من عاشق قصه های شما هم ممنون🌹🌹🥰😍❤️♥️
مرسی که انقدر قصه هارو دوست دری 💕💕💕
خیلی ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و این قصه های زیبایی میگید 🥰
ممنونم که با قصه های ما همراه هستین
تشکر قصه بسیار زیبایی بود
ممنون از نظر شما
خیلی قشنگ بود.منم هرشب همراه دخترام به قصه ها با ذوق گوش میدم
بسیار هم عالی
ممنون بابت قصه هاتون
قصه های شما خیلی خوبه و واقعا دست شما درد نکنه 🙏🙏
من عاشق قصه های شما هستم
ممنونم از نظرت رادین عزیزم
ممنون از قصه ها توان 🙏🙏❤❤👍👌
ممنون از همراهی شما
سلام
خداقوت میگم به همه ی عوامل این سایت خوب و ازتون تشکر میکنم بابت قصه های خوبتون.
من هر شب برای پسرم محمدهانی یکی از قصه های این سایت رو میخونم تا بخوابه.
خودم هم لذت میبرم.
مانا باشید.
سلام محمد هانی عزیزم خیلی ممنونم از نظر و همراهیت با وولک پسر قشنگم
ممنون 💎💎💎💎💍💍💍💍💄💄💄💄💄💄💄💄💄💍💍💍💎💎💎💎💎💎💎💍💍💍💄💎💎💍💎💍💍💎💍💄💄💎💎💍💄💍💎💄💍💍💄
تشکر
باز هم ممنون 💎💎💎💎💎💎💍💍💍💄💍💍💎💍💍💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄💄عاشق سایتتونم❤❤❤❤♥️♥️♥️♥️♥️♥️❤❤❤♥️♥️♥️💎💎💎💎💄💄💄💄💄💄
ممنون از شما
خیلی عالی بود من خیلی لذت بردم ☺️
تشکر از همراهیتون با وولک
خیلی عالی بود ممنون از تمام قصه های خوبتون
ممنون از همراهی شما
سلام من آرشاک هستم ین برنامه خیلی جالبی هست و خیلی خوبه
سلام آرشاک عزیزم ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی عزیزم
عالــی بود من خیلـی خوشـم اومد
ممنونم مهدیه جان از نظرت
ممنون از زحماتتون🙏🏻
دختر من عاشق قصه های این سایت🤩
بازم ممنون😍
ممنون از شما
عالی
تشکر
خیلی قصه های آموزنده و خوبی دارید ممنونم
ممنون از نظر و همراهی شما دوست عزیز
عالی
تشکر
سلام ممنون از شما بخاطر این قصه های قشنگ و دوست داشتنی
تشکر
سلام ممنون از شما بخاطر این همه قصههای قشنگ و دوست داشتنی
تشکر
سلام.روز و روزگارتون خوش.
تشکر از داستانهای فوق العادتون.
دخترهای دوقلوی بنده (آیدا و آیناز) خیلی داستانهای شمارو دوست دارند.
چقدر عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستید
ببخشید منظورم از عمومی همونی بود
قورباغه واقعا مهربان بود کاش همه اینطوری میشدن
آفرین مرینت عزیز
ممنون بابت قصه های قشنگتون ،
ممنون از شما
ببخشید پیام قبلیم خراب شد
خواستم بگم که معنی خواسی نداشت
چرا هیچ برداشتی از قصه نداشتی آنیتاجان؟
بخواتر این که اصلا معنی نداشت و هیچ چیزی به کودک یاد نمیداد
سلام
تشکر از داستان های زیبا و آموزنده ی شما.
سلام خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
ببخشید این داستان ها از خودتان است یا از دیگران؟
همه ی داستان ها توسط تیم وولک برای شما تهیه می شوند
محشر
تشکر میکنم از نظرت کیان عزیز
سلام عزیزم خوبی قصه های قشنگت عالی 👏 زیبا وولک خیلی دوستتون دارم 😘🍰😁🍰🐐🐐🐐🐐 دوستان قشنگی بود عزیزم.
سلام آنیتای عزیز
ممنون از این که با وولک و قصه های ما همراهی
سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
ممنون از داستان های قشنگتون
شب بخیر
سلام دوستای خوبم. ممنونم که برامون نظر مینویسید. دوستون داریم.
ممنون خیلی عالی است قورباغه خیلی مهربان است 🤍⚪⬜🖤⚫⬛🤎🟤🟫💜🟣🟪💙🔵🟦💚🟢🟩💛🟡🟨🧡🟠🟧❤️🔴🟥💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍💎💄💍👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠👠
ممنونم که نظرت رو نوشتی دختر زیبا
عالی بود مرسی از پولک🤗❤️
ممنونم از نظرت غزل عزیز
سلام من آنیتا عباسی هستم
قصه ی شما عالیه
باعث خوشحالیه
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست خوبم
ممنون از قصه های زیباتون
🥰